دنیای دَوَرانی: روایت یک سرگیجه
- شناسه خبر: 67136
- تاریخ و زمان ارسال: 30 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نون کاف
همه چیز از یک روز عادی شروع شد. روزی مثل همه روزهای دیگر. صبح زود بیدار شدم، کارهایم را کردم، سری به برنامه فیلمبینی زدم و بعد از آن مستقیم به خانه برگشتم. شام خوردم و طبق معمول نشستم پشت کامپیوتر تا گزارشی را که چند روز بود روی آن کار میکردم، بالاخره تمام کنم. مثل همیشه غرق کار شدم، صفحه سفید و واژههایی که یکییکی نقش میبستند، من را به خودشان کشاندند. وقتی سرم را بلند کردم، عقربه ساعت روی یکِ نیمهشب ایستاده بود. برای من عجیب نبود؛ بارها پیش آمده بود که پشت سیستم بنشینم و نفهمم زمان چطور گذشته. همهچیز عادی بود، مثل هر شب دیگر.
مسواک زدم و به رختخواب رفتم. اما درست همان لحظه که از این پهلو به آن پهلو شدم، اتفاقی افتاد. ناگهان اتاق شروع کرد به چرخیدن! دیوارها، سقف، همهچیز به دور سرم گشت. اول سعی کردم بیاعتنایی کنم. با خودم گفتم حتما خستگی است یا شاید فشار کاری زیاد. اما هرچه گذشت، چرخش شدیدتر شد. نیمخیز شدم تا شاید نشستن حالم را بهتر کند، اما نزدیک بود نقش زمین شوم. به زحمت دوباره دراز کشیدم و یک ساعت بعد، در همان حالِ سرگیجه، به خواب رفتم.
صبح فردا انگار همهچیز عادی بود؛ یا دستکم خودم اینطور فکر کردم. وقتی از تخت بلند شدم، دوباره همان سرگیجه بیرحم سراغم آمد. به قدری شدید بود که نزدیک بود با دیوار برخورد کنم. به سختی گوشه در کمد را گرفتم و همان باعث شد آسیبی نبینم. تازه آنوقت فهمیدم اتفاقی جدی در بدنم رخ داده است.
با تمام سختی، آن روز به سر کار رفتم. باورم نمیشد چنین چیزی برایم پیش آمده باشد. سعی میکردم با قدمهای آرام حرکت کنم، نزدیک دیوارها یا نردهها راه بروم تا اگر تعادلم بههم خورد، جایی برای گرفتن داشته باشم. همکارانم که دیدند حال خوبی ندارم، گفتند شاید فشارم افت کرده یا قند خونم پایین آمده. فشارم را گرفتند؛ طبیعی بود. کمی خوراکی شیرین تعارف کردند اما فایدهای نداشت. بیشتر وقتها نشسته بودم یا خیلی آرام راه میرفتم، درست مثل کسی که تازه یاد گرفته تعادلش را نگه دارد.
تا شب سعی کردم خودم را قانع کنم که این سرگیجه موقتی است و میگذرد. اما وقتی دیدم وضع بهتر نمیشود، نیمهشب به اورژانس رفتم. پزشک اورژانس بعد از معاینه گفت: «مایع گوش میانی جابهجا شده.» یک آمپول تجویز کرد و چند قرص، و با اطمینان گفت: «امشب بخواب، فردا صبح همهچیز درست میشود».
اما صبح فردا باز هم اتاق میچرخید. نه تنها بهتر نشده بودم، بلکه حس میکردم گیجتر و خستهتر شدهام. یک روز دیگر هم همینطور گذشت تا اینکه به متخصص گوش و حلق و بینی مراجعه کردم. او هم همان قرص را تجویز کرد؛ دارویی که در داروخانهها پیدا نمیشد و همه میگفتند نمونه خارجیاش اثر بیشتری دارد. در نهایت از یکی از آشنایان که همان شب از خارج میآمد خواستیم یک بسته با خودش بیاورد. در این فاصله نوع ایرانیاش را مصرف کردم، اما هیچ فایدهای نداشت.
پزشکها میگفتند شاید باید 10 روز استراحت مطلق کنم تا همهچیز به حالت طبیعی برگردد. باورش برایم سخت بود؛ 10 روز خانهنشینی، بدون کار و فعالیت، برای کسی مثل من که همیشه در حرکت بودم، مثل کابوس به نظر میرسید! چند روز اول فقط روی تخت دراز کشیدم. اما هیچ تغییری ایجاد نشد. نه تنها بهبود پیدا نکردم، بلکه بداخلاق و بیحوصله شده بودم. زندگی برایم تبدیل شده بود به تختی ثابت در اتاقی که مدام میچرخید.
کمکم فهمیدم تنها راه، پذیرش است. دنیا داشت میچرخید و من نمیتوانستم جلویش را بگیرم. پس تصمیم گرفتم با آن همراه شوم. یاد گرفتم آرام راه بروم، از دیوارها کمک بگیرم، بیشتر بنشینم و کمتر عجله کنم. گوشی تلفن و کامپیوتر را کنار گذاشتم و مطالبم را به کمک اپهای تایپ و ویس صوتی پیاده کردم، کمتر بیرون رفتم و به جای جنگیدن با سرگیجه، سعی کردم آن را بخشی از زندگیام ببینم. و عجیب بود: همین پذیرش، رنج من را کمتر کرد.
وقتی پذیرفتم که این چرخش موقتی نیست، سردردها و حالت تهوع هم کمتر شدند. دیگر فقط دنیای اطرافم بود که میچرخید و من سعی میکردم همزمان با آن بچرخم. از آن روز حس کردم در میانه این طوفان، یک آرامش تازه پیدا کردهام. نمیتوانم بگویم که بیقراریِ سرگیجه برای من به قرار تبدیل شد، اما توانستم کمتر رنج بکشم.
این تجربه، بیش از آنکه جسمی باشد، درسی روحی برایم داشت. فهمیدم در زندگی همیشه نمیتوانیم همهچیز را کنترل کنیم. گاهی باید اجازه بدهیم جریان ما را با خودش ببرد؛ باید چرخیدن را بپذیریم، حتی اگر سخت باشد. شاید همین پذیرش است که رنج را سبکتر میکند و به ما یاد میدهد در بیقراری هم میتوان قرار یافت.








