نابودی زندگی با سودای پولدار شدن از دلار!
- شناسه خبر: 66667
- تاریخ و زمان ارسال: 24 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

مقدمه
گزارش ـ محمد بهرامی: باز هم قیمت طلا و دلار بالا رفت و باز هم طمع پولدار شدنهای یک شبه به جان برخی از مردم افتاد! اتفاقی که در گذشته نیز شاهد آن بودهایم و بسیاری که قدم در این راه گذاشتهاند نه تنها سود نکردهاند بلکه متحمل ضررهای سنگین نیز شدهاند اما زمانی به این مهم رسیدهاند که دیگر کار از کار گذشته است. بسیار بودند کسانی که برای خرید دلار، خانه و ماشین خود را فروختند اما در نهایت یا سودی نکردند و یا اینکه به دام برخی افراد شیاد و کلاهبردار افتاده و تمام سرمایه زندگیشان را از دست دادند. اکنون که باز هم شاهد افزایش قیمت دلار و طلا هستیم، عدهای وسوسه شده و میخواهند قدم در این راه بگذارند راهی که پایان خوشی ندارد اما طمع پولدار شدن، چشمهایشان را کور کرده است و نمیدانند که این کار میتواند پایان آرامش و حتی پایان زندگیشان باشد.
فروش خانه برای خرید دلار!
زن جوان نگران بود و مضطرب، دست و پایش میلرزید، مدام برگههایی که در دست داشت را مرور میکرد و با خودش حرف میزد، چند متری با او فاصله داشتم و چندین بار با خودم کلنجار رفتم که دلیل این استرس را از او بپرسم؛ ولی از اتفاقاتی که ممکن بود رخ بدهد ترسیدم.
ترس آن را داشتم که مبادا نخواهد چیزی بگوید یا از اینکه بخواهد مشکلش را توضیح دهد ناراحت شود. چند دقیقهای از دور نگاهش کردم و حرکاتش را زیر نظر گرفتم، بیشتر میخواستم ببینم کسی همراه او هست یا نه. شاید با همراهش راحتتر میتوانستم ارتباط بگیرم .
مدتی منتظر شدم ولی کسی نزدیک او نشد. باز هم از اینکه بخواهم چیزی بپرسم واهمه داشتم ـ واقعیت این روزهای جامعه را همه میدانند من نیز از همان چیزها واهمه داشتم و نمیتوانستم نزدیک شوم و دلیل اضطراب و نگرانی زن را بپرسم ـ اما من خبرنگارم و شاید لازم بود کمی شجاعتر باشم و سوالاتم را بپرسم. بعد از کلی سرو کله زدن با خودم، به قول امروزیها دلم را به دریا زدم و به سوی او رفتم. سلام کردم.
زن با اکراه جواب سلامم را داد، چون مرا نمیشناخت.
گفتم آب میخواهید کمی آب به شما بدهم؟
گفت: نه ممنون خوبم
ولی دستهایش میلرزید، برگشتم تا به حرف زدن با او ادامه ندهم .
چند قدمی که دور شدم صدایم زد: «آقا، لطفا کمی آب به من بدهید، گلویم خشک شده است.» یک آب معدنی خریده و به او دادم ولی در تمام این مدت میترسیدم که مبادا حرفی بزند یا حرکتی انجام دهد که بقیه فکر کنند قصد مزاحمت برای او دارم .
برگههایی که در دست داشت را زمین گذاشت و کمی آب خورد، سرش را از شدت ناراحتی پایین انداخت و چند ثانیهای به زمین خیره شد؛ سپس سرش را بالا گرفت و گفت: شوهرم میخواهد من و بچههایم را آواره کند!
پرسیدم: چرا؟
پاسخ داد: میخواهد خانهای که در آن زندگی میکنیم را بفروشد!
دوباره پرسیدم: برای چه؟
پاسخ داد: میخواهد با پول خانه دلار بخرد، یک هفته است بر سر این موضوع دعوا میکنیم. من نمیخواهم خانه را بفروشد چون از عواقبش خبر دارم اما او اصرار دارد که این کار را انجام دهد.
گفتم: خانه به اسم چه کسی است؟
گفت: نصف، نصف به نام هردو نفرمان است.
و ادامه داد: من از عاقبت این کار خبر دارم، موردهای اینچنینی کم ندیدهایم، بسیار بودهاند کسانی که در این کار، خانه و زندگیشان را از دست دادهاند و من از این اتفاق میترسم. از آن گذشته، در این شرایط جامعه، چه کسی خانه را میفروشد تا دلار بخرد؟ نمیدانم چه کسی زیر پایش نشسته تا خانه را بفروشد اما این دقیقا عین حماقت است. او اصلا به فکر من و بچههایم نیست. یک هفته است که کل خانواده من و خودش درگیر این موضوع هستیم. خانه برایمان جهنم شده است اما او میخواهد هر طور شده این کار را انجام دهد.
با این حرف بغضش ترکید و اشکهایش جاری شد، من مانده بودم که چه بگویم .
در همین حین زنی میانسال به ما نزدیک شده و او را بغل کرد، اشکهایش را پاک کرد و کمی به او دلداری داد؛ از حرفهایشان فهمیدم که مادرش است. دقایقی که گذشت، مادر شروع به صحبت کرد: «واقعا من ماندهام که دختر من چه گناهی کرده که گرفتار چنین مردی شده است، چه کسی خانه را میفروشد که چه میدانم مثلا دلار بخرد؟ خانه که از دست برود این دختر با دوتا بچه، کجا باید برود و زندگی کند؟ پول خانه به دلار هم نخواهد رسید و خرج یللی و تللی این آقا خواهد شد.»
زن جوان دوباره برگههایش را در دست گرفت و در حالی که گریه میکرد گفت: «بخدا که نمیگذارم خانه را بفروشد میخواهد دلار بخرد، برود ماشینش را بفروشد نه سرپناه من و بچههایم را. از دار دنیا فقط یک سقف بالای سرمان است محال است که بگذارم آن را بفروشد.»
سپس برگهها را که کپی سند خانه و مدارک مهریهاش بود را برداشت و به سوی کلانتری به راه افتاد. ظاهرا قصدش این بود که با اجرا گذاشتن مهریهاش، سه دانگ دیگر خانه را هم بگیرد و مانع فروش آن شود.
نداشتن تجربه عامل نابودی سرمایه
گرانی این روزهای دلار و طلا و سود کردن از این بازار میتواند هر کسی را وسوسه کند که سرمایههای زندگیاش را بفروشد و در این بازار سرمایهگذاری کند اما تجربه گذشتگان ثابت کرده، بسیاری از کسانی که وارد این آشفتهبازار شدهاند، به واسطه نداشتن تجربه کافی در استفاده از سرمایهشان، نه تنها سودی نکردهاند بلکه تمام داراییشان را نیز از دست دادهاند! اتفاقی که خانوادههای بسیاری را ورشکسته کرده و به مرز فروپاشی رسانده است، طمع کسب سود بیشتر و پولدار شدن، موضوعی بود که افرادی مثل غفاری را نیز روی کار آورد اما در نهایت این مردم بودند که بسیاری از سرمایههای زندگی خود را از دست دادند هرچند تعداد اندکی نیز سود بردند. تنها راه نیفتادن در این چالهها، استفاده از تجربیات دیگران و همچنین مطالعه و تحقیق بسیار است در غیر اینصورت، تنها چیزی که نصیب خواهد شد، از بین رفتن سرمایه و فروپاشی زندگی است.









سپاس