
در تو از لطافت گلها خبری نیست!
امید مافی زمستان، مسافرِ خسته و شکستهای که بارش را از برف و سکوت بسته، حوصله ماندن ندارد و دیر یا زود مرخص خواهد شد تا سرمای گداکش رخت بربندد و نسیم ربیع صورتها را نوازش دهد. زمستان بر آستانه وقت ایستاده و ساعتهایش را ورق میزند و با مرور نامه اعمالش شرمسار میشود. در پنجرهها هنوز خاطره یخبندان میرقصد، ولی از لابهلای روزنههای زمین میشود نفسِ گرمِ بهار را شنید و به این فکر کرد که این لعبت لعابدار سلانه سلانه به سمت درهای خروجی گام برمیدارد. زمستان هنوز نرفته … اما بهار، پشت در ایستاده است و منتظر...





