تموم قاصدکها مثل تو…
- شناسه خبر: 79110
- تاریخ و زمان ارسال: 19 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
بامداد آن صبح اسفندی وقتی میناب همچون هر روز دیگر از خواب گرم آفتاب جنوبی سر برآورد زندگی به طرز شورانگیزی ادامه داشت. کوچهها آکنده از بوی لواش تازه و نسیم نمناک دریا بود و گامهای سبک دخترانی که کولههای رنگین بر دوش داشتند، در گذرگاههای شهر طنین میانداخت. آنان با خندههایی روشن و چشمهایی سرشار از فردا، رهسپار مدرسه بودند؛ به سوی نیمکتهایی که قرار بود پشت آنها رویاهای خویش را به خطی کودکانه بنویسند.
اما ناگهان آسمان، این سقف آرام و ایمن شهر به غریوی سهمگین گشوده شد. آوایی آمد که نه به بانگ زنگ مدرسه میمانست و نه به هیاهوی بازیهای حیاط؛ آوایی سخت و سرد، که گویی از ژرفای خشونتِ جهان برخاسته بود. و در آن دم کوتاه و سهمگین، جوانههای نازک و تردی از باغ زندگی بر خاک افتادند.
آن روز، میناب دیگر همان شهر همیشگی نبود. سکوتی سنگین چونان سایهای بلند بر دیوارهای خانهها نشست. مادرانی که ساعتی پیش، گیسوان دخترانشان را با شتاب مهربان صبحگاهی بافته بودند، اکنون با چشمانی خیره و دلهایی شکسته، در آستانهی درها ایستاده بودند؛ گویی هنوز چشم به راه گامهایی بودند که دیگر هرگز از کوچه بازنمیگشت.
در کلاسها، دفترهایی گشوده ماند که سطرهایشان ناتمام بود. مدادهایی که هنوز بوی چوب تازه میدادند، بر کنار نیمکتهایی آرام گرفته بودند که ناگهان تهی شده بود و بر تختهی کلاس، شاید واژهای ناتمام باقی مانده بود؛ واژهای که قرار بود فردا ادامه یابد، اما فردا برای صاحبان آن دستهای کوچک هرگز از ره نرسید.
شهرها حافظه دارند، و میناب از آن روز، خاطرهای جاودان در سینهی خویش حمل میکند. هرگاه که زنگ مدرسه در کوچههایش میپیچد، گویی نام آن دخترکان دلبند نیز در دل باد طنین میافکند؛ دخترانی که قرار بود سالها بعد در هیأت آموزگار، پزشک، شاعر یا مادر، چراغی دیگر در این سرزمین بیفروزند.
اکنون اما نامشان در دفتر دیگری رقم خورده است؛ دفتری که برگهایش با اشک ورق میخورد و با یاد، روشن میماند. خورشید اما همچنان بر بامها میتابد و دریا همچنان نفس میکشد؛ لیک در ژرفای جان این شهر، جای خالی یک فوج لبخند کودکانه، چون زخمی خاموش اما ماندگار، تا همیشه باقی خواهد ماند.
و هر بامداد که کودکانی دیگر راه مدرسه در پیش میگیرند، باد گرم جنوب آهسته در گوش شهر میگوید: نام آنها را فراموش مکن. آنها که دست در دست قاصدکها تا خدا و خورشید و خاطره بال گشودند.








