ما هیچ، مـا نگـاه! (سخنی درباره «حقـابه قزوین» با حافظ شیرازی !)
- شناسه خبر: 64613
- تاریخ و زمان ارسال: 15 مرداد 1404 ساعت 11:37
- بازدید :
انسیه بخارایی
یک شب نشستم از غمِ فردای زادگاه
گفتم تفألی بزنم زیر نور ماه
مفعول فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلُن
حافظ سُروده بود در این وزن و جایگاه
«خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟»
گفتم کـه ای خواجـه تو بودی در آن رفـاه !
« گر دیگران به عیـش و طَرب خُرمند و شاد»
امـا نصیب و قسمت ما، هیـچ، مــا نگاه !
قزویـن که بوده است زمانی نگیـنِ سبز
اینک چرا شدست، چنین خشک و بیگیـاه؟
«فرق است از آبِ خضر، که ظلمات جای اوست»
همسـایـه ، آب خانـهی ما بـُرد از اشتبـاه !
باریـد آسمـان به سخـاوت هَر از گهی
جمع آمد این قطـرهچکانها به سَد و چاه
بالانشین فرصت حقـابــه را گرفت
در سرزمین ما، سرِ مــا ماند بیکُلاه!
تدبیـر کــج، خُرمی از باغــها رُبـود
زینرو نشـستهایم، به خاکی چنین سیاه
گفتـی « نمیـرد آنکه دلش زنـده شد به عشق»
اینجـا به آب ، زنـده شدن هم بُوَد گنـاه!
حافظ نشسته بود، لبِ جــو نظـارهگـر
او بود مَست مِی و من، آه پشت آه …
تاریک شد شعر من و نیست چارهای
از نسـل مـا کـه بـرق ندارد، جُـز این مخواه!






