
قتل المیرا و قصه ناتمام یک «نه»
آرزو سلخوری همیشه قصههایی را دوست دارم که در آن زنان در نهایت پیروز میشوند؛ قصههایی که در نهایت با امید و زندگی گره میخورد؛ اما حالا راوی قصهای هستم که پایانش جز خون و سیاهی چیزی ندارد؛ قصه المیرا، دختری که در آسانسور سرد و فلزی، فرصت زندگی از او گرفته شد. به سمت آسانسور میروم؛ دو آسانسور، با درهایی باز؛ هیچ ردی از خون، هیچ اثری از فریاد نیست… گویی اینجا هرگز قتلی رخ نداده است؛ یک روز گذشته، اما سنگینی حادثه هنوز روی سقف بلند راهرو نفس میگیرد. با تردید پا داخل یکی از آسانسورها میگذارم. چند...







