پنجاهبدر؛ آیین خاک و افلاک!
- شناسه خبر: 82536
- تاریخ و زمان ارسال: 22 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
قزوین در پنجاهمین روز طلوع ربیع با صدای ارض عریض بیدار شد. قزوین چشمهایش را در چشمههای زلال شست، همگام با نفس نمناک باغستانهایی که پنجاه روز بود بهار را در آغوش گرفته بودند و در پنجاهمین هماغوشی، خواستار بارانی تازه بودند.
پنجاهبدر، نامی که بر زبان دیرینه میلغزد، سنتی دیرپا که نه فقط از طریق نسلها، که از رگهای متورم و متبلور خاک آمده است.
اینبار هم در پنجاهمین روز از تقویم جلالی مردم فوج فوج از خانهها بیرون آمدند، از کوچههایی که بوی نان تازه و سنبلالطیب میدادند و از خیابانهایی که آفتاب اردیبهشت بر آنها فرش نور پهن کرده بود. آنان روانه جنوب شهر شدند، آنجا که مصلای کهن ایستاده بود، بیسقف و بیدیوار و بیپنجره، تنها با یک محراب سیراب فرسوده. محرابی که هر آجرش دمادم شمیمی از دعاهای هزارساله را با خود دارد. در سایه همین محراب تنها، قزوینیها بار دیگر با آسمان نجوا کردند، به خاطر باران، آیههای عاشقانه را تلاوت کردند و رو به ابرهای بارانزا قنوت بستند.
پنجاهبدر اما شبیه سیزدهبدر نبود. سیزدهبدر رهایی است، اما پنجاهبدر گپ و گفت آرام آدمیست با آسمانی که دستش را بر شانه زمین گذاشته. در فرهنگ مردمان این کهن بوم و بر، پنجاه یعنی بلوغ بهار. لحظهای که زمین از سبزی و سبزینگی مالامال است و چشم به راه دستان سخاوتمند افلاک.
… و نیایش در نزدیکی غروب آغاز شد، درست همان دم که خورشید گلدوزی آخرین تارهای نورش را بر دامنه باغستان دوخت. انگار دعا در غروب شنواتر بود که لختی بعد زمین تَر شد و مِه شهر را تسخیر کرد. شاید چون جهان در آن ساعت آهستهتر میتپید و دلها نرمتر میشدند…
پس از نماز، زندگی دوباره رنگ گرفت. دیگهای آش رشته آرام قلقل کردند، دیماج در مشت کهنسالان نضج گرفت، شیرینیهای سنتی، بوی خانههای قدیمی را در هوا پخش کردند و آجیل مشکلگشا روی سفرهها درخشید. انگار کن هر دانهاش آرزویی بود سر به مهر و نگفته و ناسوده.
آنجا در مصلای پیر شهر، کودکان احساس میخرامیدند، پیرانه سرها چای لبسوز و لبدوز را هورت میکشیدند و به سالهایی فکر میکردند که مسیر مصلی را با پای برهنه گز کرده بودند. اینگونه شد که زمان در پنجاهبدر کندتر شد و هر ثانیهاش پارهای از تاریخ را حمل کرد.
هوا که رو به تاریکی سُرید، مردم آرام و شمرده راه بازگشت را در سکوت طی کردند، در حالی که چیزی در دلهایشان روشنتر شده بود. چیزی شبیه امید، سپاس، امتنان و البته پیوندی که میان خاک و آسمان هرگز پاره نخواهد شد.
پنجاهبدر آیین سپاس از گذشته بود و نیایش برای آینده؛ گذرگاهی میان دو فصل، میان دو گیتی، میان زمین محتاج و آسمان احتجاج.
و لابد تا وقتی انسان دل به آسمان دارد، این روز زنده خواهد ماند. کسی چه میداند.






