سُرسرهای به سمت کودکی!
- شناسه خبر: 89361
- تاریخ و زمان ارسال: 27 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
زیر این آسمان آکنده از دود و سرب، روی پوست شهری که لبخند را از شهروندانش دریغ کرده گاهی، هر از گاهی هوس میکنیم دوباره به اوان کودکی برگردیم، کفشهایمان را گوشهای دربیاوریم و بدویم سمت پارک. بعد از شیب تند سرسره پایین بیاییم، در آغوش پدر بغلتیم و باد را به ریشخند بگیریم.
گاهی، هر از گاهی وسوسه میشویم سوار بر الاکلنگ، دنیا را بالا و پایین کنیم. تاب بخوریم و پاهایمان را تا هفت آسمان دراز کنیم. آنوقت خیال کنیم تقدیر محتوم چیزی نیست جز یک بازی کودکانه در امتداد تموز.
هزار حیف. کودکی بیآنکه بدرقهاش کنیم، از کنارمان گذشته است. رفته و فقط چند عکس رنگپریده در آلبومی فراموش شده برایمان به یادگار گذاشته است. حالا آنقدر بزرگ شدهایم که باید از دور به سرسرهها نگاه کنیم. به سوگلیهایی که هنوز نمیدانند زمان چه بلایی سر موجود دو پا میآورد. آنها از فرط خنده ریسه میروند و ما یواشکی به خندههایشان مینگریم، حسرت میخوریم و در خلوت هذیان میگوییم. آنها میدوند و ما به زانوهای خستهای فکر میکنیم که دیگر مثل گذشته نیستند. آنها تاب میخورند و ما به سالهایی فکر میکنیم که دیگر تاب خوردن ندارند. چه زود گذشت و چه زود دیر شد.
تا به خودمان بیاییم و حلات جهان را بچشیم نوجوانی از در وارد شد و پشت لبمان را سبز کرد. بعد جوانی یکهو و بیخبر از راه رسید و به غمزهای چمدانش را بست و رفت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. حالا میانسالی، آرام و بیصدا، کنارمان نشسته است و چرتکه میاندازد برای عمری که رفته و عمری که اگر به آفت نخوریم سراغمان را خواهد گرفت.
انگار همین دیروز بود که دست مادر را گرفته بودیم و دنبال بادبادکهای رنگی میدویدیم.
انگار همین پریروز بود که زانوهایمان زخمی میشد و از زمین خوردن نمیترسیدیم. انگار همین پس پریروز بود که جهانمان در یک توپ پلاستیکی دو لایه و یک کوچه خلاصه میشد.
حالا اما دنیا بسی بزرگتر شده و دل ما بسی کوچکتر. حالا هزار راه نرفته را بلدیم اما جایی برای رفتن نداریم. حالا هزار حرف نگفته در سینه داریم و کمتر کسی برای شنیدنشان باقی مانده است. کاش میشد غروب یک روز مردادی، زمان را یواشکی از جیب دنیا بدزدیم و برویم سراغ همان پارک پیر، همان نیمکت قدیمی و همان سرسره زنگزده. بعد کفشهایمان را دربیاوریم و دوباره پا به کودکی بگذاریم. کاش میشد لااقل برای چند دقیقه در قاب چشم این جماعت، آدم بزرگ داستان زندگی نباشیم. کاش نه قبضی باشد، نه حسابی، نه خبری، نه فردایی که چیزی جز دلواپسی و دلشوره با خود نمیآورد.
حالا که بازگشت به طفولیت میسر نیست، در خیال از سرسره بالا و پایین میرویم و سوار بر تاب تا نزدیکی آسمان پرواز میکنیم. حالا در خیال ماییم و کودکی که سالهاست در گوشهای از قلبمان نشسته است. کسی چه میداند. شاید هنوز هم بتوان صدای خنده دردانهای که دارد پیر میشود را شنید. شاید هنوز در گوشهای از پارک کسی پیدا شود که دستش را به سویمان دراز کند و جویده جویده بگوید: بیا، نوبت توست… و ما با وجود خستگی این سالها، آرام بلند شویم. انگار بعضی بازیها را نباید به پایان رساند. حتی اگر موهایمان سفید شده باشد. حتی اگر آفتابگردانها در امتداد تابستان سراغمان را نگیرند.
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توأم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش…








