ازدواج مجدد با ثبت شکایت 150 میلیونی!!
- شناسه خبر: 85191
- تاریخ و زمان ارسال: 30 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

پروندههای بسیاری از این دست اتفاقات هم در دادگاههای خانواده و کلانتریها وجود دارد که مرد و زن به سوی متارکه رفتهاند در حالی که میتوانستند زندگی ساده و خوبی داشته باشند اما زیادهخواهی و تنوعطلبی باعث میشود که گاهی زن و یا مرد به زندگی پشت پا بزنند و زندگیشان را به آشوب بکشانند مانند آنچه که در زیر میخوانید…
* ثبت شکایت صوری برای دوری از سوءظن
زن جوان مقابل کلانتری نشسته بود و گریه میکرد، حال خوشی نداشت، نگران و مضطرب مدام به اطرافش نگاه میکرد، انگار منتظر کسی بود، هر از گاهی چادرش را درست میکرد و آن را روی صورتش میکشید و به گریهاش ادامه میداد، هر کس از خیابان رد میشد، متوجه احوال بد زن میشد اما کسی نمیدانست که مشکلش چیست و او چرا ناراحت است.
چند ساعتی از این اتفاق میگذشت و زن بدون اینکه کار خاصی انجام دهد، همانجا نشسته بود و ناراحت به اطراف نگاه میکرد، بعد از مدتی مرد جوانی به او نزدیک شد و او را از جایش بلند کرد، حرفهایی را با او در میان گذاشت و او را سوار ماشین کرد. دقایقی را در ماشین بودند و سپس از ماشین پیاده شده و به سمت مغازه آمدند. مقداری خوراکی خریدند در حالی که زن حال خوشی نداشت .
پرسیدم: چه شده چرا این همه ساعت اینجا نشسته و گریه میکنید؟
مرد با ناراحتی جواب داد: «گرفتار شدهایم بخدا، مردم را نمیشود شناخت.»
پرسیدم: چطور؟
گفت: «دامادمان غلطهای اضافی کرده و یک ماه است زندگی همه ما خون شده است.»
دوباره با کمی ترس پرسیدم: چه اتفاقی افتاده است؟
این بار زن جوان با لحنی پر از ناراحتی و نفرت گفت: «شوهرم ازدواج مجدد کرده است، آن به درک، اما اینکه هر دقیقه یک دروغ سر هم میکند و به ما میگوید غیرقابل تحمل شده است.»
پرسیدم: یعنی برایتان مهم نیست که او زن دوم گرفته است؟
گفت :«چرا مهم نیست؟ اتفاقا خیلی هم مهم است، باید از گلوی من و بچههایم ببرد و به زن دومش بدهد، اما اینکه نمیخواهد قبول کند زن دوم گرفته عذابم میدهد.»
پرسیدم: شما از کجا میدانید زن گرفته، شاید واقعا نگرفته است.
این بار برادر آن زن جواب داد: «اول اینکه چند نفر او را با زن دومش دیده بودند اما ما باور نمیکردیم هر بار که به او گفتیم به یک نحو آن را توجیه کرد، اما در نهایت ما همه چیز را فهمیدیم.»
باز پرسیدم: چطور؟
زن پاسخ داد: «مدتی پیش شوهرم از سر کار به خانه آمد، در حالی که ناراحت بود، پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ گفت: امروز که از بازار رد میشدم، یک موتوری به من طعنه زد و من زمین خوردم، آنها سپس هر چه پول داشتم را از من دزدیدند.»
از او پرسیدم: « مگر چقدر پول همراهت بود؟»
گفت: «تقریبا 150 میلیون تومان!»
با تعجب به او گفتم: «چطور این همه پول نقد همراهت بود که آنها بدزدند؟»
و او جواب داد: «وامی را که قبلا ثبتنام کرده بودیم را گرفته بودم، البته منم بلافاصله به کلانتری رفتم و شکایت کردم.»
گفتم: «یعنی پول نقد گرفته بودی؟»
جواب داد: «بله.»
از آنجایی از تمام زندگیمان خبر داشتم و میدانستم که او اهل داشتن پول نقد نیست و از هیچ وامی هم با من حرف نزده، به او مشکوک شدم، مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه با خودم گفتم به کلانتری بروم و ببینم چنین چیزی صحت دارد یا خیر. به کلانتری محلمان رفتم و درباره چنین شکایتی پرسوجو کردم، دیدم بله شکایتش را ثبت کرده است، در همین اثنی یکی از آشناهایمان را بهطور اتفاقی دیدم و او به من گفت که مگر از شوهرت جدا شدهای؟ با تعجب به او گفتم نه، چطور مگر؟ و او گفت شوهرت را با یک زن دیگر در فلان خیابان دیدم که با هم خیلی راحت و صمیمی بودند. آنجا بود که فهمیدم هیچ دزدی به شوهرم نزده و او آن مبلغ را از هر کجا که آورده بود برای زن دومش برده، بخاطر همین به کلانتری رفتم و همه چیز را توضیح دادم و گفتم که این یک شکایت صوری است و همسر من این پول را برای زن دومش خرج کرده، حالا هم خواسته با این شکایت همه چیز را ماستمالی کند!
من که در این مدت فقط داشتم به حرفهای زن گوش میدادم، نمیدانستم از این کار آن مرد بخندم و یا به حال زن بیچارهاش گریه کنم؛ از اینرو پرسیدم: پس اینجا چه کار میکنید؟
برادر آن زن جواب داد: «از دست دامادمان شکایت کردهایم و منتظریم تا او هم به کلانتری بیاید و تکلیفمان را مشخص کنیم، یک ماه است که زندگی خواهرم جهنم شده است، بیچاره بچههایش که فکر میکنند پدر خوبی دارند.»
گفتم: آنها که بچه هستند و این چیزها را متوجه نمیشوند و ممکن است بعدها هم چیزی یادشان نماند .
زن جوان در جواب حرفهای من گفت: «من که یادم نمیرود، من که فراموش نمیکنم چه ظلمی در حق و من و بچههایم کرده است.»
از او پرسیدم: مگر در خانه با هم مشکل داشتید که او به این راه رفته است؟
زن پاسخ داد: «نه بخدا هیچ مشکلی نداشتیم، مثل همه داشتیم زندگیمان را میکردیم، نمیدانم او چطور هوایی شده، احتمالا آن زن زیر پایش نشسته است. شوهرم مرد خوبی بود و تمام تعجب و ناراحتی من از همین است که چگونه از راه بدر شده و این کار را کرده است!»
پرسیدم: نهایتا میخواهید چه کار کنید؟
او گفت: «باید ببینم داستان زن دومش چیست، آیا او عقد دائم است یا نه، شاید صیغه و یا دوست باشند باید اول واقعیت را بفهمم و بعد از آن تصمیم بگیرم.»
ازدواج دوم به چه قیمت؟
آنها دقایقی در مغازه بوده و سپس بیرون رفتند و من داشتم فکر میکردم واقعا در این شرایط بد اقتصادی، چطور مردی میتواند به ازدواج دوم فکر کند؟ از آن گذشته کسی که زن دارد و زندگیش هم خوب است چرا باید به سوی تجدید فراش برود، البته که اکنون دیگر تجدید فراشی در کار نیست بلکه روابط در حد دوستی و در نهایت صیغه موقت ختم میشود اما همان هم در صورت داشتن زن اول چندان پسندیده نیست و جز اختلافافکنی و ایجاد بحران در بین خانوادهها چیزی ندارد.







