عارف قزوینی شاعر ملی مهجور مانده و گمنام وجیها… شیخی
- شناسه خبر: 91705
- تاریخ و زمان ارسال: 23 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

صد و چهل و شش سال از تولد این شاعر وطنپرست و آهنگساز و تصنیفسرای مشروطه میگذرد هر چند در این صد چهل هشت سال نویسندگانی بزرگ بر آن شدند دیوان او را با کیفیتهایی متنوع برای اهالی فرهنگ و مشتاقان وی به زیور چاپ بیارایند و بهدست آنان برسانند و بودند در این قافله نویسندگانی که دستی خفیف و پنهان به اسرار و زندگی سراسر مرموز و محتوم وی بردند ولی آنچه در متون و نوشتههای بجا مانده و نامههای پراکنده وی مشهود است دردی جانگاه و درونسوز است که او را عاصی و دلمرده و پریشان ساخته و تا سر حد انتحار و انتظار مرگ فراخوانده در عین خوشنامی به گمنامی فرا کشیده است. شاعری که در نوع خود و زمان خود قلمی تاثیرگذار و ماندگار داشت و به یک شاعر ملیگرا و وطنپرست ارتقا درجه یافته و بدون تعارف و تعارض میتوان او را شاعری موثر در ادبیات یک قرن اخیر دانست که هیچگاه خود را به زر و زیور دنیا و منزلت و مقام دنیوی نیالوده و نباخته و با هیچ قدرتمداری بر سر مطامع و منافع خود معامله و تبانی نکرده. حتی در بدترین و حادترین شرایط و بحران، قداست قلمی و شعری خود را مسموم و آلوده ننموده و تا حد مرگ از عدالت زبانی و قلمی خود دفاع و صیانت کرده و مداح آزادیخواهی و وطن در بیداد ماندهی خود شده و این روح بزرگ و شرافتمندانه را تا پایان عمر در وجودش چون گوهری گرانبها حفظ و نگهداری نموده و این هنر و رسالت والا و فوقالعاده و بینظیر او وی را به چنین امتیاز و اولویتی به نام شاعر ملی معرفی کرده است. حال چرا او با چنین اصالت و رسالتی بیبدیل در عین ملی بودن گمنام و مهجور و دور از زادگاه و وطن خود در انزوای و بیکسی غنوده، خود جای بحث و کنکاش دارد و علل و عامل چنین مهاجرت و انزواطلبی و عزلتگزینی را باید مورد مطالعه و پژوهش قرار داد.
با عنایت به متون گفتمان شعری عارف و دغدغهها و اضطرابهای ملی و میهنی وی میتوان رنج و درد مضاعف او را فهمید و شناخت و چیستائی و چرائی این رنج و دغدغه را در نهاد او درک کرد و فهمید و عامل و فاعل این رمیدگی و فرار را یافت. حال با عنایت به این کالبدشناسی و روانشناختی وجودی او میشود به ذات و کنه این فرار و دربهدری و خود پنهانی از جامعه و مردم را دریافت که علل فرار و دلرنجی عارف از اوضاع اجتماعی فرهنگی و سیاسی چه بوده است. جائی که مرگ و ترک هستی را نوعی رستگاری از کنشهای اجتماعی و مردم میداند و خود و هنر و شعر و بلاغت خویش را برای چنین جامعه ای مورد افسوس و یاس میپندارد و خود را برای زمان خویش خلفی اشتباه میداند. اگر چه عارف به هر در و تختهای کوبید تا درون گُر گرفته وجودش را خاموش نماید و نگاه جامعه را به پیرامون هنر والا و شعر و موسیقی ممتاز خویش بکشد و با خود همراه سازد و آن تعالی و استعداد ممتاز را به آنها هبه و هدیه نماید ولی موفق نشد این امانت و موهبت هبه شده و نهفتهی اندرونش را به مردم عصر خویش منتقل نماید و بر اساس چنین انگیزه و اندیشهای بود آن همه شور و امید درونش به سردی و خاموشی گرائیده شد و مستاصل و ناامید از تمامی موهبتهای دنیوی به کلفتی که آشنا به دردها و آلامش بود همنوا و مانوس شد و با دو سگ خویش سرنوشت محتوم و مرموز خود را تقسیم کرد و با تهیدستی ساخت ولی خود و اندیشه و هنر والایش را نباخت.
شکایت و شکوه عارف از بدو ورود به دنیای هنر شعر و موسیقی از نخبهکشی و هنرکشی و زندهکشی ایرانی یک حکایت و طومار عریض و طویلی دارد و این مردهپرستی مذموم و پلشت جامعهی خویش را مورد سرزنش و نکوهش قرار داده و آن را به باد انتقاد و دشنام گرفته و حیات در چنین جامعهای زندهکش و مردهپرست را یک مرگ تدریجی و ذلتبار هدیهی کائنات برای خود پنداشته و بارها خواسته و کوشیده از این هستی ملالتبار و رقتانگیز خـود را رها ساخته ولی گویا زمان هم با او سر عناد و ناسازگاری کوک کرده و او را با اینهمه ملال و اندوه نگاه داشته تا شاهد دربدری و بیکسی و رنج او باشد.
هر چند در متون بسیاری از نامههای وی بهدوستان این زودرنجی و ترد مزاجی و آشفته خیالی موج میزند و سیال است و در بسیاری از غزلیاتش روان و بیتکلف ملاحظه میگردد و او را شاعری تند مزاج معرفی میکند ولی در بعضی از سرودههایش امید به ایرانی آباد و آزاد و جامعهای عاری از فقر فرهنگی عریان و واضح است و این بارقه امید و نوید بیانگر نگاه عمیق عارف به ایران و ایرانیت است که او آنها را مطالبه میکرده ولی موفق به اعادهی آنها نشده و این عدم اعاده باعث این بیاعتمادی را در فکر و ذکر او آفریده و این پریشان روحی را در وی بازپروری کرده ولی او هرگز تن به تسلیم و دگردیسی نداده و با صراحت لهجهی و رکگوئی بینظیر ذاتی به خود چنین میبالد.
خوشم همیشه که وجدان پاک من همه جا
عنان نفس گرفته است و پاسبان منست






