از احتمال گریههای خودم میترسم!
- شناسه خبر: 66455
- تاریخ و زمان ارسال: 22 شهریور 1404 ساعت 07:37
- بازدید :

امید مافی
آن سوی شهر دور از پونه و بابونهها در گوشهای از پیادهرو او تکهای از سکوت است. تکهسنگی که رودخانه شتابزدهٔ آدمها را، سالهاست به کناری زده است. مردی که فرشش سنگفرش سرد است و سقفش، آسمانِ بعضاً مهتابی.
میگویند روزگاری نه چندان دور، عاشق سینه چاکی بوده است. عشقی که نفسهایش را معنا میداده و آیندهاش را نقش میزده. اما عشق، کشتیِ ظریفی است بر امواج بیترحم روزگار. و کشتیِ او درهم شکسته است. دختری که میگویند موهایی به رنگ بلوط داشته، گم شده. ناپدید شده است در هیاهوی شهر یا شاید در تندباد حادثهای نامعلوم.
از آن روز، چراغ عقل در وجود این مرد، نه با شعله، که با دودی غلیظ و غمین سوخته و خاموش شده. دیوانگی برگزیده او نبوده، بلکه تنها ملجأیی بوده است که جان زخمخوردهاش آن را برگزیده. جنون او، فریادی بوده که در گلو شکسته و به سکوتی ابدی بدل گشت. برای همین لابد روزی کفشهایش را پوشید و به قصد گم کردن خویش، به خیابانها و کوچههای این شهر درندشت زد. خیابانهای شهر، برای او از بیابان برهوت، وسیعتر و بیرحمتر بودند.
حالا سالهاست در حسرت دختری با موهای بلوطی و چشمان میشی با هیچکس سخن نمیگوید. زبانش را نه برای ناسزا، که حتی برای دعا نیز به کار نمیبرد. گویا همه کلماتش را یکباره در نامی که دیگر بر زبان نمیآورده، هزینه کرده و قدم در مسلخ گذاشته است. نگاهش به نقطهای میدود فراسوی آدمها، فراسوی ساختمانهای بلند، شاید به جایی که آخرین بار آن چهره را دیده است. کسی چه میداند!
هر صبح و هر شب آدمهای شهر از کنارش میگذرند. بعضی با ترس، برخی با تحقیر و معدودی با دلسوزی. ولی او هیچکدام را نمیبیند. جهان او، جهانی درونی شده است که تنها یک نقش در آن باقی مانده: نقش محو شدهای از دختری که روزی گم شد تا تمام هستیاش، به دنیایی متروکه بدل شده و در حسرت «عشق سالهای وبا» تمام نصفالنهارها را از قلم بیندازد.
عاقله مردی میگوید این مرد، دیوانه نیست. او تنها کسی است که غمش را چنان جدی گرفته که دیگر جایی برای بازیهای دنیا در خود باقی نگذاشته است. شاید او عاقلترین ماست که دیگر حرفی برای گفتن با این جهان بیحیا ندارد.
… و هر شب، در گوشه همان پیادهرو، زیر ستارگانی که سالها شاهد عشق او بودند، چشمهایش را میبندد تا شاید در خواب، تنها کسی که میجوید را بیابد و انقراض خود را به تأخیر بیندازد. مردی که سالهاست زیر لب نجوا میکند:
قبل از رفتن
بارانی بپوش عشق من
از احتمال گریههای خودم میترسم
و روسریات را سفت ببند
میخواهم از هر طرف
سمت تو بوَزم…








همیشه عالی … قلم شاعرانه با موضوع اجتماعی قلب را چنگ می زند … پایدارباشی ولایت … برقرار باد قلم آقای مافی