
درد تنهایی و سالمندی، میراث گذر زمان
رومینا اسماعیلیپور پشت درهای بستهی فلزی و بلند، بقچه به دست ایستاده. نگهبان در را که باز میکند واضحتر میبینمش. ریزنقش است و چادر سفید گلگلی روی سرش انداخته؛ میگوید: میخواهم بروم، آمدهاند دنبالم… پرستار زیر دستش را میگیرد تا به داخل ساختمان هدایتش کند. آهسته و شمرده گام برمیدارد و دوباره همان جمله را تکرار میکند. پرستار با لبخند نگاهم میکند و میگوید: هر روز بساط ما همین است. جلوی در ساختمان که میایستم از فاصلهی دور به بچهای شباهت دارد که دست در دست مادر قدم میزند. شاید هم واقعا بچه شده باشد؛ بچهای که موهای یکدست سفید...









