فرار بیسرانجام …!
مرتضی رویتوند داخل کتابفروشی شد. چند نفری داخل کتابفروشی بودند. مشغول تماشای کتابها شد. صاحب مغازه که انگار تازه متوجه حضور او شده بود به سمتش آمد و با خنده گفت: «قربونت برم که اینقدر اهل مطالعه هستی. چه عجب پیش من اومدی. چه کتابی میخوای عزیزم؟.» با تعجب به صاحب مغازه خیره شد. لحن صمیمیاش او را ترساند. چشمانش را از صاحب مغازه دزدید و به سمت درب رفت: «هیچی! هیچی.!» صاحبمغازه پیگیرتر از این حرفها بود: «هیچی چیه؟! وایسا ببینم.!»! مرد دست دختر را گرفت. دختر دستش را آزاد کرد و با سرعت بیشتری از مغازه خارج شد....






