ترنم و تبسم در ازدحام زبالهها!
- شناسه خبر: 88685
- تاریخ و زمان ارسال: 24 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
خوشبختی سرش را دزدید وقتی پدر و پسر، زبالهها را روی موتور جا دادند و با لبخند به سوی مقصدی نامعلوم راه افتادند. آنهم از آن لبخندهای مخصوص که آدمها برای دوام آوردن به صورتشان سنجاق میکنند.
موتور سبک بود و بارش سترگ. انگار تمام سهم این دو نفر از جهان، روی ترکبند آن تلنبار شده بود. پدر جلو نشسته بود و پسر پشت سرش. چنان نزدیک که میشد حدس زد میانشان هزار حرف نگفته جریان دارد.
شاید پدر گفته بود: «نگران نباش، بالاخره درست میشود.» و پسر مثل همه پسرهایی که زودتر از موعد بزرگ میشوند، فقط سر تکان داده بود. خیابان اما بیاعتنا بود و ماشینها از کنارشان میگذشتند، بیآنکه کسی بداند پشت آن بار نامطبوع، چه رویاهایی در حرکت است.
مردم معمولا زبالهها را میبینند و آدمهایی که آن را حمل میکنند نه. خلقا… چشمشان به کیسهها میافتد، اما به دستهایی که آنها را بلند کردهاند نه. به موتورسیکلت نگاه میکنند، اما به پدری که شاید تمام شب را برای نان فردای خانه دویده است نه. اصلا فقر گاهی آنقدر بیصدا وارد زندگی میشود که آدمی حتی فرصت نمیکند از آمدنش شکایت کند. میآید، کنار سفره مینشیند و کمکم انسانی خسته جان را وادار میکند آرزوهایش را کوچکتر کند.
اما این پدر و پسر هنوز چیزی داشتند که دنیا نتوانسته بود از آنها بگیرد. چیزی شبیه لبخند. همان که روی صورتشان نشسته بود و به تمام شهر میگفت شکست نخوردهایم. شاید مقصدشان کوچهای دور بود. شاید سطل زبالهای در حاشیه شهر. شاید هم جایی که چند کیلو بار دیگر به پولی اندک تبدیل میشد. هر چه بود آنها میرفتند و باد پیراهنشان را تکان میداد. پسر شاید در دلش رویای موتور دیگری داشت. موتوری که روزی به جای زباله او را به دانشگاه یا محل کارش برساند. پدر شاید آرزو میکرد روزی برسد که پسرش دیگر پشت موتور ننشیند و او مجبور نباشد برای لقمهای جگرگوشهاش را جا بگذارد.
هیچکس نمیداند در ذهن آدمهایی که از کنارمان عبور میکنند، چه اتوپیایی ساخته شده. گاهی یک آشیانه کوچک، یک سفره ساده و یک یخچال پر از غذا، بزرگترین آرزوی آدمی است که ما او را فقط در حال حمل زباله دیدهایم. چه بیترحم است شهری که آدمها را بر اساس بارشان قضاوت میکند و قلبها را نادیده میانگارد. چه پارادوکسی است اینکه برخی هر صبح با رویای خرید پنت هاوس بیدار میشوند و بعضی دیگر با رویای پر کردن یک کیسه نان.
با این همه پدر و پسر رفتند. آرام، بیهیاهو و با تبسمی که شاید از صدها فریاد رساتر بود. آنها نمیدانستند نگاه عابری برای چند ثانیه دنبالشان مانده است. نمیدانستند تصویری که از آنها در ذهن کسی نشسته، از هزار قاب پر زرقوبرق انسانیتر است. کسی چه میداند. شاید خوشبختی همین نزدیکیها باشد. روی یک موتور فرسوده، پشت یک بار سنگین و میان دو نفر که با همه تنگدستی کنار هم سرخوشند و قهقهه میزنند.
هدیهام از تولد
گریه بود
خندیدن را تو به من آموختی
سنگ بودهام
تو کوهم کردی
برف بودهام
تو آبم کردی
آب میشدم
تو خانه دریا را نشانم دادی
میدانستم گریه چیست
خندیدن را
تو به من هدیه کردی…




