یادداشتی از یک معلم
- شناسه خبر: 68147
- تاریخ و زمان ارسال: 13 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

شهرزاد پورزال
چند روز پیش در تعمیرگاه خودرو با پسربچه کم سن و سالی برخورد کردم که انتظار داشتم به جای کار کردن در تعمیرگاه، در مدرسه در حال درس خواندن باشد، اول فکر کردم حتما به اجبار خانواده و از سر نیاز است که اینجاست، اما وقتی به سراغش رفتم و سر صحبت را باز کردم، قضیه را جور دیگری دیدم.
از همان ابتدا گلایههایش از رفتار برخی مدیران و معلمان ذهنم را مشغول کرد.
خاطرهای تعریف میکرد از همکلاسیاش که مبتلا به بیماری صرع بود. او نیاز داشت در مدرسه دارو مصرف کند. اما وقتی برای این موضوع اجازه خواست، مدیر و معلم موافقت نکردند. دانشآموز ناچار شد دارو مصرف کند و همین که متوجه شدند، آنقدر او را کتک زدند که حالش به شدت وخیم شد. کار به جایی رسید که آمبولانس آمد و او را به بیمارستان بوعلی منتقل کردند. یک هفته بعد، متاسفانه آن دانشآموز جانش را از دست داد.
این تنها خاطره تلخ او نبود. میگفت یک روز زمستانی بچهها دیر به مدرسه رسیده بودند و مدیر دستور داده بود تنبیهشان کنند: «باید پابرهنه روی برف راه بروید.» آیا این تنبیه است یا شکنجه روحی و روانی؟
او ادامه داد: «درسم خوب بود، اما درس خواندن در یکی از شهرهای اطراف، آن هم در مدرسه دولتی، با تقاضای پول از طرف مدیر غیرمنتظره بود!
میگفتند باید پول بدهی تا قبولت کنم، نمیخواهی هم نیا!» همین مسائل باعث شد بسیاری ترک تحصیل کنند. با بغض گفت: «ترک تحصیل کنم بهتر است تا دیوانه شوم.» مدرسهای که نام برد، یک مدرسه دولتی در شهر … بود.
همه این روایتها قلبم را به درد آورد. جای تأسف است که هنوز چنین خاطراتی در ذهن دانشآموزان زنده است؛ خاطراتی که به جای علمآموزی و آرامش، تنها رنج و زخم بر روحشان مینشاند.
واقعیتهای پنهان مدارس غیرانتفاعی
یکی از همکارانم خاطرهای از یک مدرسهای غیرانتفاعی و نامدار در قزوین نقل کرد. به ظاهر مدرسهای با ویترین زیبا، که در پشت پرده مدیر با معلمان رفتاری پر از توهین و تحقیر داشتند. این معلم تعریف میکرد که یک بار مدیر به قدری از پشت سر به سر او کوبیده بود که هنوز هم سردردهای مکرر دارد.
این روزها مدارس حتی به سمت جذب کارآموز رفتهاند؛ بدون پرداخت حقوق یا هزینه. روشی کهنه و استثماری که سالها پیش هم برخی مدیران سنتی در پیش گرفته بودند. نتیجه آن است که امروز معلمان باتجربه و کهنهکار، جایگاهی در سیستم ندارند و جایشان را بیتجربهها گرفتهاند.
از طرف دیگر متاسفانه بسیاری از وعدههایی که مدارس غیرانتفاعی هنگام ثبتنام به خانوادهها میدهند، در عمل اجرا نمیشود. آنچه بهعنوان مزایا و امکانات مطرح میکنند، بیشتر شبیه یک ویترین پر زرقوبرق است تا واقعیت آموزشی.
این مدارس اغلب با جذب کارآموز بهعنوان معلم، حتی حاضر نیستند برای کیفیت آموزش هزینه کنند. کارآموزان نهتنها دستمزدی دریافت نمیکنند، بلکه با توهین و تحقیر هم مواجه میشوند.
در مواردی شاهد بودهام که به دانشآموز میگفتند: «اگر این کار را انجام ندهی، باید در کلاس تنها بمانی و تنبیه شوی.» یا اینکه مسائل خصوصی زندگی خانوادهها بهسرعت در فضای مدرسه میپیچد و دانشآموز و حتی والدین، زیر نگاهی پر از قضاوت قرار میگرفتند. کافی است دانشآموزی دارویی مصرف کند، فورا برچسبزنی شروع میشود و پای جلسات بیپایان مشاوره به میان میآید.
واقعیت این است که مدارس غیرانتفاعی بیش از آنکه دغدغه آموزش داشته باشند، به فکر جذب دانشآموز و پر کردن جیب مدیر هستند. تبلیغ، تبلیغ و باز هم تبلیغ؛ در حالیکه پشت این ویترین پر زرقوبرق، معلمی قرار دارد با حقوق ناچیز، بدون امنیت شغلی و زیر فشار رفتارهای توهینآمیز.
این وضعیت تنها به مدارس ختم نمیشود. حتی در یکی از مهدهای قدیمی شهر، کودکی را دیدم که با گریه و التماس نمیخواست وارد مهد شود. بعدا مشخص شد بچهها را در گوشهای از اتاق جمع میکردند، اجازه تکان خوردن به آنها نمیدادند و همه با گریه ساعتها سر میکردند. اگر کارمند باوجدانی نبود که این موضوع را بازگو کند، شاید هیچوقت حقیقت روشن نمیشد.
در شهری با این وسعت و جمعیت، در حالی که تعداد مدارس غیرانتفاعی روزبهروز بیشتر میشود، اما کیفیت آموزش و جایگاه واقعی معلم روزبهروز کمتر. زنانی هستند که با عشق به تدریس و با دستمزدی ناچیز، در مدارس کار میکنند، بیآنکه استخدام شوند یا امنیتی داشته باشند.
هیچچیز سر جای خودش نیست. تبعیضها و رانتها، علاقه دانشآموز به کلاس و مدرسه را نابود کرده است. وقتی فرزندی فقط به خاطر موقعیت پدرش در مدرسه امتیاز میگیرد، نتیجه چیزی جز چرخهای بیمار و فرساینده برای آموزش و آینده این جامعه نخواهد بود.


