
فصل دود و فراموشی!
امید مافی در گوشهای از شهر، زیر سقفی از دود، برنایی پیوسته در حال تبخیر است. قهوهخانههای این عصر، نگارخانههای غریبِ رفتوآمدها شدهاند؛ جایی که دختران و پسران جوان، بر روی تختهای رنگباخته، لم دادهاند و با هر نفسی که از جام بلورین قلیان میکشند، بخشی از سبزیِ وجودشان را به باد فنا میسپارند، شباب گرانبهایشان را لابد! دود، استعارهای است از هر آنچه که میتوانست باشد و نیست. این دودِ غلیظ و معطّر، نه گرمای نگاه اول را دارد، نه حرارت شعری را که قرار بود زمزمه شود. تنها سرد و زودگذر است، مانند وعدههایی که در همین اتمسفر...






