نامهای با مُهرخیزاب و امضای نخل!
- شناسه خبر: 87145
- تاریخ و زمان ارسال: 30 تیر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در دوردست، باد نابلد از پشت نخلستانهایی میوزد که قامت رعنای خویش را از سر رازی دیرین به آفتاب سپردهاند. رازی که در چینهای جبین مردان پیرانه سر و در لابهلای گره تورهای کهنه پنهان است. آن گرهها با هر خیزاب باز و بسته میشوند. درست شبیه نبض سرزمینی که هرگز از تپیدن بازنمیایستد، حتی وقتی آسمان از هُرم گرما ثقیل و سنگین میشود.
آنجا در دوردست بامداد با گامهای پابرهنهای آغاز میشود که روی شنهای داغ، قصههای پرغصه را حک میکنند. قدمهایی که قامتی کوتاه دارند و سایهای بلند. چرا که پیش از یادگیری تاتیتاتی کردن، ایستادن در برابر طوفان و تندباد را آموختهاند. نینی چشمهای جاشوهای خسته جان روشن تر از فرداهاست. فرداهایی که هنوز نضج نگرفتهاند اما در مردمکشان نقش نشستهاند. بسان بلمی که ساعتی پیش لنگر انداخته در ساحل سرخ انتظار.
آنجا در شبهای مهتابی دوردست، چراغها برای قلبهای بیدار و بیقرار شعله میکشند. در آن سکوت سُکرآور نغمههای عاشقانهای از سینههایی زخم خورده به گوش میرسد. از ملاحانی که آوازشان عجیب بوی نان و نمک میدهد. آن آوازها راز دیرپایی مردمانی هستند که با هر بار شکستن خیزاب، قد خم نکردند و ایستادند. قیام کردند به عشق تراب متبرکی که روی آن قدم مینهند.
اینک اما راههای صعبناک میان آبها و پلهایی که از سر شوق ساخته شدهاند فرو ریخته، بیآنکه پژواک عبور کودکان از روی آنها، در گوش شنها گم شود. آنجا در تبآلودترین دقایق وقتی خورشید بر پیشانی خاک میکوبد، سایهها روی دیوارهای گِلی میافتند. سایههایی که روزگاری تنپوش سربازی بودند و حالا… نه، سربازان هجرت نکردند. آنها در میان غبار نشستند تا باد نامشان را به نخلهای استوار بسپارد. تا هر بار که خرما میرسد، شیرینیاش بوی آن غریبآشنایی را دهد که برای این خاک جان فشاند و کوتاه نیامد. شمیم مسافری که به خاطرمان آورد جنوب یعنی جان، جنوب یعنی جانپرور، جنوب یعنی جانبرکف، جنوب یعنی جنم، جنوب یعنی جربزه، جنوب یعنی جراحت، جنوب یعنی جگرگوشه، جگرخسته، جگرآور…
آنجا در دوردست صدای بادبانها، هیاهوی لنگرها و نجوای ماهیهایی که میان تور میرقصند همه یک زبان دارند. زبانی که در کلمات نمیگنجد، در جغرافیا جا نمیشود و در هیچ اطلسی ترسیم نمیگردد. این زبان را فقط آنانی میفهمند که با پای پیاده از میان سواحل نمکسود گذشتهاند.
و ما اینجا هر بار که یاد نخلستانهای ذبح شده میافتیم، میدانیم که جنوب تنها اسمی بر یک جهت جغرافیایی نیست. جنوب سوی دل است. سوی نقطهای که حرارت در خون جریان دارد و سکوت بلندترین فریاد است.
پس بگذار قلم این بار ترنمی شگفت باشد. شگفت از نسلی که با هر شکست، گلی دیگر در کویر شکوفا میکند و با هر سوگ، چکامهای نو برای فردا میسراید. شگفت از آن که میداند چگونه با دستهای خالی باز هم بدرخشد.
و ناگهان نامهای از دوردست، از قلبهای گُر گرفته به دستمان میرسد. رقعهای با مُهر موج و امضای نخل که در پایینترین سطرش با اشک نوشته شده: «دوباره آفتاب از پشت همین افق خواهد دمید.»








