محیطبانی؛ با طعم عشق و تهدید و تعهد
- شناسه خبر: 75624
- تاریخ و زمان ارسال: 22 دی 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
ساعت 11 شب است که از جاده پر پیچ و خم طارم به سیردان میرسیم، یکی از کوچکترین شهرهای ایران، با کمتر از صد خانوار جمعیت.
قرار است روز بعد بیش از 30 معاون، رئیس، کارشناس، محیطبان و همیار محیط زیست در قالب گروههای2 و 3 نفره، منطقه حفاظت شده طارمسفلی را برای سرشماری حیاتوحش جستوجو کنند.
برای اقامت ساختمان محیطبانی، شهرداری و… در نظر گرفته شده است.
ساختمان محیطبانی در ارتفاعی بالاتر از شهر قرار دارد و کنار آن خانههای سازمانی محیط زیست واقع هستند که در یکی از آنها خانواده محیطبان «علی محمودی» ساکنند؛ جایی که من شب را در آن میگذرانم.
با آنکه نزدیک به نیمه شب میرسیم، اما با خوشرویی منتظر آمدنم هستند. نازنین زهرا 10 ساله که قرار است صبح زود به مدرسه برود هم هنوز بیدار مانده تا میهمان غریبه را ببیند و آیلین 4 ساله کمی از دیدن یک غریبه در خانهشان تعجب کرده و از بغل پدرش پایین نمیآید.
خیلی زود سر صحبتمان باز میشود و نازنین زهرا برایم تعریف میکند که در کلاس چهارم مدرسه سیردان درس میخواند، مدرسهای که فقط ۸ دانشآموز دارد و همه با هم همزمان در یک کلاس و با یک معلم درس میخوانند..
او میگوید قبلا 24 دانشآموز در این مدرسه درس میخواندند، ولی یکی یکی به شهرهای بزرگ رفتند و حالا در پایه چهارم فقط دو دانشآموز تحصیل میکنند؛ نازنین زهرا و دوستش.
مادر نازنین زهرا میگوید: دخترم گاهی معلم هم میشود و به پایههای پایینتر درس میدهد.
گویا در کلاسهای فن بیان و مجریگری هم از راه دور شرکت کرده و همکاران پدرش شاهد هستند که شعرهایی درباره شغل پدرش را به زیبایی برای جمع میخواند.
هر چند علی اصالتا الموتی است؛ اما معصومه همسر او، اهل سیردان است.
علی 11 سال است که محیطبان منطقه طارم است و از همان ابتدای ورودش مسئول محیطبانی سعی کرد تا پای او را در منطقه محکم کند و راهکار را ازدواج با یکی از محلیها دید.
معصومه درباره این ازدواج برایم میگوید: همسر یکی از محیطبانها مرا برای علی نشان کرد، یک بار که مادر و پدرم در مسجد نذری میدادند، همسر آقای اصغری از من سوالاتی کرد مثل اینکه چند تا بچه هستید؟ چند سال سن داری؟ و… با این وجود من اولین بار علی را شب خواستگاری دیدم.
معصومه درباره شغل محیطبانی تعریف میکند: من آن موقع شرایط کاری محیطبانی را نمیدانستم و اصلا از سختیهایش خبر نداشتم و بعدها به مرور متوجه شدم که شرایطش چه طور است.
او سختی کار را با بیان یک خاطره اینطور برایم توضیح میدهد: مثلا یکبار که همسرم و همکارش برای یک تعقیب و گریز نیرو کم داشتند، همسرم برادرم را با خودشان برد، با ماشین شخصی هم رفتند که سریع شناسایی نشوند.
وقتی برگشتند برادرم میگفت حتی اگر ساعتی صد میلیون هم به من پول بدهند، من دیگر با اینها هیچ کجا نمیروم!
معصومه ادامه میدهد: برادرم میگفت علی و همکارانش موقع تعقیب و گریز اصلا یاد زن و بچهشان نیستند، فقط دنبال گرفتن شکارچی هستند و با اینکه شغل برادرم قصابی است و دل و جرأتش زیاد است، اما آن روز خیلی ترسیده بود.
علی هم قبول دارد که سختیهای شغل او متوجه خانوادهاش هم هست و در این باره میگوید: یک بار زن و بچهام را به شهر بردم، ابتدای مسیر در لوشان در یک تعمیرگاه توقف کردیم تا روغن ماشین را عوض کنم که دیدم یک نفر از دور دواندوان آمد و محکم یقهام را گرفت و گفت «کوه به کوه نمیرسه، آدم به آدم میرسه…»
متوجه شدم دوسال پیش ماشینش را به جرم شکار در منطقه توقیف کرده بودیم.
زن و بچهام ترسیده بودند، شکارچی هم یقهام را ول نمیکرد، گفتم حالا میخواهی چه کار کنی؟ گفت میخواهم بزنمت. صورتم را به سمتش کج کردم و گفتم پس بزن!
اما نمیدانم چرا پشیمان شد و گفت: من با تو کاری ندارم اما اگر رئیست را ببینم حالش را جا میآورم.
من هم گفتم: هیچ غلطی نمیتوانی بکنی.
او با لبخند ادامه میدهد: اما به همینجا ختم نشد، رسیدیم قزوین و در بازار قزوین یکی دیگر از شکارچیان مرا دید و شناخت و به من چیزی نفروخت و در زیباشهر هم دوباره کسی مرا شناخت و حرفی زد که خانوادهام خوششان نیامد.
معصومه در ادامه حرف علی میگوید: یک بار پدرم ما را به بیرون شهر دعوت کرد تا یک گوسفند سر ببرد و مهمانمان کند، راه افتادیم و از اینجا رفتیم تا کوهین، مادرم هم همراه ما بود و فقط پنج دقیقه مانده بود به مقصد برسیم که تلفن علی زنگ خورد و همسرم دور زد و برگشت، گفت گزارش تخلف دادهاند باید بروم، مادرم هاج و واج مانده بود و باورش نمیشد!
معصومه میگوید در این 11 سال که او ازدواج کرده، پنج محیطبان و خانوادهشان ساکن این روستا بودند و او درباره حضور خانواده محیطبانها در منطقه توضیح میدهد: بعضی وقتها خانوادههای شکارچیان و متخلفان، جلوی چشممان ما را نفرین میکنند، اما من همیشه میگویم نفرین مهم نیست، چون همسران ما کاری به ناحق نمیکنند که نفرینشان گریبانگیرمان شود، ولی تهدید جان و امنیتمان هر لحظه ته دلمان را میلرزاند.
او قبول دارد که هرکاری سختیهای خودش را دارد ولی دلشوره زیادی برای سلامتی همسرش دارد.
*
خانه کوچک محیطبانی معصومه و علی منظم و تمیز است. شب که رختخوابم را کنار بخاری پهن میکنند، ملحفهها از تمیزی برق میزنند، صبح روی نیمرو با تخم مرغ محلی و روغن حیوانی برایم کنجد میزنند و سفره رنگارنگی میچینند، وقتی از سلیقه و خانهداری معصومه تعریف میکنم، علی با لبخند تایید میکند، از خانواده بامحبت معصومه میگوید که خیلی به دامادشان علاقه دارند و معصومه از رضایتش از خوشرویی و فرزنددوستی علی و از کمک کردنش در کارهای خانه میگوید. معصومه و علی از زندگی کنار همدیگر و فرزندانشان راضی هستند و تنها دغدغهشان خطرات شغل علی است. خطراتی که همه محیطبانان برای حفظ محیط زیست و حیات وحش بدون هیچ ادعایی به جان خود و خانوادهشان میخرند.
صبح که از این خانه گرم بیرون میآیم هوا هنوز تاریک است معصومه میگوید کاش رفتنتان طول بکشد تا علی بتواند نازنین را به مدرسه ببرد.
نگران است از اینکه تاریکی صبح و سرمای هوا باعث شود گرگ به داخل شهر کوچکشان وارد شود و برای فرزندش خطر ایجاد کند، گویا چند سال قبل هم این اتفاق افتاده و در روستاهای اطراف کودکی موقع رفتن به مدرسه مورد حمله قرار گرفته و از دنیا رفته است.
هرچند محیط زیستیهای مطلع از آن ماجرا معتقدند که به احتمال زیاد حمله از طرف تعداد زیادی سگهای وحشی صورت گرفته بود که به خاطر غذارسانی تعدادشان زیاد شده است و تهدیدی برای روستاها هستند.






