خانههای بزرگی که ما در آنها جا نمیشویم
- شناسه خبر: 63947
- تاریخ و زمان ارسال: 12 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نون.کاف
از وقتی بنگاههای مشاور املاک در اینستاگرام فعال شدند، خیلی وقتها دوست دارم خانهها را تماشا کنم.
اول بهخاطر علاقهام به معماری بود، بعدا هم در خانهها نوع زندگیها را میدیدم. فکر میکردم آدمهای هر خانه چطور زندگی میکنند؟ شغلشان چیست؟ روابطشان چطور است؟ تعاملشان با همسایگان و محله چگونه است؟
اوایل دیدن خانههای کوچک و خوشنقشه برایم دلپذیر بود. به نظرم خانههای نقلی جان میدهند برای زندگی جمعوجور مجردی. چیدمان این خانهها خیلی راحت است، یک کاناپه برای کل فضای سالن کافی است؛ جایی که هم برای تنهایی مناسب است و هم میتوان میهمانان معدود را آنجا پذیرا شد، و هم اگر میهمانی شب بماند، میتواند روی همان مبل بخوابد.
اما تصویر خانههای بزرگ و زیبا، مخصوصاً آنها که در دوره پهلوی دوم ساخته شدهاند، با آنکه بسیار فریبنده و جذاباند، اما غم عمیقی در دل من میآفرینند.
وقتی چنین خانههایی را میبینم، جور دیگری حسرت میخورم.
حسرت اینکه پول خرید آن را ندارم، چون اگر هم پولش را داشتم، نمیتوانستم در آنها زندگی کنم.
حسرت این را دارم که زندگی امروز ما دیگر تناسبی با زندگی جاری در این خانهها ندارد.
اغلب ما خانوادهی بزرگ و شادی نداریم که حتی بتوانیم در آن خانه تصورشان کنیم.
اتاقخوابهای خانه را نمیتوانیم به سلیقه بچهها و متناسب با سنشان طراحی کنیم، چون بچههای خانههای امروزی کمند، اغلب از دوری پدر و مادرِ شاغل، ناایمن هستند، و تنها خوابیدن در اتاقی دور از پدر و مادر در این خانههای درندشت برایشان ترسناک است.
آشپزخانههای بزرگ را میبینم و قانون نانوشتهای که خانواده باید کنار هم غذا بخورند.
فکر میکنم غذای ناهار و شام خانوادههای امروزی نه مفصل است و نه باکیفیت. عطر سالاد شیرازی و خورش قورمهسبزی دیگر در خانه نمیپیچد، و آدمهای کرخت این روزها آنقدر تحرک ندارند که موقع ناهار گرسنه و با اشتها پشت میز بنشینند.
بالکنهای بزرگ این خانهها، این روزها با این آلودگی هوا و اشعهی مضر آفتاب ـ که مدام در هشدارهای هواشناسی ذکر میشود ـ کاربرد زیادی ندارد.
آن خانهها شاید همانقدر قدیمی و جذاب مانده باشند، اما ما دیگر آدمهای مناسب برای زندگی در آن خانهها نیستیم. مناسبات زندگیمان، رفتوآمدهایمان، حالمان، قالمان، به این خانهها نمیخورد.
رفتوآمدهای ما تناسبی با میهمانخانههای بزرگ ندارد. ما به جای اتاقهای میهمان ـ که درشان همیشه بسته است، بهجز وقت آمدن میهمان ـ یک کنج دنج داریم که ۹۰ درصد مواقع در آن تنهاییم، و اگر هم هر چند ماه یک بار میهمانی بیاید، مجبوریم او را به همان کنج دنجمان، روی همان کاناپه، راه بدهیم.
اتاقهای میهمان اگر در خانهی ما باشند، سال تا سال کسی واردشان نمیشود.
اما خانههای اینچنینی، با آن آشپزخانههای بزرگ که وقتی میهمان بیاید ده نفر درونش برای ۴۰ نفر آشپزی میکنند و غذاهای پر از عطر و طعم میپزند، برای ما زیادی بزرگ است.
همین آشپزخانههای کوچک، برای غذاهای مایکروفری ما ـ که نه عطر دارند و نه طعم ـ کافیست.
دیگر فضاهای مختلفی که در همهشان مبلمان چیده شده و برای گروههای مختلف سنی در میهمانیهاست، به کار ما نمیآید.
مبلمان اتاق اصلی که مخصوص دورهمی زوجهاست؛ پدر و مادرانی که اغلب میزبان هستند و دوستانشان اینجا کنار هم گپ میزنند، از خاطرات میگویند و برنامههای سفر میچینند، و گاهی هم خانمها بحث را دستشان میگیرند …
یا مبلمان کنار تلویزیون، که برای جوانترهاست تا بنشینند و بگویند و بخندند و اگر نوجوان باشند مثل کتابهای رمان معاصر، با همین خانهها در همین میهمانیهای خانوادگی عاشق شوند و دل به دل هم بدهند و به شوق همین دیدارها به میهمانیها بیایند …
یا آن مبلمان فلزی روی تراس که مخصوص پیرمردهاست، که از سیاست گله کنند و با نگاه دنیادیدهشان به جهان بنگرند و آینده را پیشبینی کنند و میان صحبتها هم شعر بخوانند و مثلهای متناسب با وضعیت زندگی بگویند … دیگر به کار نسل ما نمیآید.
حیاطهای باصفایی که بچههای کوچکتر در آن بدوند و بازی کنند و تاب بخورند و تنها موقع شام، به اصرار مادرها به خانه بیایند، با زندگی امروز ما سازگار نیست.
در میهمانیهای نسل ما، دیگر پیرزنها باهم در گوشی حرف نمیزنند، کمتر سری به غذا میزنند، و وقتی وسط میهمانی خسته شدند، اتاق میهمان کنار پلهها نداریم تا دراز بکشند و شاید هم چرتی بزنند. به ناچار، میهمانیها کوتاهتر شده؛ دیر میآیند و تا خسته نشدهاند زودتر میروند.
حالا گلایه از سیاست و مملکتداری مخصوص پیرها نیست؛ بلکه در هر جمعی با هر سنی هست.
جوانها کمتر عاشق میشوند و خیلیها اصلاً ازدواج نمیکنند. بچهها دور هم نمینشینند و بازیشان با گوشیهای همراهشان، وسط جمع بزرگترهاست.
ما دیگر زندگیهای گرم گذشته و روابط خانوادگی عمیق را تجربه نمیکنیم.
نهایتِ محبت خالهها و عمههایی که برای نسل ما میمردند، یا عموها و داییهایی که از هیچ حمایتی دریغ نمیکردند، و محبت مادربزرگ و پدربزرگها، خلاصه شده در این صحبت که: «زندگی خودشونه، هر جور راحتن» یا «ما دخالت نکنیم بهتره».
اتفاقاً کاش دخالت میکردند… آن دخالتها دلمان را گرم میکرد؛ که دوستمان دارند و قلبشان برایمان میتپد وقتی اصرار میکنند فلان غذا را بخوریم، ازدواج کنیم، سرِ کار دوام بیاوریم، یا با فلان فامیل قطع رابطه نکنیم.
همهی آن بحثهای طولانی گذشته، امروز با پُز روشنفکری و به بهانهی احترام به حریم خصوصی، از بین رفته.
خانههایی که روزی در هر گوشهشان؛ راهرو، پستویی، اتاق دنجی، زیر پلهای و… داشت که برای صحبت در گوشی و پچپچ و حتی گاهی تنهایی کوتاهِ یکنفره فضای مناسبی بودند، حالا فضای تنفسشان، «فضای پرت» لقب گرفته و حذف شدهاند و با این حذف فضاهایی که محلی برای درنگ بودند و آدمها قبل از ورود به فضای اصلی، در این فضاها آمادهی ورود میشدند و تاملی که ایجاد میشد، مثل مزهمزه کردن حرف در دهان پیش از گفتنش بود … اما حالا کاملاً از بین رفتهاند.
زندگی امروز ما هیچ تناسبی با آن خانهها ندارد.
خودمان هم آدمهای عجولی شدهایم؛ آدمهایی که نه تا جا افتادن خورش فسنجان تحمّل و درنگ میکنیم، نه برای میهمانی چهل نفره حوصله و اشتیاق داریم.
زندگیهایمان فستفودی شده، روابطمان سطحی و تنهاییمان عمیق.
برای ما همین خانههای نقلی که تنها با یک کاناپه مقابل تلویزیون پر میشوند، کافی است و انگار خانههای بزرگتر فقط برای تماشا بس است.







