
اعتیاد، بلای خانمان سوز
رومینا اسماعیلیپور ساعت از 10 و نیم شب گذشته بود. هرچه با او تماس میگرفتیم تلفن را جواب نمیداد. نمیدانستیم کجا دنبالش بگردیم. نزدیک 12 شب شد که به خانه برگشت. گیج بود و هیچ تسلطی روی حرکات و راه رفتنش نداشت. چشمهایش به زور باز میشد و آب دهانش از دو طرف دهانش روی پیراهنش میریخت. “گفتم بچهام را از دست دادم، معتاد شد.” فردا که حالش کمی بهتر شد برایم تعریف کرد که دیروز بعد ظهر قبل از اینکه از منزل خارج شود قرص خواب مصرف کرده و شب هم داخل پارک گل کشیده. اینها بخشی از صحبتهای...






