شاهتوتهای این جغرافیای محزون!
- شناسه خبر: 82779
- تاریخ و زمان ارسال: 26 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
آنها حافظه زنده رنج در قاب این سرزمیناند. مردان و زنانی که برنایی خویش را پای خاک پرگهر گذاشتند تا چرخ زندگی بچرخد. تا خانهای روشن بماند. تا فردایی ساخته شود. اما امروز، بسیاری از همانها، در غروب عمر، زیر تازیانه بیامان گرانی، آرام و بیصدا خم شدهاند.
درد بازنشستگی این روزها درد شرمندگی است. شرمندگیِ پدربزرگی که دستش دیگر به خرید بستنی نانی برای نوهاش نمیرسد. اندوه مادربزرگی که ساعتها قیمتها را نگاه میکند و در سکوت، چیزی را از سبد خرید حذف میکند تا آخر ماه دوام بیاورد و سفرهها کوچکتر شدهاند، آنقدر کوچک که گاهی نان، جای رؤیا را گرفته است.
روزی روزگاری دراین جغرافیای محزون بازنشستگی را فصل آرامش میدانستند. اما حالا برای بسیاری، بازنشستگی بیشتر شبیه ادامه دلشوره است. دلشوره اجاره، دارو، درمان، قبضها و قیمتهایی که هر روز بیرحمتر از دیروز از قد میکشند و سوهان بر اعصاب میسایند. انگار زمانه، حتی فرصت پیر شدن آرام را هم از بازنشستگان این خاک گرفته است.
هنوز یادمان نرفته این نسل، نسلی بود که با قناعت زندگی کرد و با آبرو فرتوت شد. هنوز هم بسیاری از این جماعت مغموم و مغبون با همان نجابت قدیمی، دردشان را جار نمیزنند. آرام و بی صدا در صف دارو میایستند، از کنار ویترینها عبور میکنند و حساب دخل و خرجشان را روی کاغذهای کوچک مینویسند. اما سکوت آنقدر وقیح است که از عمق رنجی سفله کم نمیکند.
این روزها و این شبها در پهنای صورت بازنشستهها چیزی هست که بیشتر از خستگی به چشم میآید؛ نوعی اندوه فروخورده. اندوه نسلی که گمان میکرد پس از سالها کار، لختی آسایش نصیبش خواهد شد. حالا اما بسیاری از آنها، میان ترمز بریده ماشین گرانی بیشتر خم میشوند؛ بیآنکه کسی صدای شکستن آرام غرورشان را بشنود.
با این همه، هنوز چراغ خانههای بسیاری با شکیبایی مردان و زنانی سترگتر از پولاد روشن است. هنوز پدربزرگها و مادربزرگها از سهم ناچیز خود میزنند و سنگ به شکم می بندند تا تبسمی کوچک به طعم توتفرنگی روی صورت نوهای بنشیند. هنوز هستند جماعتی که در نهایت تنگدستی رافت و رفعت خود را حفظ کردهاند تا در کمرکش این روزگار تلختر از زهر، به یاد برخی نامسئولان بیاورند که کرامت انسانی آخرین چیزی است که نمیخواهند از دست بدهند.
شاید کریهترین حقیقت این روزها همین باشد: نسلی که عمری برای ساختن زندگی جنگید، حالا باید در سراشیب لغزنده سالهای عمر، نگران بدویترین نیازهای زندگیاش باشد و این فقط یک مسئله اقتصادی نیست؛ زخمی است بر حیثیت سالهایی که رفت و آرزوهایی که دود شد و به هوا رفت.
کاش حضرات تصمیم گیرنده، در نهایت عافیت باور کنند بازنشستهها عددهای روی فیش حقوقی نیستند؛ آنان تاریخ زنده پیشه، حلم و فرسودگیاند. کاش بدانند احترام به آنان فقط در واژههای تهی از عاطفه در روزگار قحطی عاطفه معنا پیدا نمیکند. کاش خیلی چیزهای ندانسته را لااقل بدانند!
تا به حال
افتادن شاهتوت را دیدهای؟!
که چگونه
سرخیاش را با خاک قسمت میکند
هیچ چیز
مثل افتادن دردآور نیست.
من بازنشستههای زیادی دیدهام
از ستیغ آسایش که میافتادند
شاهتوت میشدند!



