وقتی شهر با صدای کودکان قد میکشد!
- شناسه خبر: 82187
- تاریخ و زمان ارسال: 19 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در این شبهای مهتابی، زیر نور ماه، شهر با همه حواسپرتیاش صدای تازهای دارد، صدایی کوچک، اما روشن. صدایی که از حنجرههای کودکانه برمیخیزد و در کوچهها میپیچد و شهر را آکنده از شور و شبنم میکند.
آنجا در میدان اصلی شهر، کودکان با دستهایی که هنوز بوی بازی میدهد، بذر رویاهای خویش را میافشاند و پرچمهایی را بلند کردهاند که از قامت نحیفشان بزرگتر است. محبوب سه رنگ در دستانشان میلرزد. آنان شاید هنوز معنای همه واژهها را ندانند، اما نام وطن را چنان صمیمی صدا میزنند که گویی از دل تاریخ شنیدهاند.
شب که بر شهر مینشیند و چراغها یکییکی روشن میشوند، کودکان نیز در کوچهها و میدانها جمع میشوند؛ با هیاهویی بی حقد و کینه، با شورِ سادهای که فقط از دل کودکی برمیآید. نام ایران را میخوانند و صدایشان مثل سهرهای کوچک از بامها میگذرد و در آسمان شب گم میشود.
در نگاهشان چیزی هست که بزرگترها گاهی فراموش کردهاند: امیدی ساده بی هیچ پیچیدگی. همان امیدی که میتواند از یک کوچه کوچک آغاز شود و تا دورترین افقها برود و جهان تبآلود را لختی پاشویه کند..
کودکان شهر شاید هنوز کتابهای تاریخ را نخوانده باشند، اما با صدای خود صفحهای تازه به آن اضافه میکنند؛ صفحهای از اشتیاق و التذاد، از تعلق و تعقل، از احساسی که میگوید این خاک برایشان فقط یک واژه ساده نیست، خانه است… و چه زیباست وقتی نام یک سرزمین گربهای شکل از دهان کودکانی شنیده میشود که فردای این سرزمین گهربارند.
اینگونه است که به وقت روییدن ماه شهر جوانتر میشود، شب روشنتر میشود، نجیبتر میشود و البته آینده کمی نزدیکتر. تو از نزدیکهای دور نترس پسر باران و بنفشه و بهار!
این شبها بیرق خونین در دستان مردان و زنان فردا فقط پارچهای رنگین نیست؛ خوابِ نسلی است که میخواهد بیدار بماند. نسلی که در برق چشمهایش میتوان فردای این خاک دامنگیر را دید؛ فردایی که هنوز ساده است، اما پرامید.
خردسالانی که با قدمهای کوچکشان در خیابانها راه میروند، اما صدایشان از دیوارهای شهر فراتر میرود جهان را روی سرهای خود گرفتهاند. آنها هر فریادشان شبیه چراغی است که در خاموشان روشن میشود. شاید کسی به آنها نیاموخته باشد که چگونه از وطن بگویند، اما قلبشان راهش را خوب بلد است. اینجا به ساعت ستاره قلب نوباوگان زودتر از کتابها میفهمد که خانه یعنی جایی که نامش را باید با شوق صدا زد و برای آمال کوچک و بزرگش جان داد. باشد که این صداهای کوچک، همیشه در هوای شهر بپیچد؛ نه فقط از سر هیاهو، بل از سر مهر. زیرا وطنی که در دهلیز قلبهای کودکان جا داشته باشد، هیچگاه تنها نخواهد ماند.
من چارهای جز به یاد آوردن نام تو ندارم
دیگر لازم نیست از تاریکی بترسم
اسم کامل تو
کلمات مرا از نیزارهای تشنه عبور خواهد داد
جای تردیدی نیست
این خستگیهای خانگیست
تمام خواهند شد.





