ما هیچ، مـا نگـاه! (سخنی درباره «حقـابه قزوین» با حافظ شیرازی !)
انسیه بخارایی یک شب نشستم از غمِ فردای زادگاه گفتم تفألی بزنم زیر نور ماه مفعول فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلُن حافظ سُروده بود در این وزن و جایگاه «خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟» گفتم کـه ای خواجـه تو بودی در آن رفـاه ! « گر دیگران به عیـش و طَرب خُرمند و شاد» امـا نصیب و قسمت ما، هیـچ، مــا نگاه ! قزویـن که بوده است زمانی نگیـنِ سبز اینک چرا شدست، چنین خشک و بیگیـاه؟ «فرق است از آبِ خضر، که ظلمات جای اوست» همسـایـه ، آب خانـهی ما...









