
مرد حنجره طلایی
ابوالفضل برزگر در تهران مغازه کفش فروشیای است که نام گلپا را زنده نگه داشته است. وقتی با مغازهدار روبرو شدم و گفتم: دمت گرم! با لهجه تهرانی گفت: گلپا همهی جوونی ماست و صدایش را بالا برد: «من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا، پس چرا عاشق نباشم؟» به یاد این ترانه «موی سپیدی در آینه» دیدم افتادم. وقتی نوار کاستش را احمد، برادرم، خریده بود. آن وقتی که هنوز، موهای محمد و من سیاه سیاه بود… آهی بلند از ته دل کشیدم. شبیه ترانهاش… یادش بخیر! یاد آن وقت که اکبر رفته بود لالهزار و...






