وقتی پیکر بنی آدم به درد می‌آید


صدیقه ملایی


هر روز صبح آسمان بالای سرمان است و ما به مرور دیگر آن را نمی‌بینیم؛ ساعت تمام روز تیک تاک می‌کند؛ کم‌کم صدایش را نمی‌شنویم، و بعد چند وقت، دیگر عطر بوته‌ی رازقی توی خانه را حس نمی‌کنیم. تمام این‌ها بر اثر تکرار برای ما رنگ می‌بازند.

گاهی ساختمانی عظیم فرو می‌ریزد، انسان‌هایی بر اثر جنگ یا بلایای طبیعی جان می‌بازند و پس از چند روز اضطراب و نگرانی بر سر سفره‌ی غذا اخبار حوادث ناگوار را دنبال می‌کنیم و در نهایت همه‌‌ی آن اتفاق‌ها فراموش می‌شوند.

این فراموشی جزیی از مکانیزم هستی است و انسان برای بقا به آن نیازمند است.

اما انگار بی‌تفاوتی‌ هم دارد قسمت دیگری از این مکانسیم می‌شود. بی‌تفاوتی به هر چیزی که مسئولیتی نسبت به آن داریم.

فرض کنید در یک ظهر گرم تابستان خسته از کار برمی‌گردیم، قصد داریم بعد از ساعتی استراحت به محل کارمان برگردیم، خب بهتر است ماشین را توی پیاده‌رو و در سایه پارک کنیم تا زیر آفتاب داغ!

از آن طرف یک نفر دیگر دارد از سر کار به منزلش برمی‌گردد، از قضا مسیرش از کوچه‌ی ما رد می‌شود، دارد مسیرش را می‌رود که یک دفعه خودروی ما راه او را سد می‌کند، شاید فکر کنیم چه اشکالی دارد؟ اما اگر این فرد بر روی صندلی چرخ دار نشسته باشد چطور؟

اگر خوش‌شانس باشد پلی مناسب برای عبور از پیاده‌رو به خیابان پیدا می‌شود، البته اگر این خوش‌شانسی آنقدر دوام داشته باشد که همسایه‌ی دیگری جلوی آن پارک نکرده باشد، در غیر این صورت شاید شانسش بگوید و زنگ آپارتمان در دسترش باشد تا یکی یکی از واحدها بپرسد ماشین مال کیست؟!

شاید برای ما که طاقت لحظه‌ای ایستادن پشت چراغ قرمز را ندازیم قابل درک نباشد، چه اهمیتی دارد که ساعتی ماشین‌مان را جلوی در منزل خودمان پارک کنیم؟

این جاست که می‌توان گفت، معلولیت در ارتباط با محیط تعریف می‌شود و منظور از محیط، بافت اجتماعی آن محیط نیز هست، اعم از مسئولان دولتی و عموم اعضای آن جامعه.

...

برگردیم به مثال اول، یک روز صبح آسمان بنفش می‌شود و ما ناگهان متوجه آن می‌شویم، باتری ساعت تمام می‌شود و ما می‌فهمیم چقدر صدای تیک تاک عقربه‌ها بلند بوده و در دل زمستان یک نفر با عطر رازقی از کنارمان رد می‌‌شود و آن عطر تا عمق جان‌مان نفوذ پیدا می‌کند!

و همین طور ناگهان برای لحظه‌ای بینایی چشم‌مان را از دست می‌دهیم، ناگهان صداها خاموش می‌شوند یا پاهایمان از حرکت می‌ایستند و دستمال مثل سرب سنگین می‌شود طوری که دیگر بلندکردنش امکان‌پذیر نیست، آن وقت چطور به هر کدام از این مسایل نگاه می‌کنیم؟ وقتی مربوط به ما یا عزیزان‌مان می‌شود؟

آیا آن موقع هم همین قدر بی‌تفاوت پله‌ها را بالا و پایین می‌کنیم؟ همین قدر بی‌تفاوت لقب کور و کر به هم می‌دهیم؟ همین قدر آسان راه می‌رویم؟ همین قدر بی‌اعتنا مغازه‌مان را چیدمان می‌کنیم؟

گفتن از مشکلات معلولان حکم تیک تاک ساعت در اتاق انتظار، حکم صدای قطار برای ساکنان نزدیک ریل، حکم صدای دریا برای دریانشینان را دارد.

حس نمی‌شود، هر چه هست انگار اهمیتش را از دست داده.

اما اگر هر کدام از ما، در مقام یک مسئول، یک شهروند و یک انسان نسبت به وظایف اولیه اجتماعی و شغلی خود پایبند باشیم؛ مشکلات آن جامعه از هر دست که باشد؛ کم‌رنگ‌تر می‌شود.

مثل پذیرفتن معلولیت نه به عنوان یک نقص که به عنوان یک تفاوت ظاهری، چون رنگ مو، قد، طبع و هزاران تفاوت دیگر که میلیون‌ها انسان را از هم متمایز می‌کند.

که اگر معلولیت نقص باشد پیکر جامعه‌ی امروز عجیب می‌لنگد!

...

سعدی علیه الرحمه می‌فرماید

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

گاهی فکر می‌کنم اعضای پیکر انسان امروز از هم مجزا و بی‌ارتباط با هم‌اند یا پیکری‌ست دچار یک بی‌حسی عمومی، که دردی را بر خویش احساس نمی‌کند.

 

 

 


چهارشنبه 15 شهريور 1396
04:06:55
 
 
Copyright © 2017 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT