درنگی کوچک، اثری بزرگ
- شناسه خبر: 68510
- تاریخ و زمان ارسال: 19 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
تعطیلات عید ۱۴۰۳ بود و ما در خبرگزاری دو شیفت شده بودیم. هفته اول من به مسافرت رفتم و وقتی برگشتم، روز بعد شیفتم شروع میشد و باید تا آخر تعطیلات هر روز سر کار حاضر میشدم.
هوا هنوز سوز زمستان را داشت. خانوادهام در شهر نبودند، خستگی و حالوهوای سفر هم با من بود و آن صبح سردِ وسط تعطیلات عید اصلاً حس و حال سحرخیزی و کار کردن نداشتم. دلم میخواست تا ظهر در رختخواب گرم و نرم بمانم و فیلم ببینم.
اما باید بیدار میشدم، لباس فرم میپوشیدم و سر کار میرفتم. مثل همیشه از در پشتی، کلید در قفل خبرگزاری انداختم و وارد ساختمان شدم. در آن بنای بزرگ تنها بودم؛ سکوت، بلندترین صدای آن صبح بود. به اتاقم رفتم، بیحوصله پالتویم را آویزان کردم و پشت میزم نشستم.
سیستم را که روشن کردم، تکه کاغذ کوچکی که به لبه مانیتورم چسبیده بود، لبخند را روی لبم نشاند. آنقدر احساس خوب گرفتم که هنوز هم فراموشش نکردهام، همکار محبوبم با سادهترین کلمات بهترین احساسات را در من بوجود آورده بود؛ همین چند کلمه سختی روزم را شسته و برده بود.
قطعا سارا که روزهای اول تعطیلات عید مجبور بود سر کار بیاید، روز قبل با هیجان شروع تعطیلاتش روبهرو بوده. او میتوانست بدون هیچ درنگی برای نوشتن این کاغذ، دفتر را ترک کند و برود؛ اما همین درنگ کوتاهش برای نوشتن یک یادداشت، حال خوبی در من ایجاد کرد که فراموش نخواهم کرد. آنجا فهمیدم چقدر خوب است که گاهی در شتاب زندگی، برای دوستی درنگ کنیم.
آن روز تا پایان شیفتم احساس خوبی داشتم. حتی وقتی تلفنها سر صبح زنگ میخوردند و خبرهای خشک روی خط میآمدند، آن نوشته کوچک، جایی کنار مانیتور مثل یک لبخند پنهان حضور داشت. یادآور اینکه هنوز هم میشود در دل روزهای سرد و بیحوصله، گرمایی پیدا کرد.
حتی تا چند هفته بعد از تعطیلات وقتی همکار محبوبم به سر کار برگشته بود، باز هم سعی کرده بودم آن نوشته را آنجا نگه دارم و دلم قرص باشد به بودن آدمهای دوست داشتنی در زندگیم.
گاهی در شتاب زندگی، یک یادداشت ساده یا درنگ کوتاه، میتواند خستگی یک روز سرد و بیحوصله را از جانمان بیرون کند و خاطرهای ماندگار بسازد.
اخیرا هم در یک میهمانی، در کنار میز متنوع غذا، آقای میزبان که از نسل صبور و اهل درنگ گذشته بود، نظر بعضی از میهمانان را در مورد نوعی از غذا پرسید؛ وقتی تک تک بشقابمان را پر میکردیم و از کنار میز دور میشدیم، این سوال کمی مکث برایمان ایجاد کرد، میزبان با آرامش و کمی شوخطبعی در مورد تنها غذایی که خودش تزئین کرده بود، میگفت و این هم لبخند به لب میهمانان میآورد و هم باعث شد بعضی دوباره سر میز برگردند و از آن غذای خاص کمی امتحان کنند و با لبخند به میزبان نظرشان را بگویند.
درنگ کوچک میزبان، حال و هوا را عوض کرده بود و درنگ و تأنی به میهمانان داده بود.
امروز مطمئنم همین درنگهای کوچکاند که به یاد میمانند؛ نه خبرهای فوری و تیترهای داغ، نه جلسات سنگین و نه حتی سفرهای طولانی. یک تکه کاغذ، یک جمله ساده، میتواند میان همه خستگیها پلی بزند به سمت آرامش.
امروز با خودم فکر میکردم شاید ما هم میتوانیم برای دیگری چنین لحظهای بسازیم. نیازی به کار بزرگی نیست؛ گاهی فقط یک یادداشت کوتاه، یک پیام، یک سلام صمیمی، یا گذاشتن فنجانی چای روی میزی که میدانیم صاحبش خسته است. چیزی که در نگاه اول کوچک به نظر میرسد، اما اثرش بلندمدت و عمیق است.
شاید زندگی همین باشد؛ زنجیرهای از درنگهای کوچک که به هم وصل میشوند و ما را از میان زمستانهای سرد عبور میدهند.








