خلیجی که «فارس» میماند
- شناسه خبر: 58725
- تاریخ و زمان ارسال: 23 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
آرزو سلخوری
حسینآقا را شاید کمتر کسی بشناسد؛ خودش هم نمیخواهد شناخته شود، یکی از آن مردهای بیادعایی که جانش را بیهیاهو فدای کشور کرد.
یکی از جانبازان عزیز ایران.
شاید در این سالها بیشتر از دو بار با او روبهرو نشدهام، اما اینبار خودش تماس گرفت؛ صدایش از پشت تلفن میلرزید. نه از ضعف، که از بغض؛ بغضی که سالها در گلو مانده بود…
«اون شب وسط جنگ یه تپه از خاک ایران افتاده بود دست عراق، شب بود و تاریکی مطلق؛ ما موندیم و دلهامون، پنج بار، آره، پنج بار با بچهها رفتیم جلو، هر بار پرچم ایران افتاد، یکی دیگه از رفقا رفت پرچم رو دوباره زد؛ هیچکس نمیخواست حتی یه وجب از خاک ایران از دست بره اون شب رو هیچوقت فراموش نمیکنم… هیچوقت.»
حالا که حسینآقا آن شب را برایم مرور میکند، صدای پای رفقایش را میشنوم، که بیصدا افتادند اما پرچم را رها نکردند، پرچم ایران را تا صبح، با جانشان بالا نگه داشتند، پرچم نه فقط یک تکه پارچه بود؛ شناسنامهشان بود، وطنشان بود.
حالا به من میگوید… صدایش لرزانتر از همیشهست، اما محکمتر؛ میگوید نگذارید اینبار ناممان را بدزدند، نگذارید بروند روی نقشهها، با بیشرمی تمام، نامی جز «فارس» بنویسند بر آن خلیجی که برایش جان دادهایم.
امروز نوبت ماست، نوبت من و تو، نوبت ما که آن روزها و آن شبها نبودیم، اما امروز هستیم؛ امروز که استکبار جهانی دست روی نقطهضعف ما گذاشته « خلیج همیشه فارس».
میخواهند در بدعتی دروغین، نام بزرگمان را از این خلیج بردارند، خلیجی که نهتنها ما، که همه جهانیان و تمام تاریخ، آن را فارس میدانند و فارس خواهد ماند.
تماس حاجحسین، فقط یک گفتوگوی ساده نبود، انگار از دل سالها فداکاری، با بغضی کهنه و صدایی لرزان، زنگ زده بود، آمده بود تا بگوید: «مبادا بگذارید فارس، از خلیج فارس جدا شود؛ برای این کشور، جانها دادهایم.»
ما در آن شبها نبودیم، اما حالا هستیم. حالا که استکبار به دروغ و فریب، چشم طمع به نام ما دوخته، خلیج همیشه فارس، میراث مردانیست که در دل تاریکی، در دل مین و آتش و خون، پرچم را نگه داشتند. میراث صدایی که در آن سوی تلفن، هنوز بوی جراحت میدهد، اما بوی غیرت هم.
ایران، برای من فقط یک جغرافیا نیست، یک احساس است؛ ریشهای است که در جانمان پیچیده، حتی اگر سالها بگذرد، حتی اگر نامهای بزرگانش مثل حسینآقا را کسی نداند،… اما رد دستهایشان روی خاک این سرزمین مانده است.
حالا، آن پرچم هنوز بالا میرود، هنوز در باد میرقصد، هنوز قصه میگوید… از آن شب تاریک، از صدای بغض یک مرد، از خلیجی که همیشه فارس میماند.
فارس، فقط یک اسم نیست؛ سرنوشت ماست.
تا نام هست، تا خاک هست، خلیجفارس ایستاده است.


