در دل خاکستر
- شناسه خبر: 58049
- تاریخ و زمان ارسال: 13 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارش ـ آرزو سلخوری: بعدازظهر داغی بود در بندر شهیدرجایی؛ خورشید تند میتابید و تریلیها زیر آن آفتاب سنگین، مثل مورچههایی بیقرار در جنبوجوش بارگیری بودند. هیچکس فکرش را نمیکرد چند دقیقه بعد، آتش از دل یکی از مخازن بلند شود و دود، آسمان بندر را در خود ببلعد.
انفجار، صدای بندر را برید. فریاد، بوق، آتش، سوختن. … همهچیز در چشمبرهمزدنی به هم ریخت.
سراغ خانوادهشان را گرفتم و از قزوین راه افتادم، جاده سبز بود و هوا آرام، اما دل من نه؛ مقصد، روستای پیریوسفیان بود؛ جایی میان دشتهای سبز، خانه دو پسرعمو، حمیدرضا و اکبر حاج موسایی.
برخلاف قزوین که داغ حادثه را با پرچمها و بنرها فریاد میزد، اینجا سکوت حرف میزد، نه خبری از بنر بود، نه صدای نوحهای، نه رفتوآمد اهل عزاداری؛ در حالی که موج پیامهای تسلیت برای مفقودین حادثه بندر شهید رجایی در فضای مجازی بالا گرفته، خانه حاج موسایی حال و هوای دیگری دارد؛ همه جمعاند، چشمنگران و دلنگران.
کسی دلش نمیخواهد تسلیت بشنود؛ همه امید بستهاند به یک خبر… همان خبری که میگوید «حاجی زنده است، زخمی شده و حالا در بیمارستانی در شیراز بستریست»، بغض، مهمان همیشگی این خانه شده؛ اما هنوز کورسوی امید، روشن است.
در را که باز میکنم، هوای خانه سنگینتر از بیرون است؛ سنگینیاش نه از گرما، که از دلهاییست که میان امید و ترس معلق ماندهاند؛ صدای آرام دعا از گوشهی پذیرایی میآید، مردها روی مبلهای دور تا دور نشستهاند، بعضی ساکتاند، بعضی زیر لب دعا میخوانند.
اما گاهی، بیاختیار کسی بلند میشود، دیگری را در آغوش میگیرد و گریه، مثل سیلی ناگهانی، جاری میشود. مردانی که بغض سالها را در خود نگه داشتهاند، حالا در آغوش هم میشکنند.
پدر، همانجا نشسته؛ با قامتی خمیده و چهرهای آرام اما پر از حرف، نگاهش را از جمع برنمیدارد، گاه لب باز میکند و میگوید: «یعنی برمیگرده… پسرم قویه، همیشه مردِ سختیها بود، آدمی نبود که جا بزنه، همیش مال حلال میآورد».
همه ساکتاند. اینجا، هرکس از یک احتمال حرف میزند. یکی میگوید شاید بیمارستان باشد، یکی دیگر میگوید شاید بیهوش باشد، پیدایش نکردهاند.
امید، مثل نخ نازکی است که همه با دستان لرزان گرفتهاند؛ در قسمت بانوان اما فضا شکلی دیگر دارد؛ زنی با چادری که به کمر بسته، بیوقفه میان مهمانها میچرخد؛ دو دختر جوانش کنار او هستند؛ با لباسهایی ساده اما رنگی، آرام و بیکلام چای میریزند، قند تعارف میکنند.
چشمهایشان پر از اضطراب است، اما زبانشان ساکت مانده. نگاه مهمانها پر از سؤال است؛ سوالاتی که کسی جرأت پرسیدنش را ندارد.
به آرامی کنار همسر حاج اکبر مینشینم؛ با صدایی آهسته از او میپرسم که آخرین بار، کی صدایش را شنیده؟ لبخندی تلخ میزند؛ پلکهایش میلرزد، ولی اشکش نمیریزد. «ساعت یازده صبح همون روز باهاش حرف زدم، خودش زنگ زد، گفت داره میره بار بزنه و برگرده» و بغضش را فرو میدهد و سکوت میکند.
نگاهش را به فنجان چای دوخته، اما ذهنش در همان لحظه، همان تماس گیر کرده است، بغض در این خانه میچرخد، مینشیند روی فنجانهای چای، روی چشمهایی که به در دوخته شده است…
انگار نه انگار که خانهشان در دل طوفان خبری ایستاده، با صدایی که بیشتر شبیه به اطمینان است تا دلخراشی، ادامه میدهد: «اکبر تو کل کشور تک بود، راننده برتر شد، تو تهران ازش تقدیر کردن».
نفسش را بیرون میدهد؛ نگاهش را میبرد به حیاط، به مهمانهایی که هنوز از شوک حادثه بیرون نیامدهاند، بعد، انگار چیزی به خاطرش آمده باشد، با صدایی پایینتر میگوید:«دیشب، بعد چند روز بیخبری، گفتن تو شیرازن، گفتن بیمارستان شیراز. هنوز نمیدونیم دقیق چیه، ولی من میدونم… من مطمئنم… حاجاکبرم زندهست. اون قول داده بود منو ببره کربلا، با ماشین خودش».
در دل شلوغی خانه، او تکیهگاه است؛ نه فقط برای دخترهایش که ساکت و بیصدا کنار او میچرخند بلکه برای همه آنهایی که امید را در چشمهایش میبینند و ساکت میمانند. هیچکس نمیپرسد، هیچکس نمیخواهد چیزی بگوید که این ایمان را بلرزاند.
با افتخار توأم با دلتنگی میگوید: «حاجاکبر خادم امام حسین بود، عاشق حضرت ابوالفضل؛ هر سال اربعین میرفت، با حمیدرضا شریک بودن… با هم میرفتن، با هم موکب میزدن، بیست روز، بیست و پنج روز، مهمونای امام حسین رو پذیرایی میکردن. خالصِ خالص بودن».
نفسش را بیرون میدهد. نگاهش به در است، انگار منتظر کسی باشد؛ با تمام بودنش، به زنده بودن حاجاکبر ایمان دارد، نه فقط به خاطر آن تماس، نه به خاطر حرفها به خاطر قولی که داده بود، نذرهایی که ادا کرده بود، و لبخندی که هنوز، گوشهی لب خودش نشسته.
اینجا هیچکس برای تسلیت نیامده؛ نه چون دلشان نمیسوزد، بلکه چون هنوز امید زنده است. این خانه هنوز منتظر است. هنوز درها نیمهباز ماندهاند؛ هنوز گوشها دنبال صدایی، خبری، نشانهای… .
خانههایی که بوی اشک میدهند
خانهی نورمحمدی، در اقبالیه؛ سکوتش فرق دارد. اینجا مردها مشکی پوشیدهاند، انگار پذیرفتهاند… اما زنها، میان رنگ و سیاهی، گیر کردهاند؛ روسریهایشان مشکیست اما مانتوها هنوز رنگیست… شاید این یعنی هنوز امید دارند.
غلامرضا چهار دختر دارد؛ دختر بزرگش خبر را از تلویزیون شنیده و با مادرش تماس میگیرد: «مامان، از بابا خبری داری؟» «نه… چی شده؟»…
دختر بریدهبریده خبر داده است که «تو بندر… انفجار شده… بابا اونجاست؟ و از آن ساعت، دیگر گوشی غلامرضا خاموش است؛ نه صدایی، نه پیامی، نه ردی…
خانه پر از آدم است؛ برخی تسلیت میگویند، برخی ساکتاند؛ اما مادر، محکم نشسته؛ با اقتدار، با بغضی در گلو میگوید: تسلیت نمیپذیرم؛ نه مجلس، نه فاتحه؛ غلامرضا زندهست.
اگه قراره بیاین، بیاین؛ ولی برای تسلیت نیاید تا وقتی مرگ نیست.
خواهر غلامرضا در گوشهای گریه میکند؛ تسبیح در دست، ذکر در لب. بلندگویی در خانه صدای نوحه پخش میکند. اما حتی آن صدا هم نمیتواند آرام کند آشوب درونشان را.
مردی که به بندر رفته، انگار هنوز شوکه است. میگوید: «چطور ممکنه؟ مواد خوراکی کنار مواد اشتعالزا؟ کی نظارت میکنه؟ چطور مجوز میدن؟» و کسی جوابی ندارد.
***
این خانهها حالا بوی اشک میدهند، بوی چای نخورده و بوی غذای سرد شده؛ چشمهایی که شبها روی بالش خیرهاند به سقف، با یک سوال؛ آیا هنوز زندهست؟».
چشمانتظاری، یعنی هر صدای زنگ، دل را بلرزاند، با هر تماس ناشناس، نفسی در گلو حبس شود؛ یعنی… سختترین نوع زنده بودن.
مردها در این خانه شکستهاند؛ مردی، با صدایی بغضآلود، میان گریه میگوید پسرش همراه آن سه راننده بوده؛ اما برای گرفتن بارنامه، لحظهای از ماشین پیاده شده و همان چند قدم فاصله، سرنوشت را تغییر داده.
او میگوید: «پسرم حال خوبی نداره… وقتی صدای انفجار رو شنیده، با تمام وجود دویده سمت اسکله. اما هیچ اثری از ماشین پیدا نکرده…» خودشان هم به اسکله رفتهاند، اما زبانشان از توصیف آنچه دیدهاند، قاصر است.
کانتینرهایی که پر از گوشت، مرغ و ماهی بودهاند، حالا تنها بوی تعفن دارند. تریلیهایی که از فولاد ساخته شدهاند، حالا چیزی جز تلی از آهن سوخته نیستند. کارت ملی یکی از رانندهها را، بیست متر آنسوتر پیدا کردهاند. میگویند موج انفجار، آنها را از ماشین دور انداخته. و حالا امیدشان همین است «شاید انفجار، آنها را به جایی پرت کرده و هنوز زنده باشند.»
مرد با بغض ادامه میدهد: ماشین مال من بود. اجاره داده بودمش… حالا عذاب وجدان دارم. کاش نمیدادم. ماشینم فدای سرشون… فقط زنده باشن، همین.
یکیشان گریه میکند. میگوید: «پسرم باهاشون بود… فقط برای گرفتن بارنامه پیاده شد، وگرنه الان…» صدایش میلرزد. «وقتی انفجار شد، دویده سمت اسکله… خودش میگه هیچ اثری از ماشین ندید… هیچ چیز…». خودشان هم رفتهاند. اما حالا حتی نمیتوانند توضیح بدهند که آنجا، چه دیدهاند. امید بستهاند به همین نشانهها: «شاید موج انفجار، پرتشون کرده باشه جایی… زنده باشن… شاید…» و باز مرد میگوید: «ماشین مال من بود… دادم دست یکیشون… حالا پشیمونم… عذاب وجدان دارم… ماشینم فدای سرش… فقط زنده باشن… فقط زنده باشند.
چشمانتظاری، دردیست که با هیچ واژهای درمان نمیشود. وقتی امید و ترس، مثل دو موج متضاد در دل آدم بالا و پایین میروند، نه میتوان نشست، نه برخاست، نه حرف زد، نه سکوت کرد.
گاهی فقط یک زنگ کافیست. یک تماس، یک تصویر، یک کلمه که دلِ خانهای را از این معلق بودن نجات دهد. در خانهی حاجاکبر، هیچچیز از جایش تکان نخورده، جز دلهایی که میان بیم و امید، آرام و بیصدا میلرزند.







