ولایت بود و یک شهر!
- شناسه خبر: 64325
- تاریخ و زمان ارسال: 18 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

جعفر بخشی بینیاز ـ نویسنده و روزنامهنگار
اولین تصویری که از ولایت در ذهنم مانده به صبح روز پنجشنبهای برمیگردد در گرگ و میش هوای بارانی دی ماه. چند خط نوشته بودیم و فرستاده بودیم برای ولایت. نه گمان چاپ و انتشار داشتیم نه حتی خواندن. اما نمیدانم در آن صبح سرد زمستانی من در گوشه سبزهمیدان به چه کار رفته بودم. مغازهها بسته و دکهها قفل شده. دست در جیب تا سرما را هی کنیم و از خود برانیم شاید آن چه در پیاش بودیم گرممان کند. انتظار ما را نکُشت اما از پا درآورد تا کرکره دکه بالا رفت و روزنامهها و نشریات روی پیشخوان نشست. هیچ نمیدیدم جز آن چه در پیاش بودم. و همان روز فهمیدم که شهرِ بی ولایت چقدر سرد است.
نخستین مطلب و مطالب بعدی پای ولایت را به خانه باز کرد. شدیم ولایت خوان. خواندیم و خواندیم و دست آخر در همان ولایت هم نوشتیم. ستون گرفتیم. ثابت مطلب میزدیم. خاصه در صفحه حوادث. قزوین هم که یک مدت نبودیم؛ حوادث را نبستیم. با ولایت تا جایی که ممکن بود آمدیم. و بعد، هم ولایت عوض شد هم آدمهایش. گرچه ننوشتیم اما قهر نکردیم. آشتیآشتی تا همین امروز هم ولایت خوانیم. خاصه که حالا شده ۵۵۵۵ شماره. چون مینویسم میدانم که تا کلمه و واژه بیاید بنشیند روی صفحه برود چاپ خانه بشود نشریه بیاید روی دکه برود روی دستهای خواننده چقدر زمان و کار میبرد. اما میارزد. ولایت و ولایتی که باشی همه اینها میارزد.
ولایت جانسخت بود. ستونهای دفترش هم. آدمهایش و خاصه سیدعبدالعظیم. آتش افتاد به جان نشریات در قزوین. بعضیها سوختند و پا پس کشیدند. اما ولایت ماند. سید نگذاشت ولایت به سوگ بنشیند و بچههایش آواره شوند. نقل و نبات در ولایت نبود که بچهها را سرپا نگهدارد. زحمت بود. اما پوست بچهها کلفت شده بود. سختیها که زیاد میشد انگار بچهها بیشتر از آب و گل در میآمدند و ولایتیتر میشدند. ولایت اما بعضیها را هم چزاند. نگذاشت رفاقت پا برجا بماند. کاری به علتش ندارم. اما هستند کسانی که تا اسم ولایت میآید اخم میکنند و سگرمههایشان در هم میرود. کاش حالا که ولایت شده ۵۵۵۵ شماره؛ سید گوشی را بردارد و به آنهایی که با ولایت قهرند زنگ بزند و بگوید ما با شما این شدیم. آنقدر معرفت داریم که این را بفهمیم. قدردانتان هستیم. چه با ولایت باشید چه بیولایت!




