بگذارید در این کشتزار گریه کنم!
- شناسه خبر: 92801
- تاریخ و زمان ارسال: 7 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
برگریزان که سلام میدهد و تموز که وداع میکند آدم دلش میخواهد از تمام خیابانهای بزرگسالی عقبنشینی کند و به کوچهای برگردد که هنوز صدای توپ بچهها از دیوارهایش بالا میروند. به روزهایی که جهان اندازه یک کیف مدرسه بود و خوشبختی مداد تراشیدهای داشت با پاککنی کوچک در انتهایش. آن روزها هنوز موریانهها به جان زمان نیفتاده بودند و روزگار اینهمه بیرحمانه نمیدوید و آدمها پیش از آنکه پیر شوند مجال داشتند یکدیگر را خوب دوست داشته باشند. حالا اما تقویم بیآنکه اجازه بگیرد از روی صورت ما عبور کرده و رد انگشتانش را بر پیشانی تبدارمان گذاشته است. من گاهی در ازدحام این روزهای بیحوصله و در فراخوان تنهایی دنبال دفتر مشقی میگردم که نخستین خطهای زندگیام را در آن نوشتم. دنبال نام معلمی که با گچ سفید، آینده را روی تخته سیاه نقاشی میکرد و نمیدانست سالها بعد شاگردش به حسرت همان روزها خواهد نشست و مردمکهایش شبنمی خواهد شد.
چه کسی گفته کودکی تمام شده است؟ کودکی نه قبله نما دارد و نه مُهر. کودکی جایی در انتهای یک کوچه قدیمی هنوز با زانوهای خاکآلود مشغول هفتسنگ بازی است و ما را صدا میزند. کافی است یک لحظه چشمهایمان ببندیم تا بوی تافتون داغ، صدای زنگ دوچرخه پستچی و خشخش ورقهای کتاب دوباره شیدایمان کند. کافی است باور کنیم هنوز میشود از میان آوار سالها، یک مداد رنگی پیدا و آسمان را آنطور که دوست داریم نقاشی کنیم.
ما اما در بزرگسالی استاد گم کردن چیزهای عزیز شدهایم. خانهها را عوض کردیم، آدمها را از دست دادیم و کوچههای معصوم را به بزرگراهها سپردیم. در این بلبشو حتی بعضی نامها از حافظهمان کوچ کردند، بیآنکه بدانیم آخرین بار چه زمانی آنها را با صدای بلند صدا زدیم. در این خلنگزار سرکش و پرهیاهو، گاهی دلم برای آدمهایی تنگ میشود که ساده میآمدند، ساده میخندیدند و ساده از کنارمان عبور میکردند. برای پیرمردی که عصرها روی سکوی خانه مینشست، برای کبوترها دانه میپاشید و سوار بر کلک خستهاش از دیدرس دور میشد. برای زنی که پشت پنجرهای لاجوردی، لباسهای خیس کودکی را بر بند میآویخت و خانه را با بوی صابون مراغه و آفتاب ولرم پر میکرد. برای تابستانهایی که طولانی بودند و غروبشان انگار قصد رفتن نداشت. کسی چه میداند. شاید راز نجات ما همین باشد: بازگشت به جایی که هنوز چیزی درونمان نمرده باشد. به همان نیمکت زهوار دررفته، همان دفتر صد برگ، همان زنگ مدرسه و همان دستی که نخستین کلمه را بر کاغذ گذاشت. من نمیخواهم با گذشته بجنگم. من میخواهم چراغی در آن روشن کنم و چند دقیقه در کشتزار رویاها کنار کودکیام بنشینم. میخواهم به کودکیام بگویم بزرگ شدن، آن پیروزی شکوهمندی نبود که معلمها وعدهاش را میدادند. میخواهم بگویم آدمها میروند، خانهها خراب میشوند و رویاها پیش از رسیدن به مقصد پیر میشوند. با این همه اما هنوز میشود راهی به سوی دریا پیدا کرد. حتی اگر تمام جادههای قدیمی از روی نقشه پاک شده باشند. هنوز میشود کلید بعضی حرفها را به آب انداخت و رازها را به موجهایی سپرد که بلدند هیچکس را لو ندهند. پس اگر روزی مرا در انتهای شهری دور کنار اقیانوسی خاموش دیدید تعجب نکنید. احتمالاً آمدهام آخرین صفحه دفتر مشقم را ببندم و منتظر همان کودکی بمانم که سالها پیش بیخبر از همه فرداها اشتباه کرد و نوشت: من میخواهم بزرگ شوم. احتمالا آمدهام لورکا بخوانم:
میخواهم رویای سیبها را بخوابم
پا پس بکشم از همهمه گورستانها
میخواهم رویای کودکی را بخوابم
که روی آبهای آزاد
قلبش را
تکهتکه میکرد.
نمیخواهم دوباره بشنوم که مردهها خونریزی ندارند
که دهانهای پوسیده هنوز تشنه آب هستند
میخواهم نه از شکنجه علف چیزی بدانم
نه از ماه که دهان افعی دارد
میخواهم کمی بخوابم
کمی، دقیقهای، قرنی
اما همه بدانند که من نمردهام
که هنوز لبهایم طلا دارد
مرا با چادری بپوشانید
چرا که سحر
مشتمشت مورچه روی من خواهد ریخت
و کفشهایم را آب بگیرید
شاید نیش عقرب بلغزد.
چرا که میخواهم رویای سیبها را بخوابم
مرثیهای بیاموزم که مرا پاک به خاک برگرداند
چرا که میخواهم زندگی کنم با کودکی تاریک
که میخواست روی آبهای آزاد
قلبش را
تکهتکه کند …




