بهار وصال مادر در آستانه پاییز
- شناسه خبر: 92233
- تاریخ و زمان ارسال: 31 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
آسمان سنجاق سرش را میان لبهایش گرفته بود و نسیم آرام و بیصدا، ذکری مقدس را زیر لب میخواند. گورستان بسی خلوت بود و سکوت چنان سنگین که زمین سر بر زانوی انتظار نهاده بود.
مادر رسید. آرام مثل کسی که سالها با فاصله خو گرفته و هنوز با دلتنگی میجنگد. کنار کومه پسرش ایستاد. همان سنگ مرمری که نامش را با خطی خوش در بغل گرفته بود. عکس زیر شیشه هنوز برنا بود، هنوز لبخند داشت، هنوز مالامال از فرداهای نرسیده… مادر به قاب خیره شد. گوییا میخواست با نگاهش تمام سالهای دوری را یکجا جبران کند. بیآنکه واژهای بر زبان آورد نشست.
زانوانش را بغل گرفت و سر را کمی خم کرد. در آن خمیدگی، حسرت تمام مادران جهان پیدا بود.تمام زنانی که فرزندشان را به افلاک سپردهاند. پارچ مسی را به دست گرفت، درش را گشود و عطر گلاب ناگهان فضا را پر کرد. انگار از همان بهشتی میآمد که پسرک به آن بال گشوده بود. دستی لرزان اما استوار گلاب را روی مزار پاشید. قطرهها روی سنگ نشستند، آرام لغزیدند و تا ریشه علفهای کنار مزار دویدند. انگار آب حیات بود. انگار تمام مهربانی زمین را در آن پارچ مسی ریخته بودند. بعد مادر چادر را از سر برداشت و غبارروبی را آغاز کرد. آهسته با لطافتی که فقط مادرها بلدند گرد را از چهره سنگ زدود. هر جا دست کشید، نام پسر روشنتر شد. هر جا چادر لغزید، تاریخ دوباره جان گرفت. غبار بر چادر مینشست، اما مادر نمیلرزید و با هر حرکت، زخمی کهنه را مرهم مینهاد. ناگهان باد تندی وزید. چادر از دست مادر رها شد و روی مزار پسر افتاد. مادر نگاه کرد. چادر تمام مزار را پوشانده بود. گوییا پس از سالها، باز هم مادر فرزندش را در آغوش گرفته بود. خواست چادر را بردارد، نتوانست. مکث کرد و اشکی آرام روی سنگ چکید. گفت: پسرم، چقدر دلم برای همین نشستنها، همین آمدنها، همین دست کشیدنها تنگ شده بود. بی تو، خانه، کوچه و شهر بیمعناست. آفتاب کمکم به مغرب نزدیک شد. مادر برخاست، چادر را تکاند و دوباره بر سر انداخت. با پارچ خالی و لبخندی مقدس راه افتاد. باد عطر گلاب را در گلزار آلالهها پخش کرد و ما ماندیم با این گزاره که مادران شقایقها، دردانههای خود را از دست ندادهاند، آنان راهی برای جاودانگی یافتهاند. به همین باران نجیب و همین پاییز در راه قسم.
ای غمگسار مرگِ پسر، مادر شهید
سنگ صبور خوب پدر، مادر شهید
هر چند گفتهاند که در خون تپیده است
چشمت هنوز مانده به در، مادر شهید
خم میکند زمانه کمر را ز درد و غم
چون کوه استوار مگر مادر شهید
بیقامت رشید پسر هم جهنم است
هر جا شود بهشت اگر مادر شهید
پر میکشد دلت که ببینیش یک نظر
هر وقت آورند خبر مادر شهید
آری زبانزد است شهیدت به خود ببال
عمرت نرفته است هدر مادر شهید
داماد میکنی پسرت را نه غم مخور
با حوریان تاج به سر مادر شهید…







