عدالت یا سکوت؟
- شناسه خبر: 68606
- تاریخ و زمان ارسال: 16 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

خانواده المیرا خواستار اجرای قصاص شدند
آرزو سلخوری
یک ماه از آن روز گذشته بود؛ همان روزی که حسین دست المیرا را پیچانده بود، تنها به این دلیل که به درخواست ازدواجش جواب منفی داده بود! نگران بودم، بارها از المیرا خواستم محل کارش را ترک کند؛ اما المیرا با همان لبخند همیشگی میگفت: «مامان، نگران نباش. او از رستوران اخراج شده است.»
هنوز بوی عطر المیرا در هوای خانه است؛ انگار کسی باور نمیکند او برای همیشه رفته است؛ مادری محکم در گوشهای ایستاده است؛ در نگاه اول قویتر از هر سدی به نظر میرسد اما هر بار که نام دخترش را میبرد، بغضش سنگینتر میشود و اشک امانش نمیدهد.
المیرا در گوشهای از اتاق از پشت قاب عکس لبخند میزند؛ مادر میگوید: «از کودکی تا همین چند روز پیش، همه چیزش پر از امید بود؛ میخواست روی پای خودش بایستد و تجربه کسب کند، همیشه با لبخند به ما دلگرمی میداد و حالا رفتنش دل ما به آتش کشیده است.»
المیرا، ۲۲ ساله، دانشجوی حقوق با مادرش مانند دوست جداییناپذیر بود؛ دختری که به گفته مادرش، میخواست آیندهاش را با تلاش و تحصیل بسازد، نه با ازدواج زودهنگام؛ اما یک «نه» سرنوشتش را تغییر داد. المیرا از مدتی قبل از عشق یک طرفه همکارش (حسین)، احساس ناامنی کرده بود و به مادرش از همکاری گفت که به او پیشنهاد ازدواج داده است؛ هر چند المیرا بارها جواب منفی داده بود اما پسر دست بر نداشت و گمان میکرد المیرا نباید سهم دیگری شود.
المیرا همه تلاشش را میکرد تا در کارش موفق باشد؛ او به حقوق رستوران نیازی نداشت و قصد نداشت این شغل را برای همیشه ادامه دهد؛ هدف او کسب تجربه و تعامل با مردم بود تا زمانی که وکیل شود و بتواند به خوبی از پس پروندهها بر بیاید.
«عمه من عاشق غیرتی هستم»
مادر درباره رویارویی با قاتل میگوید؛ از روزی که نمیدانست پسری که مادرانه با او صحبت کرده بود که مبادا شخصیت پسر خدشهدار شود؛ روزی قرار است «المیرا» را از او بگیرد. «ساعت 6 و نیم صبح؛ مثل هر روز آماده بودم که سرکار بروم؛ پسری در خیابان قدم میزد و ابتدا توجهی نکردم، اما وقتی نزدیکم آمد؛ با توجه به تعریفهای المیرا متوجه شدم همان همکار المیرا است.»
او ادامه میدهد: «بدون مقدمه گفت» من حسین هستم، همکار المیرا، او را خیلی دوست دارم و میخواهم با او ازدواج کنم.»
یادآوری آن لحظه هنوز اشک مادر را جاری میکند. او میگوید: «با مهربانی به حسین گفتم: المیرا میخواهد درس بخواند و هنوز به ازدواج فکر نمیکند. اما او با غرور پاسخ داد: من هم خانه و کار دارم، مگر المیرا چه میخواهد؟»
مادر ادامه میدهد: «به او گفتم دختر من تازه اول راه است و دنبال تجربه و آیندهاش است، نه ازدواج. حتی به او گفتم: برو دنبال زندگی خودت. اما حسین باز هم اصرار داشت. به او توصیه کردم اگر واقعاً المیرا را دوست دارد، مانند یک برادر مراقبش باشد؛ اما ظاهراً آن «نه» برای حسین، پایان ماجرا نبود.
«خشونتی که جدی گرفته نشد»
مادر با غمی که ردی از پشیمانی در آن وجود دارد؛ میگوید: «یک روز المیرا به خانه آمد، گفت حسین دوباره ابراز علاقه کرده است و وقتی المیرا با مهربانی به او گفته بود به ازدواج در این سن فکر نمیکند؛ دست المیرا را پیچانده بود. آن لحظه دلم لرزید. از المیرا خواستم دیگر به آن رستوران برنگردد اما او اطمینان داد که مدیر رستوران پسر را اخراج کرده است و جای نگرانی نیست.»
مادر با نگاه به جدیدترین عکس المیرا میگوید: «دو هفته قبل المیرا عمل بینی انجام داده بود و در این مدت به سرکار نمیرفت. ما تصور میکردیم آن پسر اخراج شده است، اما پس از بازگشت المیرا به کار، متوجه شدیم او دوباره به رستوران برگشته است. المیرا تنها دو روز سرکار بود که به من گفت: «مامان، دوباره آن پسر برگشته، اما همه میگویند دیگر کاری با من ندارد.» هر چه اصرار کردم دیگر به رستوران نرو، به من اطمینان داد که مشکلی پیش نمیآید.
پدر میگوید: «همه ما میدانیم چرا پسر را اخراج کردند، اما حالا مدیر رستوران میگوید او آرام است و من به دلایل دیگری او را بیرون کردم. به نظر میرسد میخواهد مسئولیت را از دوش خود بردارد. کاش مدیر درک میکرد که ما عزیزمان را از دست دادهایم.»
قتل در آسانسور
7 مهر 1404، المیرا بعد از مدتها غیبت به محل کارش برگشت؛ حالا دیگر بینیاش را عمل و ناخنهایش را ترمیم کرده بود؛ بعد از 10 روز دوره نقاهت میخواست به کار برگردد حتی هنوز بخیه بینیاش را باز نکرده بود، مثل همیشه ساعت 10 از خانه خارج شد و هیچکس نمیدانست این آخرین روزی است که المیرا را میبینند؛ همکارانش منتظر بودند بینی جدید او را ببینند اما همه چیز وحشتناکتر از آن چیزی بود که بتوان تصور کرد.
هنوز نیم ساعت از خارج شدن المیرا نگذشته بود که خبر قتل او در آسانسور یکی از مجتمعهای تجاری منتشر شد. جزئیات حادثه مشخص نیست؛ نگهبانان حضور نداشتند و هیچ دوربین داخل آسانسور نصب نشده بود، هر چند دوربینهای محیط بیرونی حادثه را ثبت کردهاند.
خاله المیرا که در اورژانس اجتماعی فعالیت دارد، پس از بررسی دوربینها هنوز باورش نمیشود چگونه چنین مجتمع بزرگی فاقد دوربین داخل آسانسور و نگهبان بوده است. با صدایی محکم میگوید: «دوربینهای مدار بسته صحنه جنایت را ثبت کردهاند. پسر با لباس زرد و کلاه چندین بار دکمه آسانسور را فشار میدهد. المیرا چند ثانیه بعد وارد راهرو و با عجله وارد آسانسور میشود. او دکمه را فشار میدهد و قبل از بسته شدن درب، ضربه اولیه زده میشود. در تصویر بعدی، پسر از پلههای ساختمان پایین میآید و فرار میکند.»
خانواده با خشمی همراه با سوالهای پیدرپی میپرسند: «چرا مدیر رستوران یا همکاران چیزی نگفتند؟» به گفته خانواده حتی برخی از همکاران المیرا از ترس از دست دادن کارشان این جسارت را نداشتند که به خانواده المیرا بگویند حسین، پنهانی و در جمع همکاران گاهی حرف از تهدید زده. شاید همکاران تصور میکردند موضوع جدی نیست و حتی به المیرا هم هشدار نداده بودند.
مادر که خودش سالها در دادگستری فعالیت میکند؛ میگوید: «اگر میدانستم او را تهدید کرده، حتما پیگیری قانونی میکردم؛ اما هیچکس به من نگفت، حتی مدیر رستوران.»
پدر که گویا همچنان وامدار غم برادر شهیدش است، گویا غمش تازه شده است و با آرامشی پر از اندوه میگوید: «یکی از مقصران این حادثه تلخ، مسئولان رستوران هستند. شنیدم وقتی خبر قتل منتشر شد، چند نفر از همکاران گفتند: «زد خلاصه؟» یعنی جان دختر من خلاصه بود؟ چرا به ما نگفتند که او هشدار داده بود؟»
ناگهان لبخندی بر لبش مینشیند. از دو شب قبل از قتل میگوید؛ شبی که تولدش بود و در حالی که اشک در چشمانش جمع میشود میگوید: المیرا آن شب کیک نخورد؛ سهم کیک المیرا از تولد من هنوز در یخچال است!
قصاص، فقط به خاطر دخترهای شهر
حرف آخر مادر و پدر ساده و محکم است: «ما قصاص میخواهیم. نه فقط برای دختر خودمان، بلکه برای همه دختران این شهر. اگر امروز قصاص نشود، فردا دختری دیگر قربانی خواهد شد. تا اجرای عدالت را نبینیم آرام نخواهیم گرفت و کوچکترین رضایتی نخواهیم داد.»
مادر با صدایی آرامتر ادامه میدهد: «به همه دختران میگویم، نگرانیهای پدر و مادرتان را جدی بگیرید. آدمهای خودخواه در جامعه رو به افزایش هستند. اگر نگرانی ما جدی گرفته میشد، شاید حالا کنار هم بودیم.»
***
او در پایان از تلاشهای پلیس و پیگیری قانونی قدردانی میکند: «از اداره آگاهی تشکر میکنم. ماموران در فرصت کوتاهی قاتل را دستگیر کردند. امیدوارم عدالت اجرا شود و قصاص، حق المیرا و همه دختران این شهر باشد.»







