ما شما را به خاطر گل سرخ دوست داریم!
- شناسه خبر: 91770
- تاریخ و زمان ارسال: 24 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
تابستانشان بیاستخر و جکوزی بود. بیآنکه حتی خنکای آب، تنشان را از ظهر تموز بشوید. بیکلاس زبان، بیآنکه حرفی تازه روی زبانشان بچرخد. بیموسیقی، بیآنکه انگشتشان سیمی را نوازش کند. بیبیلیارد، بیآنکه توپی در جیب آرزوهایشان بیفتد. سه ماه مثل برق و باد گذشت، مثل نانی که در سفره خالی سهم تماشا میشود. سه ماه تمام زیر سقف آسمان، روزمرگی سایه انداخت و خوابشان را ربود. آنها هر صبح با صدای ماشینهای دور بیدار شدند. ظهرها با بادبزنهای کاغذی و عرق پیشانی به استقبال قیلوله رفتند، عصرها را با کوچههایی که بوی آفتاب میدادند سپری کردند… و شبها را با ستارههایی که فاصلهشان را کسی حساب نمیکرد.
حالا مهر پوزخندزنان در آستانه ایستاده است. با کیفهای خالی و دفترهای سفید و تراشهای فانتزی. حالا آنها باید به مداد رنگی فکر کنند. به جعبهای که بوی چوب و رنگ میدهد. به خودکارهای هفترنگ که در ویترین مثل رنگینکمان زندانی میدرخشند و به پول این پرنده گریزان. پرندهای که عادت ندارد در جیبهایشان لانه کند. مادر لبخند میزند و میگوید: «انشاءا… بعداً.» پدر به قبضها خیره میشود و آهی را در سینه قایم میکند. بچهها اما هنوز یاد نگرفتهاند که بعضی رنگها را باید در خیال ساخت. مداد قرمز را با خون دل رنگ میکنند. آبی را از آسمان بیابر قرض میگیرند. زرد را از آفتاب پشت پنجره میدزدند. سبز را از برگهای خشکیده حیاط. بنفش را از بنفشههای کنار جوی آب. نارنجی را از غروب نارنجی پشتبام و سیاه را از شبهایی که بیچراغ میگذرند. اما معلم گفته: «امسال همه باید مداد رنگی داشته باشند.» و آنها فقط دستهای خالیشان را دارند. دستهایی که هنوز بلدند پرنده بسازند، خانه بکشند، خورشید بکارند و ستاره درو کنند.
از شما چه پنهان کیفهای کهنه بر پشتشان سنگینی نمیکند، چون هنوز پر از رویاهای سبک هستند. دفترهای سفید، مثل برف نباریده منتظر اولین مشقاند. مداد اگر نیست انگشت هست. انگشت اگر نیست، چوب کنار جوی هست. پس روی خاک مینویسند: «ما هم بلدیم بخوانیم.» معلم میگوید رنگها را بشناسید، و آنها در خیالشان جعبهای بزرگتر از ویترین شهر میگذارند. جعبهای که هیچوقت تمام نمیشود و در آن، هر رنگ هزار بار سزارین میکند. فردا اگر پول داشته باشند شاید یک مداد بخرند اما امروز هزار رنگ در مشت دارند و با همین مشتهای خالی، دنیایی را نقاشی میکنند که هنوز کسی رنگش را ندیده است. شاید فقر رنگ را از جعبه بدزدد اما نمیتواند رنگ را از چشمهایشان بگیرد… و آنها با همین چشمها، فردا را رنگیتر از امروز خواهند کشید.
فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی میکند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
تا چیدن گندمها
تا زرد شدن کامل گندمها
عاشق شوید
فقط روزهای کودکی را برای یکدیگر
نگویید
گندمها زرد شدند
گندمها چیده شدند
نان گرم آماده است
ولی
شما کنار بوتههای زرد ذرت باشید
آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته گل سرخ
بگذارید
ما شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
دوست داریم …







