رویاهایی که ناتمام میماند
- شناسه خبر: 84081
- تاریخ و زمان ارسال: 13 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
دوشنبه، ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، شهر قزوین زیر آفتاب نیمهجانی بیدار شد که قرار بود شاهد تداوم زندگی در یکی از علمیترین مراکز خود باشد. ساعت حوالی ۱۰ صبح بود؛ بیماران در بخش «تشخیص» درمانگاه دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی قزوین، منتظر بودند تا دردشان ریشهیابی شود. اما ناگهان، در راهروهای دانشکده، بوی تند الکل و بتادین با بوی گزنده باروت درآمیخت!
این راهروهای سرد، آخرین شاهدان رویای ناتمام دختری از جنوب بودند؛ دختری که فرسنگها راه را برای ساختن آینده پیموده بود؛ او از میان نخلستانها و هرم گرمای جنوب آمده بود؛ مسافری که با خود هزار دعای خیر و امیدهای یک تبار را به قزوین آورده بود. برای یک خانواده جنوبی، قبولی در رشته دندانپزشکی فراتر از یک مدرک ساده است؛ این یک «امید طبقاتی» است، دریچهای برای خروج از تنگنا و تغییر سرنوشت نسلی که دستانش به زحمت پینه بسته است، اما آن دستها که قرار بود درمانگرِ دردهای مردم باشند، در جایی که باید امنترین نقطه زمین میبود (دانشکده)، برای همیشه از حرکت ایستادند؛ آن هم توسط همسرش! پسری که خود دانشجوی سال آخر دندانپزشکی بود…
او قربانی شد تا ثابت شود در برخی خردهفرهنگها، حتی رسیدن به قلههای علمی نیز نمیتواند سپری در برابر بدویت مالکیتخواهانه باشد.
این حادثه تنها یک جنایت خیابانی یا یک جنون آنی نبود؛ این یک بنبست فرهنگی در قلب نهاد آموزش عالی بود. تضاد میان محیطی که نماد حیات و بازگرداندن لبخند به چهره انسانهاست. با خونی که بر کفپوشهای سفید سرازیر شد، تصویری تکاندهنده از یک بحران عمیق اجتماعی را ترسیم کرد. دانشکدهای که بنا بود محل «تشخیص» بیماریهای جسمی باشد، خود به قربانگاه زخمی بدل شد که ریشه در روانِ بیماریزدهی بخشی از جامعه داشت. خون ریخته شده، پرسشی مهیب را پیش روی ما میگذارد: چگونه در مکانی که برای صیانت از حیات ساخته شده، مرگ با چنین سهولتی راه مییابد.
این اولین بار نبود که قزوین شاهد چنین تراژدیای بود؛ حافظه زخمی این شهر، هنوز نام «المیرا» را در گوش راهروها نجوا میکند.
مهرماه ۱۴۰۴ بود که نام المیرا، دختر ۲۲ ساله و دانشجوی حقوق، با تاروپود این شهر گره خورد. صحنه جنایت او، یک آسانسور فلزی و سرد بود. تضادی هولناک میان ظاهر و باطن آن فضا وجود داشت؛ در آن محیط چند متری، هیچ رد خونی به چشم نمیآمد، اما سنگینیِ فاجعه چنان بود که گویی دیوارههای فلزی هنوز زیر فشار فریادهای خفه شدهاش خم شدهاند. المیرا دختری سرزنده بود که میان رویای وکالت و واقعیت کار در یک فضای عمومی (پشت صندوق) پل زده بود. همکارانش هنوز به یاد دارند که او شب قبل از حادثه، با شوق از «لاک زرشکی و فرنچ سیاهش» میگفت؛ جزئیاتی کوچک که نشان از شور بیپایان او به زندگی داشت. اما قاتل او (همکارش) و قاتل دانشجوی دندانپزشکی (همسرش)، علیرغم تفاوت در جایگاه اجتماعی، در یک نقطه فجیع به هم میرسیدند: «ناتوانی در پذیرش حق انتخاب زن».
آیا واقعاً تحصیلات و سواد، سدی در برابر خشم و حس مالکیت است؟ پاسخ تلخ این پرسش، در خونهایی است که بر کف درمانگاه دانشگاه ریخته شد.
قاتل دوم، دانشجوی سال آخر دندانپزشکی بود؛ کسی که قرار بود قسمخوردهی حفظ جان باشد، اما به صیاد جان بدل شد. اینجاست که با یک پارادوکس هولناک روبهرو میشویم؛ شکاف میان «تحصیلات عالیه» و «بلوغ عاطفی». مدرک دانشگاهی شاید بتواند به فرد بیاموزد که چگونه عصبهای یک دندان را جراحی کند، اما الزماً نمیتواند ذهنیت بدوی «یا برای من، یا برای هیچکس» را جراحی نماید.
ما با نوعی «استبداد عاطفی» و «تملکگرایی بدخیم» روبهرو هستیم که در آن، عشق نه به معنای رهایی، بلکه به معنای اسارت دیگری تعبیر میشود. در این نگاه، زن نه یک انسان مستقل با حق انتخاب، بلکه «دارایی» ارزشمندی است که در صورت سرپیچی از میل مالک، باید کشته شود. این جنایت نشان داد که نخبگی علمی، بدون تربیت اخلاقی و مهارت تابآوری در برابر شکست، تنها نقابی شیک بر چهرهی بدویت است.
این قتلها صرفاً اعدادی در صفحه حوادث نیستند؛ اینها پسلرزههایی هستند که امنیت روانی تمام زنانی را که برای استقلال خود میجنگند، ویران میکنند. وقتی هزینهی یک «نه» قاطع به پایان رابطه، گلوله یا چاقو است، یعنی جامعه در حال عادیسازی خشونتی است که به غلط نام «عشق» بر آن نهاده شده است.
هشدارهای نشنیده
در هر دو پرونده، زنگ خطرها از مدتی قبل به صدا درآمده بود. المیرا پیش از آن حادثه، پنهانی تهدید شده بود اما به رسمِ نجابت و خوشبینی، آن را جدی نگرفته بود. در پرونده دوم نیز، نشانههای کنترلگری افراطی و تهدیدهای مکرر وجود داشت که به گفته همکلاسیهایش بارها به حراست دانشگاه از این خبر اطلاع داده بود.
مشکل اینجاست که ما اغلب این تهدیدها را به حساب «علاقه زیاد» میگذاریم و چتر حمایتی امنی برای زنانی که در آستانه جدایی هستند، فراهم نمیکنیم. مسئولیت جمعی ما، فراتر از سوگواری، در شکستن این سکوتِ مرگبار نهفته است.
تراژدی زمانی عمیقتر میشود که به هویت ضارب مینگریم. او نه یک بزهکارِ سابقهدار، بلکه دانشجوی سال چهارم دندانپزشکی و همسر مقتول بود. اینجا با «پارادوکس روپوش سفید» روبرو هستیم؛ فردی که سالها تحت سختترین آموزشهای اخلاق پزشکی و آکادمیک بوده تا پاسدار سلامت باشد، با سلاحی جنگی وارد بخش درمان میشود. سید حمیدرضا قافلهباشی، سرپرست دانشگاه، خاطرنشان کرده که این دانشجوی مرد مدتی بود که از مسیر تحصیل بازمانده و پیگیر مسائل آموزشی نبود. این گسست، نشان از غلبه خشمِ بدوی بر خرد آکادمیک دارد.
این فاجعه، شکست نمادین سیستم آموزشی ما در تربیتِ «انسان» را فریاد میزند. دانشگاه توانسته بود به این جوان بیاموزد که چگونه آناتومی دندان را جراحی کند، اما در آموزش سادهترین مهارتهای زیستی، یعنی پذیرش «نه» و مدیریت بحران عاطفی، کاملاً ناکام مانده بود.
این تفاوت فاحش میان «سواد آکادمیک» و «فرهنگ زیسته»، کالبدشکافیِ جامعهای است که در آن مدرک تحصیلی، تنها پوسته زیبایی بر هسته سختِ خشونتی است که در لایههای زیرین رسوب کرده است. او پس از شلیک چهار گلوله به سینه شریک زندگیاش، سلاح را به سمت سر خود گرفت و با شلیک پنجم، به زندگی خود نیز پایان داد تا نشان دهد وقتی خرد میمیرد، تخصص تنها ابزاری برای نابودی است.
وقتی «نه» محترم شمرده نمیشود
امروز اتاقهای این دو دختر، یکی در جنوبِ دور و دیگری در همین نزدیکی، در سکوتی ابدی غرق شده است.
تنها راه برونرفت از این چرخه خونین، به رسمیت شناختن استقلال زنان و احترام به حق انتخاب آنهاست. تا زمانی که یک «نه» ساده، محترم شمرده نشود، هیچ روپوش سفیدی و هیچ آسانسوری در این شهر امن نخواهد بود.
آینده در آن راهروهای خونآلود متوقف شد؛ جایی که رویای دندانپزشک شدن و وکیل شدن، زیر آوار خشمِ مردانی دفن شد که تملک را با عشق اشتباه گرفته بودند.
انعکاس خونین تاریخ: از المیرا تا دانشکده دندانپزشکی
خاک قزوین هنوز از خون «المیرا» تطهیر نشده است؛ دختری ۲۲ ساله و دانشجوی حقوق که در مهرماه ۱۴۰۴ در آسانسور محل کارش به شکلی مشابه به قتل رسید. مقایسه این دو پرونده، الگوی هولناکی از تکرار تاریخ را فاش میکند. قاتل المیرا تحصیلات پایینی داشت و از طبقه اجتماعی متفاوتی بود، اما قاتلِ امروز، بر لبهی نخبگی ایستاده بود. با این حال، هر دو جنایت در یک ریشه مشترک تغذیه میشوند: ناتوانی در پذیرش استقلالِ زن.
اشتراک در ریشه اصلی این قتلها، نه در فقر مالی است و نه در کمبود تحصیلات. ریشه در یک انگاره فرهنگی پوسیده نهفته است که زن را نه یک «فرد مستقل صاحب اراده»، بلکه یک «مایملک» میپندارد. در این جهانبینی، کلمه «نه» به جای آنکه یک حق قانونی و انسانی تلقی شود، به عنوان توهینی به مالکیتِ مرد تعبیر شده و با حذف فیزیکی پاسخ داده میشود. «زنستیزی» در اینجا، ویروسی فراجناحی و فراطبقاتی است که از آسانسورهای ساختمانهای تجاری تا راهروهای سپید دانشگاه، قربانی میگیرد.
کالبدشکافی مفهوم «مالکیت» تحت نام «عشق»
علیاصغر عسگری، دادستان عمومی و انقلاب قزوین، بر اختلافات شدید خانوادگی و مرحله متارکه این دو دانشجو تأکید کرده است. دادستان قزوین تصریح میکند: «بررسیها نشان میدهد این دو دانشجو در مرحله متارکه از یک رابطه عاطفی بوده و پیش از این نیز اختلافات خانوادگی شدیدی داشتند.» این اظهارات ثابت میکند که جنایت، محصول یک فرآیند تدریجی از کنترلگری و حس مالکیت بوده که در نهایت به انفجار گلولهها ختم شده است. باید پرسید تا کی قرار است «حق نفس کشیدن» زنان، گروگانِ «احساساتِ جریحهدار شدهی» مردانی باشد که شکست را برنمیتابند؟
مرثیهای برای امنیت از دست رفته
وقتی یک محیط درمانی و آموزشی به صحنه قتل تبدیل میشود، «اعتماد عمومی» و «امنیت روانی» ذبح میشوند. دانشجویان و بیمارانی که آن صبح شاهد شلیکها و پیکرهای غرق در خون بودند، دچار تأثرات روحی عمیقی شدهاند که به گفته مسئولان، نیازمند اقدامات درمانی فوری است. اما پرسش استراتژیک اینجاست: چگونه یک کلت جنگی توانسته است با چنین سهولتی وارد محوطه دانشکده و بخش درمان شود؟
در محیطی که حتی ورود و خروج تجهیزات ساده پزشکی تحت نظارت است، ورود یک اسلحه گرم نشانه حفرهای عمیق در صیانت از محیط دانشگاه است. امنیت فیزیکی دانشگاه، وقتی با تهدیدهای ناشی از جنونِ شخصی گره میخورد، ناکارآمد جلوه میکند. این حادثه هشداری به نهادهای آموزشی است که امنیت، تنها با دوربین و حراست تأمین نمیشود؛ بلکه نیازمند پایشهای روانشناختی و شناسایی دانشجویانِ آسیبدیده و آسیبرسان پیش از وقوع فاجعه است.
دانشگاه باید پناهگاه باشد، نه دالان مرگ.
اتاقی که دیگر دندانپزشک ندارد
دختری که قرار بود مایه افتخار یک جغرافیا باشد، اکنون تنها نامی است در ردیف پروندههای قتلهای ناموسی و خانوادگی.
تا زمانی که در لایههای زیرین جامعه و در قلب سیستم آموزشی، مهارتِ «نه شنیدن» و احترام به «حق انتخابِ زن» آموزش داده نشود، دیوارهای بلند دانشگاه هم پناهگاه امنی نخواهند بود. این تراژدی یادآوری میکند که روپوش سپید، لزوماً سیاهی افکار مالکانه را نمیپوشاند. گزارش این حادثه تلخ با تصویری به پایان میرسد که تا ابد در ذهن همکلاسیهای آنها حک خواهد شد: یک صندلی خالی در ردیف اول کلاسهای سال چهارم دانشکده دندانپزشکی؛ صندلیای که قرار بود صاحبش درد مردم را درمان کند، اما خود به زخمی بیپایان بر پیکرهی این سرزمین تبدیل شد.








