مردان زیر بار اقتصاد؛ زنان بیشتر!
- شناسه خبر: 92730
- تاریخ و زمان ارسال: 6 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
انگار قرنها فاصله است با روزی که زنها در آرامش، شغل بیدرآمد خانهداری را برمیگزیدند.
دیگر آن فراغ بالی برای پاک کردن سبزی نهار و درست کردن ترشی، شوری و ربخانگی فراموش شده.
به جای آن زنان در سرما و گرما موظفند پا به پای مردان کار کنند، گاهی در محیطهای صنعتی خشن گاهی در زیر زمینهای تولیدی خشک و بیروح، بعضیشان که خوش شانستر هستند و از آزمونهای نابرابر با مردان و تضییع حقوق و رقابتهای ناعادلانه توانستهاند سربلند بیرون بیایند، شغلهای پشت میزنشینی و گاهی پستهای مدیریتی دارند، ولی اغلب در شرایط کاری با استانداردهای پایین و دستمزدهای کمتر از حقشان، درآمدی به دست میآورند و گذران زندگی میکنند.
تا پیش از این انگشت اتهام سمت نظام سرمایهداری بود که زنان را ترغیب به داشتن شغل خارج از خانه میکرد؛ چرا که اگر زنی دستش در جیب خودش باشد بیشتر خرید میکند و مصرفگراتر است، اما حالا اداره زندگی برای یک مرد به تنهایی شدنی نیست.
مردها معتقدند زنان باید در تامین هزینههای زندگی برابر با یک مرد کمک کنند و همراه باشند تا پذیرفته شوند.
غافل از اینکه این انتخاب تغییرات زیادی در نهاد خانواده، نقشها و جامعه ایجاد خواهد کرد.
***
ندا 45 ساله و کارمند بانک است، درآمد مکفی خوبی دارد، در پاسخ به این سوال که چرا نمیخواهد ازدواج کند میگوید: آن اوایل که در بانک مشغول به کار شدم خواستگارهای زیادی داشتم، راستش خیلی هم خوشحال بودم تا اینکه حقیقت مثل پتک توی صورتم خورد!
سرش را تکان میدهد و خنده تلخی میکند و میگوید: بعضیها در جلسه خواستگاری خیلی مستقیم درآمدم را میپرسیدند، یا سوال میکردند حاضرم درآمدم را برای هزینههای مشترک زندگی خرج کنم؟
چندباری که با منزلمان تماس میگرفتند همان ابتدا میپرسیدند دختر خانمتان استخدام است یا قراردادی؟ حتی کسی بود که خیلی به دلم نشسته بود، کمی هم با هم روند آشناییمان بیشتر از بقیه طول کشید اما شب قبل از بلهبرون چند شرط مطرح کرد؛ مثل اینکه باید کارت حقوقم در اختیار او باشد و … خلاصه که هرکسی برای خواستگاریم آمد فقط با چشم طمع به درآمدم آمد. من هم از خیر ازدواج گذشتم.
***
مرجان ۳۵ ساله ۱۰ سال است که ازدواج کرده و مادر یک کودک ۹ ساله است، او هم در مصاحبه با ولایت تجربه دیگری در رابطه با انتظارات اقتصادی همسرش را مطرح میکند، او میگوید: بیشترین اختلافات در زندگی زناشویی ما در مورد کار کردن من است، همسرم اصرار دارد که من هم سرکار بروم، مدام میگوید به تنهایی از پس تامین مخارجمان برنمیآید.
مرجان اضافه میکند: وقتی مجرد بودم بعد از دانشگاه مدت کوتاهی در یک شرکت کار کردم ولی خیلی زود متوجه شدم هیچ علاقهای به این شغلها ندارم، من عاشق این هستم که صبحها بدون استرس و نگرانی و زنگ ساعت بیدار شوم، ظهر که بچهام از مدرسه میآید غذای خوشمزهای که پختهام را گرم بخورد، خانهام تمیز و مرتب باشد، مگر چنین کاری بیاهمیت است؟ حفظ آرامش وگرمای خانه از اول هم به عهده زنها بود. کیفیت زندگی را همین چیزها تعیین میکند.
او اضافه میکند: من سالهاست که خانهدارم؛ هم تخصص خاصی برای کار کردن ندارم و هم از فضای کاری دورم.
اگر قرار است کار کنم مجبورم تن بدهم به مشاغل سطح پایین در محیطهای نامطلوب؛ در حالی که من عاشق خانهداریام. واقعا دوست دارم برای خانوادهام آشپزی کنم چرا باید سر کاری بروم که روح و روانم آسیب ببیند و کیفیت زندگی خانوادهام کم شود؟ ولی همسرم این مساله را نمیپذیرد و زندگی را به کامم تلخ کرده است.
***
مرتضی ۳۸ ساله است، شخصیتی که تحصیل کرده و از نظر شغلی شأن و جایگاه اجتماعی خوبی دارد. او میگوید: من عاشق تشکیل خانوادهام، دوست دارم ازدواج کنم و فرزند داشته باشم.
او میان دوستان و فامیل خود به عنوان آدم موجه و محترمی پذیرفته شده است و از نظر اقتصادی هم آنقدری دارد که بتواند یک زندگی را اداره کند.
خودش میگوید: به نظر من مردها ذاتا از یک سنی به بعد نیاز دارند برای کسی سرپناه باشند، امنیت فراهم کنند و از نظر اقتصادی هم هزینههای یک زندگی را تامین کنند.
تاکید میکند: این حرف ربطی به توان مالی مرد ندارد من معتقدم مردها در ذاتشان این ویژگی را دارند و نیاز دارند برای کسی که دوستش دارند زندگی راحتی فراهم کنند.
ادامه میدهد: من در تمام سالهای عمرم از دبیرستان به بعد کار کردم و پسانداز کردم تا بدون نیاز به حمایت خانوادهام بتوانم برای تامین آسایش شریک زندگیم روی پای خودم بایستم. همین کار کردن زیاد هم یکی از دلایلی بود که ازدواجم را به تعویق انداخت.
او اشاره میکند: اما حالا که نزدیک به چهل سال سن دارم احساس میکنم من سالیان سال تنهایی کشیدم.
در بیماری و سختیهای زندگی، مرگ عزیزان و فشارهای روحی تا پرداخت اقساط و وام و صاف کردن بدهیها برای خرید خانه و ماشین و … همسری کنار خود نداشتم، حالا اگر قرار است همسری در این سن با من ازدواج کند باید او هم آوردههای مالی خودش را داشته باشد.
او توضیح میدهد: اگر کسی در سختیها کنارم بود قضیه فرق میکرد ولی حالا که نصف بیشتر عمرم را تنها بودم و اندوخته مالی جمع کردم، فکر میکنم برای نصف دیگر دوست دارم با کسی باشم که علاوه بر نیازهای عاطفی دوطرفه وارد شراکت مالی هم بشود و همسرم باید بخشی از هزینهها را تامین کند.
***
محسن ۳۷ سال دارد و چند سالی است که در یک رابطه خارج از ازدواج است، او میگوید تمایلی به ازدواج ندارد با آن که سخت کار میکند اما درآمدش کفاف زندگی متاهلی را نمیدهد و نهایتا هزینه رفت و آمد و زندگی مجردی خودش را میتواند تامین کند.
محسن میگوید اگر سمانه ـ دختری که با او در رابطه است ـ میتوانست بخشی از این هزینه را تقبل کند و حداقل سهم خودش را در زندگی مشترک تقبل کند حتما با او ازدواج میکرد اما این امکان برایشان فراهم نیست.
سمانه تمایلی به کار تمام وقت ندارد، درباره دلیل این عدم تمایل به اشتغال تمام وقت میگوید سالها افسردگی داشته و کارهای روتین کارمندی را هم امتحان کرده ولی این کارها حالش را بدتر میکند و مجبور میشود دوباره دارو مصرف کند، نمیتواند تحت فشار کارفرما باشد و مایل است کسب و کار هنری خودش را آرام و با سود کم پیش ببرد.
سمانه میگوید: من موقع انتخاب محسن اصلا به وضعیت مالی او اهمیتی ندادم و این الان برایم عجیب است که او مرا برای ازدواج انتخاب نمیکند چون وضعیت اقتصادی مناسبی ندارم.
هر چند منطقا این قضیه به نظر سمانه درست است اما از نظر احساسی برایش کمی برخورنده است.
از برنامههای زندگیشان، اهدافی مثل بچهدار شدن میپرسم و محسن لبخند تلخی میزند و میگوید به همه آرزوها که نمیشود رسید، ما خیلی وقت است بیخیال این چیزها شدهایم.
***
محمد ۴۵ ساله است یک فرزند کوچک دارد، او اما نگاهش به رابطه با همسرش متفاوت است، خانه کوچکی در حاشیه شهر دارد و یک ماشین معمولی، او از زندگی مشترکش راضی است با اینکه همسر محمد شاغل نیست اما او معتقد است آورده همسرش در زندگی فراتر از مسایل اقتصادی است.
او میگوید همسر من فرزندم را به بهترین نحو بزرگ میکند، خانه و زندگی مرتب و در شأنی دارم مهمانانم را خوب راه میاندازد با کمترین هزینه بهترین سفرهها را پهن میکند و هوای جیبم را دارد، اهل صرفهجویی است و خواستههای زیادی ندارد.
من وقتی سرکارم از نظر امنیتی از خانه و زندگی و وفاداری همسرم مطمئنم و این برایم آرامش زیادی دارد.
و این آورده همسرش برای محمد از مسایل اقتصادی مهمتر است میگوید همین که میدانم وفادار است و همّ و غمش پیشرفت زندگی ماست راضیم و چیز بیشتری از او نمیخواهم.
فرسودگی روانی در کمین جامعه
درباره این تغییر وضعیت تاهل افراد در جامعه، با «طه یعقوبی» روانشناس گفتوگو کردم، وی در این خصوص توضیح میدهد:
با توجه به اینکه اشتغال زنان تغییرات زیادی را در خانوادهها ایجاد کرده است ـ هر چند این اتفاق به صورت کلی در جهان رخ داده و فقط در کشور ما نیست ـ ولی این موضوع که زنها وارد جامعه و فضای کار شدهاند و به دنبال برابریهای جنسیتی، حفظ استقلال و حتی به دست آوردن استقلال بیشتر هستند همه به نحوی روی ازدواج و فرزندآوری تاثیر داشته است، طبیعتاً اما و اگرهایی دارد مثل اتفاقاتی که در کشور ما در حال جریان است که خیلی شدیدتر و متفاوتتر نسبت به بقیه نقاط دنیا است، اما به صورت کلی با روند کاهش فرزندآوری و تغییر نقشها مواجهیم که در کشور ما خیلی شدیدتر در حال رخ دادن است.
این روانشناس ضمن تاکید بر اهمیت موضوع کاهش ازدواج و فرزندآوری، به فرسایش روانی ناشی از این اتفاق میپردازد و میافزاید: با توجه به این که ما با مدلی از زندگی روبرو هستیم که نسلهای قبل آن را به صورت نرمال نداشتند، یعنی مادر و پدرهای ما پدربزرگ و مادربزرگهای ما و قبلتر از آن همه ازدواج کردن و بچهدار شدن را بخشی از روتین زندگی میدانستند که باید برای تمام آدمها رخ میداد در واقع افراد «باید» ازدواج میکردند، «باید» بچهدار میشدند، ولی حالا شاهدیم که این «باید» به نوعی از بین رفته و یک اتفاق روانی که در چنین وضعیتی برای افراد جامعه رخ میدهد ایجاد یک وضعیت مبهم نسبت به آینده است.
یعقوبی ادامه میدهد: در چنین وضعیتی دیگر آینده برای ما قابل پیشبینی نیست، برخلاف الگویی که از جوانی در ذهن ما شکل گرفته و یک پیشبینی نسبتا با ثباتی نسبت به وضعیت زندگی افراد برای ما وجود داشته، مثل اینکه آدمها بزرگ میشوند، سر کار میروند، ازدواج میکنند، زن وظایف خودش را دارد و مرد وظایف خودش را، بچهدار میشوند، پیر میشوند و بچهها از آنها مراقبت میکنند و زن و مرد در کنار هم هستند تا یکی زودتر فوت میکند و … اما با اتفاقاتی که حالا در جامعه ما افتاده کمی ابهام برای افراد ایجاد شده، مثل اینکه من نمیتوانم ازدواج کنم و نمیتوانم احتمالاً بچهدار شوم و خب آینده من چه طور خواهد بود؟ و همین موضوع باعث ایجاد وضعیت مبهم و فرسایش روانی در افراد شده است.
وی ادامه میدهد: مساله بعدی که بیشتر در مورد خانمها صادق است این است که افراد برای ازدواج کردن و بچهدار شدن یک بازه زمانی دارند.
یعنی جدا از بعد جسمانی قضیه، یک بازه زمانی را از نظر روانی هم خودشان برای خودشان در نظر میگیرند مثلا بعضی ۲۰ تا ۴۰سالگی و بعضی دیگر ۳۰ تا ۵۰ سالگی و … را برای فرزندآوری مناسب میدانند، و این بازه هرچقدر به انتهایش نزدیکتر میشود، اضطراب افراد بیشتر میشود.
مخصوصاً خانمها که فشار مضاعفی برای بچهدار شدن احساس میکنند و ممکن است دست به کارهای مختلفی بزنند، بعضی ممکن است تخمک فریز کنند و بعضیها ممکن است از اضطراب شدید رو به تجربه روابط متعدد بیاورند.
چون این مدل اضطرابها افراد را میتواند وارد روابط کوتاهمدت بکند.
برای مردها هم همین طور است و در واقع وقتی وضعیت اقتصادی در کشورهایی مثل کشور ما بدتر میشود، افراد فارغ از جنسیت شروع میکنند به گرفتن تصمیمات کوتاه مدتتر، یعنی حتی علاوه بر اینکه ازدواج اتفاق نمیافتد، شاید خیلی از افراد تصمیمی برای ورود به روابط طولانی مدت هم نگیرند، یعنی مثلاً شما ممکن است در کشورهای دیگر ببینید که آدمها ازدواج نمیکنند، ولی تمایل دارند در کنار کسی که دوستش دارند سالها زندگیشان را ادامه بدهند، ولی وقتی این فشار اقتصادی در کشور ما ایجاد میشود، به دلیل نامشخص بودن آینده و ابهام و استرس و فشارهای زیاد، تصمیمات افراد کوتاه مدتتر میشود و یکی از آن نقاطی که خیلی متاثر خواهد شد ازدواج است؛ چون ازدواج یک تصمیم بلندمدت است، پس با افرادی مواجه میشویم که این فشار آنها را به سمت روابط کوتاهمدت میبرد؛ چرا که در این روابط نیازمند این نیستیم که آینده را پیشبینی کنیم، چون اصلا زندگی ما قابل پیشبینی نیست.
و این روابط کوتاه مدت تبعات زیادی برای فرد و جامعه پدید خواهد آورد.
***
وی تاکید میکند: مسئله دیگری که وجود دارد این است که آدمها میخواهند ازدواج کنند، و در وضعیت فعلی کشور ما اشتغال زنان بیشتر تبدیل به یک ضرورت شده است.
در واقع از یک سمت با اشتغال زن، فشار اقتصادی از روی مرد برداشته میشود، اما تغییری هم از نظر روانی، اجتماعی، فرهنگی رخ میدهد و آن تغییر این است که جایگاهها انگار در حال تغییر کردن هستند، ما قبلا جایگاهی را داشتیم تحت این عنوان که مرد نانآور خانواده است و این یک نقطه یا جایگاه خاصی را از نظر روانی به مرد میداد، زن هم در جایگاه و موقعیت خودش قرار داشت ولی این جایگاهها الان در حال تغییر کردن هستند و خودش مسائل دیگری پیش خواهد آورد؛ چون وقتی یک خانم کار میکند و آورده مالی دارد، به احتمال زیاد خیلی مواقع بخشی از جایگاه مرد را هم از او میگیرد.
یعقوبی در نهایت خاطرنشان میکند: نکته دیگر هم این است که در حال حاضر در کشور ما مشوقهای ازدواج، چه حکومتی و چه غیرحکومتی مثل خانوادگی، فرهنگی و … به شدت تضعیف شده و حتی میتوانم بگویم که بیشترشان اثربخش نیستند و برای ازدواج کار نمیکنند و چه بسا آدمها احساس میکنند که در این روزها ازدواج، بار و فشار مضاعفی ایجاد میکند؛ پس تصمیم این است که این کار را نکنند!
سخن آخر
ازدواج کردن در اغلب جوامع دغدغه آنچنان بزرگ یا آرزوی محالی نیست، حتی جزو آرزوهای کسی هم نیست، یکی از مراحل طبیعی رشد و تکامل زندگی است.
شاید نهایتا ازدواج با فرد دلخواه و آدم ایدهآل مورد مناقشه و بحث باشد، ولی در این عصر ازدواج برای جوانان ایرانی تبدیل به آرزوی محال شده است!
به جز قشر مرفه بسیار افرادی را میتوان دید که دیگر به مرحلهای رسیدهاند که نیاز به تشکیل خانواده دارند، اما به واسطه شرایط اقتصادی توان ازدواج را ندارند.
مردانی که آماده پذیرش مسئولیت زندگی و تشکیل خانواده هستند ولی شرایط اقتصادی به گونهای است که هر اقدامی برای ازدواج نتیجهای جز شکستن غرورشان ندارد و به راحتی میگویند از خیر ازدواج گذشتهاند.
دختران و پسرانی که دیگر باید مرد و زن نامیدشان مو سپید کردهاند و در پوست صورتشان میتوان چروکهای میانسالی را دید که کمکم نمایان میشود ولی هنوز در خانه پدر و مادر زندگی میکنند.
شاید بهتر باشد سیاستهای بیفایده حاکمیت در راستای ازدواج و فرزندآوری از فشار و ارعاب و پر کردن چند بیلبورد، تغییر کند و عزمی برای بهبود وضعیت اقتصادی، معیشت، مهار تورم و کاهش ارزش ارز ملی ایجاد شود تا هم جوانان به آرزوهای ازدواج و فرزندآوریشان برسند و هم پیری جمعیت از لیست دغدغههای ملی خارج شود.








