زنانی که نامادری را فریاد میزنند
- شناسه خبر: 71091
- تاریخ و زمان ارسال: 20 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

قبلا داستان نامادری آنقدر در جامعه بد جا افتاده بود که فیلمسازان بسیاری نیز از روی این کاراکتر، فیلم ساختهاند و البته هنوز هم هستند کسانی که از این شخصیتها در فیلمهای خود استفاده میکنند، اما رنگ و لعاب مهربانتری به آن دادهاند. هر چه هست، نامادری قطعا نخواهد توانست جای مادر را بگیرد اما وقتی همسر زنی که به عنوان نامادری وارد یک زندگی شده، از او گلایه کند، یعنی یک جای کار او میلنگد و وقتی فرزندان مرد نیز از او شاکی باشند یعنی که این داستان ابعاد تلختری نیز دارد و ممکن است به سرانجام خوبی هم ختم نشود.
نامادری و ناسازگاری برای هیچ!
بعد از ظهر یک روز آبان، که هوا رو به سردی گذاشته بود، مرد از ماشینش پیاده شد؛ در حالی که دقایق طولانی مشغول صحبت کردن با تلفنش همراهش بود و از شدت ناراحتی مدام سیگار میکشید، مسیر پیادهرو را به سمت بالا و پایین حرکت میکرد و با کسی که پشت خط تلفنش بود با صدای بلند حرف میزد، گاهی آرام میشد و گاهی همچنان بلند بلند صحبت میکرد.
بعد وارد مغازه شد و گفت: «لطفا یک بسته سیگار به من بدهید» و بعد در حالی که کلافه بود سمت قفسه کیک و کلوچه رفت. سپس یک بطری نوشابه برداشت و در حالی که به یخچال تکیه داده بود آهی بلند کشید و گفت: «گرفتار شدهایم، این دور زمانه خیلی بد شده است دیگر نمیتوان به کسی خوبی کرد، گرفتاری و دردسرهایش زیاد شده است.»
پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟
در حالی که به شدت ناراحت بود گفت: «همسرم سال ۱۳۸۹ فوت کرد آن زمان یک دختر داشتم از سر ناچاری مجبور شدم زن دوم بگیرم. از زن اولم یک دختر داشتم و از زن دومم هم یک دختر دارم که ۱۲ ساله است، اما دختر بزرگم که اکنون دیگر ۲۰ سال دارد از دست رفتارهای زنم به ستوه آمده، خودم هم کلافه شدهام! دختر من دختر اذیت کاری نیست او آزاری ندارد، من دخترم را به خوبی میشناسم، او در مدرسه، محیط باشگاه و در بین دوستانش و حتی آشنایانی که ما را میشناسند نمونه است.
دوباره پرسیدم: حرفش چیست چه میخواهد؟
مرد پاسخ داد: «به خدا ماندهام، من هم ماندهام که چه میخواهد، من هر چیز را که در زندگی نیاز داشت برایش فراهم کردهام، خانه، ماشین و همه چیز برایش فراهم است، دخترم هم آزاری ندارد من او را میشناسم اما اینکه چرا همسرم با دخترم ناسازگار است برای خودم هم سوال شده! آنقدر روی اعصاب دخترم راه رفته که او در آستانه انفجار است و به شدت کلافه و عصبانی شده، دیگر ماندهام چه کار کنم.»
«من هیچ چیز از همسرم نخواستهام باجناقهایم مرا میشناسند میدانند که من چطور آدمی هستم، حتی آن زمان که پدر همسرم زمین و ملک زیادی به دخترانش داد من به همسرم گفتم من از شما چیزی نمیخواهم، من زمینهای پدرت را نمیخواهم هر چه هست مال خودت و برای خودت نگهدار، من وظیفه دارم امور زندگیات را بگذرانم و این کار را انجام میدهم، من خودم دستم به دهانم میرسد و نیازی به پول و داشتههای تو ندارم، هرچه پدرت داد مال خودت، فقط با دختر من بساز و زندگی کن».
اما اکنون که سالها از این ماجرا میگذرد دخترم کلافه شده و دیگر ماندهام که باید چه کار کنم، از طرفی او همسرم است و نمیتوانم به او چیزی بگویم از طرفی دخترم را هم میشناسم میدانم که دختر آزارگری نیست اما با این حال گرفتار شدهام از صبح تا غروب درگیری ذهنیام شده اینکه چرا دخترم آسایش ندارد؟ چرا با وجود اینکه این همه برای همسر و دختر دومم آسایش و راحتی فراهم کردهام باز هم زندگیام اینقدر به هم ریخته است و نمیتوانم آرامش داشته باشم؟ دیگر ماندم که باید چه کار کنم کلافه شدهام، دختر مردم را از خانوادهاش میآوریم که آرامش زندگیمان باشد اما بدبختی و گرفتاری نصیبمان میشود، آنقدر جنگ اعصاب دارم که کم مانده دیوانه شوم!»
پرسیدم: نهایتا میخواهی چه کار کنی؟ او که همسرت است و نمیتوانی به او چیزی بگویی، از طرفی دخترت را هم که خوب میشناسی، تصمیمت چیست؟
گفت: «نمیدانم اما میدانم که این مشکلات از طرف همسرم است نه از دخترم. دختر من هم در ورزش و هم در اخلاق نمونه است. او در همه چیز شاگرد اول است، همسرم را هم میشناسم و میدانم که مشکلات از سوی اوست. اینکه چرا نمیتواند دخترم را در این زندگی تحمل کند برایم سوال است و پاسخی برای آن ندارم اما ماندهام که دیگر باید با این ماجرا چه کار کنم، بارها با پدر مادر همسرم صحبت کردم و به آنها موضوع را اطلاع دادم اما نتیجهای نداشته است.»
مرد در حالی که خریدهایش را در دست گرفته بود از مغازه خارج شد و من مانده بودم و سوالهای بسیاری که چگونه با وجود اینکه سالها و سالها و بارها و بارها داستانهای نامادری را شنیدهایم ولی همچنان وجود این افراد را در جامعه میبینیم. چطور میشود با کسی که مادر خود را از دست داده نامهربان بود؟ چطور میتوان در خانه مردی که برایمان زحمت میکشد نامهربان بود؟ چگونه میتوان آرامش را از مردی گرفت که مایه تامین آسایش ما شده است؟ چرا نمیتوانیم یک بار برای همیشه این مشکل را حل کنیم تا دیگر شاهد چنین رفتارهایی نباشیم؟
«نا» درد مشترک میان زنان و مردان!
این فقط یک نمونه از اتفاقاتی بود که در زندگی مردان و زنانی که ازدواج دوم دارند رخ میدهد، فقط زنها نیستند که در چنین شرایطی روی خوش به فرزندان زن اول نشان نمیدهند، مردان بسیاری نیز هستند که نمیتوانند حضور فرزندان شوهر اول را در زندگی تحمل کنند و مشکلات زیادی را در زندگی مشترک بوجود میآورند. کاش هم مردان و هم زنان یاد بگیرند که اگر توان و تحمل دیدن و نگهداشتن بچه دیگری را در زندگی خود ندارند اصلا ازدواج نکنند؛ چرا که فرزندان هیچ گناهی در این مورد ندارند. آنها فقط آرامش میخواهند تا بتوانند با درد از دست دادن داشتههای خود کنار بیایند.








