
داستان این هفته: بهار
نویسنده: بهار گیلانی پراید لکَنتی یشمی مدل هفتاد و نه، پدرش را دودَر میکرد و میرفتیم به قول خودش: دُردُر. یک کاست از آهنگهای بنیامین داشت که میگفت: دنیا دیگه مثلِ تو نداره… نداره نمیتونه بیاره… وُلوم را میگذاشتیم تا آخر، گاز میداد توی جادههای جنگلی و با هم میخواندیم: دنیا دیگه مثل تو نداره… نگاهمان گره میخورد توی هم. چشمانش مثل عصر نمزده جنگلهای تابستانی بودند. دستم را میگرفت و میگفت: راستشو بگو! واقعا شاعرش تو رو نمیشناسه؟ آخه فقط تویی که دنیا دیگه مثلت رو نداره. میخندیدم. سبکبال و رها. گاهی کلاسها را میپیچاندیم و میرفتیم دریاکنار. آتش...






