بررسی چرایی ورود آمریکا، دلایل شکست و عوامل خروج از ویتنام
- شناسه خبر: 79750
- تاریخ و زمان ارسال: 16 فروردین 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

حیدر ولیزاده
جنگ ویتنام، که از سال ۱۹۵۵ آغاز شد و سرانجام در سال ۱۹۷۵ با سقوط سایگون پایتخت ویتنام جنوبی به دست ارتش خلق ویتنام و جبهه آزادی ملی پایان یافت؛ یکی از طولانیترین و پرهزینهترین درگیریهای قرن بیستم بود و در مجموع بیش از سه میلیون کشته شامل غیرنظامیان و نیروهای طرفین بر جای گذاشت. این جنگ در بستر رقابت ایدئولوژیک دوران جنگ سرد شکل گرفت؛ زمانیکه ایالات متحده با تکیه بر دکترین مهار و نظریه «اثر دومینو»، گسترش کمونیسم را تهدیدی مستقیم برای نفوذ جهانی خود میدانست. تقسیم ویتنام پس از کنفرانس ژنو ۱۹۵۴، ضعف دولت ویتنام جنوبی و ظهور جنبش چریکی ویتکنگ زمینهساز تشدید تنشها شد و آمریکا را به مداخلهای تدریجی و سپس تمامعیار کشاند؛ مداخلهای که بهزودی فراتر از یک جنگ منطقهای رفت و به بحرانی عمیق برای جامعه، سیاست و ارتش آمریکا تبدیل شد.
جنگ ویتنام در تاریخ ایالات متحده نه فقط یک شکست نظامی، بلکه نقطهای تعیینکننده در افکار عمومی، تاریخ و سیاستهای این کشور مداخلهگر بود. این جنگ، که بیش از دو دهه طول کشید، بهتدریج آمریکا را در موقعیتی قرار داد که خروج از آن تقریبا به همان اندازه دشوار بود که ادامهدادنش. برای فهم چرایی تبدیلشدن ویتنام به یک باتلاق سیاسی و نظامی، لازم است هم زمینههای ورود آمریکا به جنگ را بررسی کنیم، هم سازوکارهای شکست تدریجی آن و هم مجموعه عواملی را که نهایتا واشنگتن را وادار به خروج کرد.
چرا آمریکا جنگ ویتنام را آغاز کرد؟
1ـ رقابت ایدئولوژیک با شوروی
ورود آمریکا به ویتنام حاصل یک تصمیم ناگهانی یا تکبُعدی نبود، بلکه برآمده از مجموعهای از تحولات جهانی پس از جنگ جهانی دوم بود. در این دوران، رقابت ایدئولوژیک میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی شکلدهنده اصلی سیاست بینالملل شده بود. مدیران ارشد سیاستگذاری در واشنگتن باور داشتند که اگر گسترش کمونیسم مهار نشود، نه تنها توازن قدرت جهانی تغییر خواهد کرد، بلکه اعتبار سیاسی ایالات متحده نزد متحدانش نیز زیر سوال خواهد رفت. در چنین فضایی، تئوری معروف «اثر دومینو» مطرح شد؛ نظریهای که میگفت اگر یک کشور در جنوبشرقی آسیا به کمونیسم گرایش پیدا کند، سایر کشورها نیز پشت سر آن سقوط خواهند کرد. همین تصور، ذهنیت تصمیمسازان آمریکایی را شکل داد و آنان را به این نتیجه رساند که ویتنام نباید به دست کمونیستها بیفتد.
2ـ ضعف حکومت در ویتنام جنوبی
در همان حال، ویتنام جنوبی به رهبری نگو دین دیم از همان ابتدا با بحران مشروعیت روبهرو بود. این دولت، که پس از تقسیم ویتنام در کنفرانس ژنو قدرت را در جنوب به دست گرفته بود، نتوانست اعتماد و حمایت مردمی را بهدست آورد. فساد گسترده، بیکفایتی اداری، سرکوب مذهبی بوداییان و وابستگی آشکار به ایالات متحده باعث شد بخش زیادی از مردم، خود را در کنار جبهه ملی آزادیبخش، یا همان ویتکنگ، ببینند. با وجود این مشکلات، واشنگتن به حمایت مالی و سیاسی از این دولت ادامه داد و تصور میکرد که با کمکهای اقتصادی و نظامی میتواند ساختار سیاسی جنوب را تثبیت کند.
3ـ حادثه خلیج تونکین
حادثه خلیج تونکین در سال ۱۹۶۴ نقطه عطفی در مسیر تبدیلشدن حضور آمریکا از مداخله محدود به جنگ تمامعیار بود. پس از گزارشهایی از حمله قایقهای گشتی ویتنام شمالی به ناوهای آمریکایی، بعدها روشن شد بخشهایی از آن خبرها نادرست یا اغراق شده بود. کنگره به رئیسجمهور وقت، لیندون بی.جانسون اختیار داد تا اقدام نظامی گسترده انجام دهد. این مجوز عملا آغاز ورود رسمی و همهجانبه آمریکا به جنگ بود و شمار نیروهای آمریکایی از چند هزار مستشار نظامی به چند صد هزار سرباز جنگی افزایش یافت.
چرا آمریکا در ویتنام شکست خورد؟
گرفتار شدن آمریکا در باتلاق ویتنام و شکست تاریخی این کشور در جنگ با ویتنام حاصل ترکیبی از دلایل مختلف است که هرکدام از این دلایل تاثیر خاص و ویژه خود را در نتیجه این جنگ داشته است. در ادامه به مهمترین دلایل این ناکامی اشاره میشود.
1ـ تاریخ و فرهنگ خاص ویتنام
از همان آغاز، حضور گسترده نظامی نیز مشکلات ساختاری این جنگ را آشکار کرد. آمریکا وارد کشوری شد که نه فقط با یک ارتش منظم، بلکه با جنبشی مردمی و بسیار ایدئولوژیک روبهرو بود. تاریخ ویتنام سرشار از مقاومت در برابر نیروهای خارجی است؛ از چند قرن سلطه چین گرفته تا استعمار فرانسه و اشغال ژاپن. این سابقه تاریخی موجب شده بود که مردم ویتنام مقاومت در برابر نیروهای خارجی را نوعی وظیفه ملی بدانند. رهبران ویتنام شمالی و فرماندهان ویتکنگ با تکیه بر همین احساسات ملیگرایانه و ضداستعماری توانستند حمایت مردمی را حفظ کرده و از آن بهعنوان موتور اصلی جنگ بهره ببرند.
2ـ نوع تاکتیک جنگی سربازان ویتنام شمالی
مشکل دیگر آمریکا ناآشنایی کامل با ماهیت جنگی بود که وارد آن شده بود. ارتش ایالات متحده بر اساس یک مدل کلاسیک جنگ طراحی شده بود. جنگهایی که در آن پیشروی جغرافیایی، استفاده از تانکها، برتری هوایی و کنترل سرزمین به عنوان شاخص موفقیت شناخته میشود. اما ویتکنگ یک نیروی چریکی بود که نه به زمین متکی بود و نه علاقهای به حفظ موقعیت ثابت داشت. این نیرو در جنگلها، تونلها، روستاها و میان مردم پنهان میشد و با حملههای کوچک، شبانه و ضربتی به نیروهای آمریکایی ضربه میزد. ارتش آمریکا در چنین محیطی هم از نظر تاکتیکی و هم از نظر اطلاعاتی دچار سردرگمی شد.
3ـ معیارهای اشتباه آمریکا برای سنجش پیروزی
مشکل دیگر استفاده آمریکا از معیارهای اشتباهی برای سنجش پیروزی بود. سیستم موسوم به «بدنشماری» یا شمارش کشتههای دشمن اساس گزارشدهی عملیاتها بود؛ فرماندهان منطقهای برای نشاندادن موفقیت خود تلاش میکردند تعداد تلفات دشمن را بالا گزارش کنند، اما این عدد در عمل هیچ معنایی برای پیشروی واقعی یا تغییر شرایط جنگ نداشت. ویتکنگ و ارتش ویتنام شمالی نیروی انسانی عظیمی داشتند و تلفات برای آنان همان تأثیری را نداشت که برای آمریکا داشت. آمریکا هرچه بیشتر از نیروی نظامی و بمباران استفاده میکرد، نه تنها اراده دشمن را تضعیف نمیکرد، بلکه موجب جذب بیشتر مردم محلی به ویتکنگ میشد.
4ـ حمایت بلوک شرق از ویتنام
در کنار این عوامل، دخالت قدرتهای خارجی نیز جنگ را پیچیدهتر کرد. چین و شوروی با هدف جلوگیری از شکست کمونیسم در آسیا، حمایت تسلیحاتی و مالی گستردهای از ویتنام شمالی کردند. ویتنامیها از سامانههای پدافندی، سلاحهای سبک و حتی مشاورههای نظامی دو قدرت بهره میبردند؛ بنابراین آمریکا هرگز نتوانست با فشار نظامی هانوی را وادار به تسلیم کند.
5ـ شرایط خاص و متفاوت جغرافیایی در ویتنام
از سوی دیگر، شرایط جغرافیایی ویتنام نیز برتری تکنولوژیک آمریکا را خنثی میکرد. جنگلهای انبوه، رطوبت بالا، بارانهای موسمی و امکان کمین دائمی، مانعی جدی بر سر عملیاتهای نظامی آمریکا بود. تانکها، خودروهای زرهی و حتی هواپیماهای جنگی در بسیاری مناطق کارایی لازم را نداشتند و نیروهای پیاده با خستگی روانی و فیزیکی مداوم درگیر بودند.
6ـ فشار افکار عمومی و سلب اعتماد
در همین زمان، اوضاع سیاسی داخلی در آمریکا نیز رو به بحران گذاشت. رسانهها برای نخستین بار تصاویر واقعی از صحنههای جنگ، تلفات، بیخانمانی مردم و عملیاتهای سنگین بمباران را به صورت مستقیم به خانههای مردم رساندند. جنبشهای ضدجنگ در دانشگاهها و شهرهای مختلف راه افتاد و بسیاری از سربازانی که از ویتنام بازمیگشتند، از بیهدفبودن جنگ سخن میگفتند. گزارشهایی مانند کشتار «مای لای» که در آن صدها غیرنظامی کشته شدند، اعتماد مردم را به اخلاق و هدفمندی این جنگ به شدت کاهش داد.
در سال ۱۹۶۸، تهاجم گسترده ویتکنگ موسوم به «تهاجم تت» نقطهای تعیینکننده بود. اگرچه آمریکا از نظر نظامی توانست این حمله را دفع کند، اما از نظر روانی و سیاسی بهشدت آسیب دید. مردم آمریکا دریافتند که دشمن نهتنها شکست نخورده، بلکه قادر است حملات هماهنگ و وسیع انجام دهد. از این نقطه به بعد، بسیاری از تحلیلگران بر این باور بودند که ادامه جنگ تنها به افزایش هزینهها منجر خواهد شد، بدون آنکه چشمانداز واقعی از پیروزی وجود داشته باشد.
انتشار اسناد پنتاگون نیز شوک دیگری بود. این اسناد محرمانه نشان دادند که چندین رئیسجمهور و مقام ارشد، واقعیتهای جنگ را از مردم پنهان کردهاند و حتی در زمانی که میدانستند پیروزی ممکن نیست، باز هم بر ادامه جنگ اصرار داشتهاند. این مساله ضربهای جدی به اعتماد عمومی وارد کرد.
7ـ راهبرد ویتنامی سازی جنگ
در دوره ریاستجمهوری ریچارد نیکسون، راهبردی به نام «ویتنامیسازی جنگ» مطرح شد. هدف این بود که نیروهای ویتنام جنوبی به تدریج اداره جنگ را در دست بگیرند و سربازان آمریکایی از میدان خارج شوند. اما این سیاست با ضعف ساختاری ارتش ویتنام جنوبی روبهرو شد؛ ارتشی که از نظر روحیه، توان نظامی و حمایت مردمی بسیار ضعیفتر از آن بود که بتواند در برابر نیروهای شمال مقاومت کند.
سرانجام پس از مذاکرات طولانی، توافق صلح پاریس در سال ۱۹۷۳ امضا شد و آمریکا نیروهایش را از ویتنام خارج کرد. اما این خروج به معنی پایان جنگ نبود. پس از دو سال جنگ داخلی میان شمال و جنوب، نیروهای هانوی در سال ۱۹۷۵ سایگون را تصرف کردند و ویتنام رسما متحد شد. سقوط سایگون به نمادی از شکست آمریکا در ویتنام تبدیل شد؛ شکستی که نه فقط نظامی، بلکه سیاسی، اجتماعی و روانی بود.
سرانجام سخن
بسیاری از محققان، پژوهشگران و مورخان معتقدند که در نهایت ویتنام برای آمریکا به باتلاقی مرگبار تبدیل شد، زیرا آمریکا بدون شناخت کافی از تاریخ، فرهنگ و ساختار سیاسی این کشور وارد جنگ شد. ماهیت چریکی جنگ، ناکارآمدی دولت متحد آمریکا، دخالت قدرتهای خارجی، هزینههای سنگین انسانی و مالی، فشار افکار عمومی، اشتباهات اطلاعاتی و دروغهای رسمی، همگی دست به دست هم دادند تا آمریکا در این جنگ گرفتار شود. قدرت نظامی که انتظار میرفت ظرف چند ماه پیروزی ایجاد کند، در برابر اراده سیاسی و استراتژی انعطافپذیر ویتنامیها ناتوان ماند. نتیجه نهایی آن بود که هیچ میزان از بمباران یا اعزام نیرو نتوانست جای خالی مشروعیت سیاسی و حمایت مردمی را پر کند. جنگ ویتنام به آمریکا یادآوری کرد که قدرت نظامی در بزرگترین مقیاس ممکن بدون شناخت عمیق از زمینههای فرهنگی و سیاسی، نمیتواند پیروزی پایدار به وجود آورد. هر چند این شکست و افتضاح تاریخی برای همیشه در حافظه عمومی آمریکاییها ماندگار شد ولی باتوجه به خوی سلطه جویی، استعمارگری، دخالت و وحشیگری حاکمان آمریکا، عبرت گرفتن از مورد ویتنام بعید به نظر میرسد. کسانی که از تاریخ عبرت نگیرند طبق قانون و قاعدهای که وجود دارد محکوم به تکرار شکستها هستند و چه بسا این شکست از شکستهای قبلی عمیقتر و ویرانگرتر خواهد بود و در نهایت کل یک ساختار و یک کشور را به سوی نابودی و فروپاشی سوق خواهد داد.







