دکترین مونرو؛ از سپر ضداستعماری تا چماق امپریالیستی
- شناسه خبر: 83382
- تاریخ و زمان ارسال: 3 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

حیدر ولیزاده
در ۲ دسامبر ۱۸۲۳، جیمز مونرو، پنجمین رئیسجمهور ایالات متحده، در پیامی به کنگره، سنگبنای سیاست خارجی جدیدی را پیریزی کرد که بعدها به «دکترین مونرو» معروف شد. این دکترین در واکنش به فضای پس از جنگهای استقلال آمریکای لاتین شکل گرفت، زمانی که شایعاتی مبنی بر تلاش قدرتهای اروپایی (بهویژه اسپانیا با کمک متحدانش) برای بازپسگیری مستعمرات از دست رفتهاش در قاره آمریکا به واشنگتن رسیده بود و نگرانیهایی را ایجاد کرده بود.
این دکترین که عمدتا توسط جان کوئینسی آدامز، وزیر امور خارجه وقت، تدوین شده بود، شامل سه اصل کلیدی بود:
1ـ اصل عدم استعمار: قاره آمریکا دیگر برای استعمار توسط قدرتهای اروپایی باز نیست و هرگونه تلاش برای کنترل مجدد آن، اقدامی خصمانه علیه ایالات متحده تلقی خواهد شد.
2ـ اصل عدم مداخله: اروپا نباید در امور دولتهای مستقل در نیمکره غربی دخالت کند و در مقابل، ایالات متحده نیز در امور داخلی کشورهای اروپایی یا جنگهای آنها مداخله نخواهد کرد.
3ـ تفکیک حوزههای نفوذ: جهان جدید (آمریکا) و جهان قدیم (اروپا) بهعنوان حوزههای نفوذ سیاسی مجزا و متمایز در نظر گرفته شدند؛ قاره آمریکا سرزمین جمهوریخواهی و اروپا قلمرو سلطنتهای موروثی تلقی میشد.
در آن زمان، ایالات متحده از نظر توان نظامی، بهویژه نیروی دریایی، کشوری قدرتمند محسوب نمیشد و این دکترین بیش از آنکه یک تهدید عملی باشد، یک اعلامیه جسورانه و اصولی برای تعیین خط قرمزهای ژئوپلیتیکی بود. با این حال، این دکترین بهوضوح مخالف استعمار یا دخالت قدرتهای اروپایی در کشورهای تازهاستقلالیافته آمریکا بود.
تغییر ماهیت؛ از پلیس خوب تا «چماق بزرگ»
اگر دکترین مونرو در ابتدا مانند حصاری در برابر اروپا عمل میکرد، این حصار بهمرور زمان به باغ پشتحیاطی تبدیل شد که صاحبخانه، قوانین آن را خود وضع میکرد. این تغییر ماهیت با انقلاب صنعتی و ظهور آمریکا بهعنوان یک قدرت اقتصادی و نظامی نوظهور در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم سرعت گرفت.
پیام روزولت: پلیس بینالمللی نیمکره
نقطه عطف اصلی این دگرگونی، «پیام روزولت» بود. تئودور روزولت، رئیسجمهور وقت آمریکا، در پیام سالانه خود به کنگره در سال ۱۹۰۴، تفسیر جدیدی از دکترین مونرو ارائه داد. روزولت مدعی شد که برای جلوگیری از مداخله اروپاییها در قاره آمریکا (که با استناد به اصل اول دکترین مونرو ممنوع بود)، ایالات متحده خود باید به عنوان یک نیروی پلیس بینالمللی، نظم را در کشورهای آمریکای لاتین برقرار کند.
این ادعا عملا به آمریکا این حق را میداد که در صورت مشاهده «بدرفتاریهای مزمن و آشکار» از سوی یک کشور آمریکای لاتین، در امور داخلی آن کشور مداخله کند. پیام روزولت که تجسم عملی سیاست «چماق بزرگ» بود، دیگر یک بیانیه دفاعی نبود، بلکه یک جیرهبندی فعال برای سلطهجویی بود. این چماق بزرگ که ریشه در ضربالمثل غرب آفریقایی «آهسته حرف بزن و چماق بزرگ بهدست بگیر» داشت، به ابزاری برای تهدید و اجبار کشورهای منطقه تبدیل شد و برای مداخله در کشورهایی مانند جمهوری دومینیکن، نیکاراگوئه، هائیتی و دیگر نقاط به کار رفت.
مظاهر استعمار نوین: جنگهای موز و تلفیق اقتصادی
فاصله سالهای ۱۸۹۸ تا ۱۹۳۴، دورهای به نام «جنگهای موز» در تاریخ روابط آمریکا و آمریکای لاتین ثبت شده است. در این دوره، ایالات متحده یک رشته عملیات نظامی، اشغالهای بیسابقه و مداخلات سیاسی را در کشورهای آمریکای مرکزی و کارائیب مانند کوبا، پاناما، هندوراس، نیکاراگوئه، مکزیک، هائیتی و جمهوری دومینیکن انجام داد. این مداخلات که اغلب با هدف حفظ امنیت سرمایهگذاریهای شرکتهای بزرگ آمریکایی (مانند شرکت یونایتد فروت) صورت میگرفت، نماد بارز تبدیل دکترین مونرو به یک ابزار استعماری اقتصادی بود.
از جمله بارزترین مصادیق این سلطهجویی میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
متمم پلات: آمریکا پس از پیروزی در جنگ آمریکا و اسپانیا، کوبا را اشغال کرد. متمم پلات که بهاجبار به قانون اساسی کوبا اضافه شد، به ایالات متحده حق مداخله نظامی و سیاسی در امور داخلی کوبا را میداد. همچنین، آمریکا از کوبا اجازه گرفت تا در نقاطی از این کشور پایگاههای نظامی (مانند خلیج گوانتانامو) تأسیس کند و بدین ترتیب، «استقلال» کوبا را به قیمت حاکمیت محدودش خریداری نمود.
جدایی پاناما (1903): زمانی که کلمبیا با پیشنهاد آمریکا برای ساخت کانال پاناما موافقت نکرد، واشنگتن با حمایت از شورشیان، منطقه پاناما را از کلمبیا جدا کرد و بلافاصله با دولت جدید، قراردادی امضا نمود که کنترل همیشگی بر کانال را به آمریکا میداد. این یکی از آشکارترین نمونههای مداخله نظامی و سیاسی تحت لوای دکترین مونرو بود.
مداخلات در هاییتی و دومینیکن: در سالهای ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶، پس از هرجومرجهای سیاسی و مالی، آمریکا با استناد به پیام روزولت، نیروهای خود را به هائیتی و جمهوری دومینیکن فرستاد. این نیروها کنترل گمرکات، ارتش و دولت آن کشورها را در دست گرفتند و تا سالها (تا ۱۹۳۴ در هائیتی) در آنجا باقی ماندند و عملا آن کشورها را به صورت مستعمره درآوردند.
امروز: دکترینی که بازمیگردد
دکترین مونرو، اگرچه در قرن بیستم با سیاست «همسایه خوب» فرانکلین دلانو روزولت که بر عدم مداخله و احترام به حاکمیت تاکید داشت، تعدیل شد، اما هرگز به طور کامل از بین نرفت. امروزه، نسلهای جدید این دکترین در سیاست خارجی آمریکا بازتولید میشوند. تحلیلگران از ظهور «دکترین دونالد» یا «دونرو» صحبت میکنند که شکلی تهاجمیتر، معاملاتیتر و مبتنی بر زور از همان اصل سلطه بر نیمکره غربی است. در این نسل جدید، مخالفان خارجی دیگر کشورهای اروپایی در قرن نوزدهم نیستند، بلکه قدرتهای رقیبی مانند چین و روسیه هستند که سرمایهگذاریهایشان در منطقه، تهدیدی برای منافع آمریکا تلقی میشود. این تداوم، نشان میدهد که چگونه یک دکترین دفاعی ابتدایی، به DNA ژئوپلیتیکی ثابتی تبدیل شده است که سلطهجویی آمریکایی را در حیات خلوت خود بازتولید میکند.
جمعبندی: روایتی از یک دگردیسی
داستان دکترین مونرو، فارغ از هر داوری ارزشی، درس مهمی از تحول قدرت و تفسیر در روابط بینالملل است. آنچه در سال ۱۸۲۳ بهعنوان سپری در برابر استعمار اروپا و اعلامیهای برای حفاظت از جمهوریهای نوپای آمریکای لاتین مطرح شد، به تدریج به چماق بزرگتری بدل گشت که خود آمریکا برای اعمال اراده، حفظ منافع اقتصادی و گسترش قلمرو نفوذش در همان منطقه از آن استفاده میکرد.
این سیر تحول نشان میدهد که چگونه یک دکترین سیاسی میتواند در عمل از مسیر اصول اولیه خود فاصله بگیرد. دکترین مونرو، از یک ابزار برای بستن درهای قاره به روی قدرتهای خارجی آغاز شد، اما خیلی زود به کلیدی برای ورود خود آمریکا به درون خانه همسایگانش تبدیل گردید.










