عقلانیت اجبار در لبه پرتگاه
- شناسه خبر: 88392
- تاریخ و زمان ارسال: 18 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

چرا کاخ سفید از خط قرمز «جنگ زیرساختها» عقبنشینی میکند؟
حیدر ولیزاده
از زمان شروع تجاوز و حمله نظامی ایالات متحده آمریکا به ایران در نهم اسفند ۱۴۰۴ تا به امروز، رفتارهای تصمیمگیران کاخ سفید الگوهای پیچیده و پارادوکسیکالی را به نمایش گذاشته است. از یک سو، واشنگتن با اتخاذ مواضع تهاجمی و هدف قرار دادن برخی مواضع، تهدیدات سالهای پیشین خود را عملی کرده است. اما از سوی دیگر، هرگاه سخن از عملیاتی کردن تهدیدها علیه «زیرساختهای حیاتی، انرژی و اقتصادی ایران» به میان آمده، رئیس جمهور این کشور با چرخشی ملموس، ناگهانی و قابل پیشبینی مسیر عقبنشینی را در پیش گرفته است.
این رفتار واشنگتن، پرسشی بنیادین را در برابر تحلیلگران سیاست خارجی و دکترینهای امنیت بینالملل قرار میدهد: چرا این کشور، در لحظه تصمیمگیری نهایی برای حمله به زیرساختهای ایران، دچار کندی، تردید و در نهایت عقبنشینی میشود؟
واکاوی رفتار محاسباتی کاخ سفید از منظر نظریههای کلان روابط بینالملل نشان میدهد که این عقبنشینیهای مکرر، نه ناشی از «عطوفت دیپلماتیک»، نه محصول «تغییر ماهیت تهاجمی آمریکا» و نه حاصل خطای محاسباتی ساده است؛ بلکه این پدیده، زاییده دقیق عقلانیت ساختاری و ناشی از سه متغیر عمیق ژئوپلیتیک در محاسبات هزینه- فایده واشنگتن است که در ادامه به تفصیل بررسی میشوند.
1ـ مکتب نئورئالیسم و دکترین موازنه تهدید: اثبات بازدارندگی متناظر
نخستین و بنیادیترین چارچوب برای تحلیل رفتار واشنگتن، «نظریه موازنه تهدید» ارائه شده توسط استفن والت و «نظریه بازدارندگی» توماس شلینگ است. در مکتب نئورئالیسم ساختاری (پیروی اندیشههای کنت والتز)، نظام بینالملل دارای ساختاری آنارشیک است که در آن، دولتها بر اساس اصل «خودیاری» عمل میکنند. در چنین محیطی، رفتار تهاجمی یا خویشتندارانه یک ابرقدرت، تابع میزان قدرتی است که بازیگر مقابل برای بقا و تحمیل هزینه ایجاد کرده است.
بر اساس ادبیات توماس شلینگ در کتاب استراتژی تعارض، بازدارندگی مجازاتی تنها زمانی کارکرد واقعی مییابد که دو مؤلفه کلیدی شکل گرفته باشد:
* توانایی سختافزاری برای وارد آوردن ضربه متقابل
* اراده سیاسی اثباتشده برای استفاده از آن ابزار
تحولات و پاسخهای نقطهای، متناسب و قاطع ایران در مواجهه با تحرکات اخیر، معادله محاسباتی پنتاگون و کاخ سفید را کاملا دگرگون کرد. ایران با عبور از مرحله «تهدید کلامی» و نمایش عملیاتی توانمندیهای موشکی و پهپادی خود، به طرف مقابل ثابت کرد که هرگونه آسیب به زیرساختهای حیاتی ملی (نظیر پالایشگاهها، نیروگاهها و بنادر)، با پاسخی دقیقاً متناظر و همسطح علیه اهداف و پایگاههای حیاتی آمریکا و متحدانش در منطقه همراه خواهد بود.
از منظر نئورئالیسم، اگر محاسبات امنیتی واشنگتن نشان میداد که ایران فاقد «اراده» یا «توان» لازم برای وارد کردن ضربه دوم است، منطق قدرت حکم میکرد که ایالات متحده در همان گامهای نخست، تمام زیرساختهای تولیدی و انرژی ایران را منهدم سازد تا توان بازسازی کشور را صفر کند. بنابراین، عقبنشینی ترامپ از ضربه به زیرساختها، پذیرش ناخواسته منطق «بازدارندگی متقابل» است. آمریکا دریافته است که در صورت ورود به سناریوی «جنگ زیرساختها»، ایران فاقد هرگونه تردید سیاسی برای پاسخگویی سخت بوده و هزینه ضربه متقابل ایران، از فایده انهدام زیرساختهای ایران فرسنگها بیشتر خواهد بود.
2ـ نظریه وابستگی متقابل پیچیده: شکنندگی ساختاری اقتصاد جهانی و هندسه انرژی
برای درک کاملتر ابعاد عقبنشینی آمریکا، باید از سطح تحلیل منطقهای فراتر رفت و مساله را از منظر «نظریه وابستگی متقابل پیچیده» که توسط روبرت کوهن و جوزف نای تبیین شده است، تحلیل کرد. بر اساس این نظریه، در جهان معاصر، شبکههای تولید، شریانهای انرژی، خطوط مواصلاتی و بازارهای مالی به چنان درجهای از درهمتنیدگی رسیدهاند که بروز شوک در یک نقطه ژئوپلیتیک، آثار دومینووار و جبرانناپذیری بر کل ساختار اقتصاد بینالملل بر جای میگذارد.
در این مفروض نظری، میان دو مفهوم «حساسیت» و «آسیبپذیری» تفاوت جدی وجود دارد. آمریکا ممکن است در برابر ضربات مستقیم به خاک خود آسیبپذیری اندکی داشته باشد، اما سیستم اقتصاد جهانی و متحدان منطقهای آن در حوزه خلیج فارس، فوقالعاده «آسیبپذیر» و «حساس» هستند.
ایران با درک دقیق این معماری ژئواکونومیک، یک ابزار بازدارنده نوظهور خلق کرده است: «تولید تهدید معتبر علیه زیرساختهای انرژی و مواصلاتی کشورهای میزبان و پشتیبان دشمن». منطقه خلیج فارس و تنگه هرمز، قلب نبضدهنده تامین انرژی جهان است. آسیب دیدن زیرساختهای تولید و صادرات نفت و گاز منطقه، صرفاً یک رویداد نظامی محلی نیست، بلکه میتواند قیمت نفت را به ارقام بیسابقه و مخربی (بالای ۱۵۰ تا ۲۰۰ دلار) برساند.
پیامدهای فوری چنین شوکی عبارتند از:
* تزریق تورم رکودی شدید به اقتصاد آمریکا و اروپا.
* فروپاشی زنجیرههای تامین جهانی و بحران در بازارهای سرمایه.
* وارد آمدن خسارات جبرانناپذیر بر اقتصاد کشورهای حاشیه خلیج فارس که اصلیترین خریداران تسلیحات و سرمایهپذیران شرکتهای غربی هستند.
کاخ سفید میداند تسری تنش به زیرساختهای منطقهای، حادیتر و مخربتر از بستن فیزیکی تنگه هرمز عمل خواهد کرد. بر اساس محاسبات هزینه- فایده، دونالد ترامپ نمیتواند متحدان اروپایی و آسیایی خود را که به شدت وابسته به امنیت انرژی خلیج فارس هستند، قانع کند که هزینه ابَرچالش اقتصادی جهان را برای یک ماجراجویی نظامی غیرضروری بپردازند. این وابستگی متقابل، مانند یک کانون مهارکننده، دست و پای ترامپ را در اجرای تهدیداتش بسته است.
نظریه بازیها و «نردبان تصاعد تنش»: زوال قدرت چانهزنی در پله پایانی
بخش سوم و بسیار حیاتی این رفتارشناسی، به ادبیات «نظریه بازیها» و مفهوم «نردبان تصاعد تنش» هرمان کان بازمیگردد. در استراتژیهای نظامی مدرن، تهدیدات تهاجمی تا زمانی دارای قدرت چانهزنی و کارکرد ابزاری هستند که اعمال نشده باشند. این اصل که در شطرنج با عبارت معروف «تهدید قویتر از اجرای آن است» شناخته میشود، در عرصه ژئوپلیتیک نیز مصداق بارز دارد.
حمله به زیرساختهای حیاتی و شریانهای اقتصادی یک کشور، معمولاً آخرین پله از نردبان تصاعد تنش پیش از ورود به «جنگ تمامعیار و بیقاعده» است. اگر ترامپ این کارت نهایی را روی میز بگذارد و زیرساختهای ایران را هدف قرار دهد، قدرت اهرم فشار خود را به طور کامل «تخلیه» کرده است.
در این نقطه، بر اساس «نظریه چشمانداز» دانئال کانمن و آموس تورسکی، رفتار کشور هدف دچار چرخش بنیادی میشود. طبق این نظریه، انسانها و دولتها زمانی که در «حوزه کسب سود» قرار دارند، ریسکگریز میشوند؛ اما وقتی احساس کنند در «حوزه خسارت مطلق» قرار گرفتهاند و تمام داراییهای حیاتی خود را از دست دادهاند، به شدت «ریسکپذیر» میشوند.
اگر زیرساختهای حیاتی ایران از بین برود، کشور با وضعیتی مواجه میگردد که دیگر «چیزی برای از دست دادن ندارد». در چنین شرایطی:
* منطق مهار و خویشتنداری، جای خود را به مقاومت حداکثری و تهاجم بدون مرز میدهد.
* ایران تمام محدودیتهای خودخواسته در پاسخگویی را کنار خواهد گذاشت.
* بازی از حالت «فشار برای امتیازگیری» به یک «بازی با حاصلجمع صفر و نبرد بقا تبدیل میشود.
برای دونالد ترامپ که همواره به عنوان یک تاجرپیشه سیاسی به دنبال «معامله بزرگ» یا تحمیل فرمولی برای خروج آبرومندانه از بحران است، ایجاد سناریویی که در آن طرف مقابل هیچ انگیزهای برای مذاکره یا کوتاه آمدن نداشته باشد، یک خطای فاحش است. سوزاندن آخرین کارت فشار، آمریکا را در یک «باتلاق استراتژیک» بدون استراتژی خروج محبوس میکند.
4ـ بنبست دکترین «فشار حداکثری» و هراس از جنگ فرسایشی
علاوه بر چارچوبهای نظری یادشده، مرور شواهد میدانی پس از تحولات اسفند ۱۴۰۴ نشان میدهد که آمریکا با وجود حملات متعدد به برخی مواضع، به هیچ یک از اهداف راهبردی خود از جمله «تسلیم سیاسی ایران»، «تغییر محاسبات منطقهای تهران» یا «اصلاح دکترین دفاعی ایران» دست نیافته است.
در ادبیات علوم نظامی، وقتی تهاجم اولیه نتواند منجر به فروپاشی اراده حریف شود، جنگ وارد فاز «فرسایشی» میشود. جنگ فرسایشی کابوس اصلی دکترینهای نظامی آمریکا است. جامعه آمریکا و سیستم سیاسی واشنگتن بر اساس دکترین «جنگهای سریع، کمهزینه و با فناوری بالا» شکل گرفتهاند. ورود به جنگ زیرساختها، یعنی ورود به یک نبرد فرسایشی طولانیمدت که ابعاد اقتصادی و پرسنلی آن غیرقابل کنترل است.
ترامپ به خوبی میداند که انهدام زیرساختها، اراده ملی ایران را برای مقاومت منسجمتر کرده و هزینههای بازسازی و ادامه درگیری را برای کاخ سفید به شدت بالا میبرد. از این رو، عقبنشینیهای مداوم ترامپ از ضربه به زیرساختها، نوعی ترفند یا چرخش تاکتیکی برای جلوگیریاز ورود آمریکا به سناریوی «غیرقابل بازگشت» است.
جمعبندی و چشمانداز استراتژیک
در نهایت، مرور روند تحولات نشان میدهد که عدم ورود واشنگتن به مرحله بمباران زیرساختهای حیاتی ایران، نه حاصل یک تصمیم آنی یا ناشی از تزلزل شخص رئیسجمهور آمریکا، بلکه برآمده از یک «اجبار ساختاری» است.
این اجبار ساختاری حاصل همپوشانی سه واقعیت اساسی است:
* تثبیت قدرتمندانه دکترین بازدارندگی متناظر توسط ایران
* شکنندگی سیستم انرژی و اقتصاد بینالملل در برابر شوکهای ژئوپلیتیک
* آگاهی از ناکارآمدی و مخاطرات تسعیر تنش به آخرین پله نردبان درگیری
ایران با تدوین یک دکترین دفاعی چندلایه و پیوند زدن امنیت خود به امنیت کل منطقه و اقتصاد جهانی، موفق شده است معادله هزینه – فایده حریف را به سمتی سوق دهد که در آن، «عقبنشینی از ضربه به زیرساختها» به تنها گزینه منطقی و عقلانی برای کاخ سفید تبدیل شود. تا زمانی که این اراده دفاعی و توانمندی پاسخگویی متقابل در عالیترین سطح حفظ شود، ابزار تهدید دشمن در حوزه زیرساختی، همچون تیغی کُند و غیرقابل استفاده باقی خواهد ماند.









