عشق در فصلِ یخبندان!
- شناسه خبر: 76280
- تاریخ و زمان ارسال: 4 بهمن 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در انزوای سپید برف میبارد. زن آمده است تا با مرد خاموش خویش سخن گوید که چگونه میتواند زخمهای ناسورش را التیام ببخشد؟
زن برف را به مثابه پردهای میداند، پردهای که جهان پرغم را از حریم خاموش او جدا میکند.
زن در مجاور روز، به شب بدل شده. دلش خون است از تنهایی. از حسرت و عسرت و روزگار مداد سیاهی لای انگشتانش گذاشته و فشار میدهد. روزگار بر وفق مراد نیست وقتی خانه مرد ندارد و زن کمافیالسابق دلش برای گذشته تنگ است. برای روزهایی که دامن گلدار میپوشید و منتظر شریک زندگیاش میماند تا با دست پر به خانه برگردد و برای زیبایی بانویش غزل بگوید.
حالا در این حفرهی سفید، هیچکس فریاد عاشقانهای را که در گلوی زن خفه شده را نمیشنود. او با برف سخن میگوید و برف، کلمات را پیش از آنکه بر زمین بنشینند، میبلعد. او با سکوت سخن میگوید و سکوت، چون آینهای بیرحم، تصویر ناتمام او را در خود تکرار میکند.
مرد، اکنون بخشی از زمین است اما زن هنوز میان آسمان و خاک معلق است. آیا عشق میتواند از مرز نیستی عبور کند؟ آیا میتوان در برف، ردِّ پایی از یک رویا را جستوجو کرد؟
برف همچنان میبارد، گویی که آسمان میخواهد همهی زخمها را با پوششی پاک بپوشاند. اما زن میداند زیر این سفیدی آرام، خون گرم رویاهایش جاری است… و او اینجا ایستاده است، در برزخ سفید تا ثابت کند که عشق حتی وقتی مخاطبش به خاک پیوسته، باز هم زبانی برای سخن گفتن دارد.
برف میبارد و زن سنگ قبر مرد شهیدش را در خلوت میبوسد و خط رنج را میگیرد و از گلزار شقایقها بیرون میزند. حالا کمی سبکتر شده و دلواپسیهایش را در جایی حوالی مدفن مرد دفن کرده است. زن در حضور متراکم ابرها آخرین غزل عاشقانهای که مسافرش زیر سقف خانه سرود را زیر لب زمزمه میکند و گرمای نامرئی وجودش را برودت مرئی یک گورستان تاخت میزند.
قبل از رفتن
بارانی بپوش
از احتمال گریههای خودم میترسم…
و کمی روسریات را سفت ببند
میخواهم از هر طرف
سمت تو
بوَزم…





