مردم برای شاد بودنشان انعام میدهند
- شناسه خبر: 93122
- تاریخ و زمان ارسال: 12 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

قزوین مردم مهماننواز و لوطیای دارد
گزارش ـ محمد بهرامی: این روزها هر کسی به یک نحوی مشغول کسب درآمد است و با درآمدش امور زندگی خود را میگذراند. یکی کارگر است و یکی کارمند، یکی تاجر است و یکی مغازهدار، یکی مهندس است و یکی دکتر، بالاخره اینکه هرکسی به یک شکل کسب درآمد میکند. در این بین برخی هم با هنری که دارند نان میخورند، بعضی خواننده و هستند و بعضی هم نوازنده، بعضی هم هر دوی اینها را ترکیب کردهاند و در گوشه و کنار خیابانها مشغول اجرا هستند و مردم بابت اجرای آنها، انعام میدهند.
عدهای آن را کمارزش کردن هنر میدانند و عدهای هم آن را لودگی میدانند اما عدهای هم معتقدند که این هم راهی برای کسب درآمد است و ایرادی ندارد که کسی از هنرش، کسب درآمد هم داشته باشد…
از جنوب تا شمال با نوازندگی و دوره گردی
چند روزی بود که آنها را در گوشه و کنار شهر میدیدم از کوچههای مختلف میگذشتند و با نوازندگی و خواندن آهنگهای مختلف، شادی را به کوچهها میآوردند و بچههایی که با دیدن و شنیدن این آهنگها همراه آنها میشدند و با رقص و شادی، دقایقی را به خوشی سپری میکردند، در این بین شهروندانی که با کار آنها لبخندی به لبشان آمده بود، مبلغی را به عنوان انعام به آنها میدادند، شاید در این شرایط بد اقتصادی برای خانوادهها، همین خندههای ثانیهوار، دلیلی میشد تا دست به جیب ببرند و به بانیان این لبخند انعامی بدهند. معمولا این افراد را در ایام نزدیک به عید در کوچه و خیابان میدیدیم ولی این بار به نظر میرسد شرایط اقتصادی به آنها هم فشار آورده و در این وقت از سال سر و کله شان پیدا شده است. هر چه هست آنها در شهر حضور دارند و کار خودشان را انجام میدهند.
خیلی دلم میخواست آنها را از نزدیک ببینم و با آنها همصحبت شوم، سرانجام این فرصت پیش آمد و در حالی که از مقابل مغازه میگذشتند صدایشان کردم، روی صندلیهایی که همسایه، جلوی مغازهاش گذاشته بود نشستیم و شروع به گپ زدن کردیم.
پرسیدم: اصالتا اهل کجا هستید؟
یکی از آنها با لبخند پاسخ داد: از این دمام (ساز کوبهای) مشخص است که اهل کجا هستیم .
گفتم: خب بسیاری از مردم این ساز را نمیشناسند و شاید حتی اسم آن را هم بلد نباشند، بعضیها به این میگویند «دهل» و بعضی هم میگویند «طبل».
پسر جوان دوباره با لبخند و همان لهجه جنوبی گفت: بله درست است، این را در چند کوچه هم شنیدم، مردمی که به دمام میگفتند طبل یا دهل.
گفتم: پس اصالتا اهوازی هستید؟
گفت: خود اهواز نه ولی اهل خوزستان هستیم.
در همین حین پسری به ما نزدیک شد که انگار از دیدن دمام ذوقزده شده بود، گفت: من بلدم دمام بزنم. با تعجب پرسیدم که چطور اسم این ساز را میدانی؟
گفت: کلاس موسیقی میروم، سپس با اجازه صاحب دمام، سازش را از او گرفت و برای لحظاتی شروع به نواختن کرد. پس از چند دقیقه دمام را به صاحبش داد، تشکر کرد و از ما دور شد.
از آنها پرسیدم که شغل اصلی شما چیست؟ نوازندگی دورهگردی که نمیتواند شغل باشد!
یکی از آنها پاسخ داد: چرا نمیتواند شغل باشد ما از همین راه زندگیمان را میگذرانیم و درآمدمان از همین راه است.
پرسیدم: روزانه چقدر درآمد دارید؟
گفتند: بستگی به روزش دارد، انگار بعضی روزها مردم روحیه بهتری دارند و انعام بهتری میدهند و بعضی روزها کمتر ، اما بطور کلی روزی تقریبا 2 میلیون دستمان را میگیرد.
با خودم گفتم که واقعا مردم سخاوتمندی داریم اما نمیدانم که این سخاوتمندی خوب است یا نه. آنها نان هنری که آموخته بودند را میخوردند و شاید مردم هم پول هنر آنها را میدادند و لبخندی که از شادی حاصل از نوازندگی آنها بر لبشان میآمد.
پرسیدم: معمولا چه آهنگهایی را مینوازید؟
یکی از آنها گفت: فقط آهنگهای شاد و به قول امروزیها «ترند» شده را، مردم برای شاد شدنشان انعام میدهند کسی برای آهنگهای غمگین و دلگیر پول نمیدهد. مردم به اندازه کافی غم و غصه دارند .
پرسیدم: غم و غصه شما چیست؟
همزمان پاسخ دادند: دوری از خانواده، بعضا یک ماه طول میکشد تا دوباره خانوادهمان را ببینیم و این غصهی کمی نیست.
پرسیدم چند سال دارید؟
یکی از آنها 28 ساله و دیگری 32 ساله بود و جالب آنکه پسر عمو هم بودند.
پرسیدم: چطور به این شهر و آن شهر سفر میکنید؟
یکی از آنها گفت: با اتوبوس!
پرسیدم مگر ماشین ندارید؟
یکی از آنها پاسخ داد: من یک پرشیا دارم اما پسر عمویم ماشین ندارد، در ضمن با ماشین خودمان هم نمیتوانیم به این شهر و آن شهر برویم چون جایی برای پارک کردن ماشین نداریم ما مدام در حال حرکت هستیم و از این طرف شهر به آن طرف میرویم نمیتوانیم ماشین را با خودمان ببریم از طرفی وقتی ماشین را هم جایی بگذاریم باید مدام نگران امنیت آن باشیم. البته اوایل با ماشین خودمان در شهرها میگشتیم اما وقتی مشکلاتش را دیدیم تصمیم گرفتیم که دیگر ماشین با خودمان نبریم و با اتوبوس سفر کنیم، دردسرش کمتر است و خیال خودمان هم راحت تر.
پرسیدم مجردید یا متاهل؟ برای آدم متاهل این همه دوری از خانه و خانواده خیلی سخت میشود.
هر دو مجرد بودند و اعتقاد داشتند با شغلی که آنها در پیش گرفتهاند نمیتوانند این همه مدت از شهر خود دور باشند، ضمن اینکه با توجه به هزینههای بالای ازدواج در شرایط فعلی، فکر آن را هم نمیکنند چون به زور از پس هزینههای خودشان برمیآیند.
پرسیدم در هر شهر چقدر میمانید؟
گفتند: بستگی دارد که چقدر انعام بگیریم، اگر چند روز بمانیم و ببینیم که انعام خوبی گیرمان نمیآید، به جای دیگری میرویم نمیتوانیم خودمان را سرگردان 400 یا 500 هزار تومان در روز کنیم.
پرسیدم مجالس خاص هم میروید یا به قولی مجلس گرم کن هم میشوید یا فقط دورهگردی میکنید؟
یکی از آنها گفت: تا چند سال پیش در مجالس هم مینواختیم اما با آمدن «باند و اسپیکر» و آهنگهایی که از طریق فلش پخش میشود، دیگر کمتر کسی ما را به مجلسش دعوت میکند.
پرسیدم: دراین مدت که در قزوین بودهاید، چه چیزی برایتان جلب توجه کرده است؟
مشترکا گفتند: قزوین مردم مهماننواز و لوطیای دارد، در این مدت چندین بار اتفاق افتاده که ما وعدههای غذاییمان را مهمان ساندویچیها و کبابیها بودهایم ضمن اینکه بقیه مردم هم به ما میوه و نوشیدنی دادهاند که باید از آنها تشکر کنیم .
به عنوان سوال پایانی پرسیدم تا کی در قزوین هستید؟
گفتند شاید چند روز هم بمانیم و بعد به زنجان میرویم.
آنها بعد از نیم ساعت استراحت و گپوگفت با ما، بلند شده و به کار خود ادامه دادند و در انتهای خیابان از نظر پنهان شدند.






