وقتی پول، اعتمادها را میشکند
- شناسه خبر: 78949
- تاریخ و زمان ارسال: 18 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارش ـ محمد بهرامی: دوستی و رفاقت همیشه آبستن داستانهای زیادی بوده است. بسیاری از این دوستی استفاده کرده و با کمک هم به سوی اهدافشان قدم برداشتهاند و عدهای هم خواسته یا نا خواسته از این دوستی و رفاقت و اعتمادی که به یکدیگر دارند ضربه خوردهاند، البته که تعداد آنهایی که از رفاقتها سوءاستفاده میکنند هم بسیار کم است اما همان تعداد اندک هم بعضا دردسرهایی درست میکنند که هم خودشان و هم خانوادههایشان را درگیر دادگاه و پاسگاه میکند.
سوءاستفاده و منافع شخصی، همیشه بیشترین عامل در ضربه خوردن و برهم خوردن رفاقتها بوده است اما با وجود دیدن این اتفاقات، بعضیها همچنان چشم و گوش بسته به دوستان خود اعتماد میکنند و تمام رازهای زندگیشان را به یکدیگر میگویند و یا مسائل مالی را بدون آیندهنگری، به یکدیگر میسپارند. یقینا همه ما در اطرافمان چنین افرادی را داشته و داریم و یا حداقل داستان آنها را شنیدهایم. مورد ذیل نیز یکی از همین موارد است که کار دو دوست را به کلانتری و قانون کشانده است.
چک ضمانتی، عامل درگیری دو دوست
از یک خودروی سمند پیاده شدند و در حالی که به شدت عصبانی بودند به سمت کلانتری رفتند، حرکاتشان به نحوی بود که اطرافیان کاملا متوجه درگیری بین آنها شده و خیره به رفتار و نگاه آنها شده بودند. به سوی کلانتری رفتند و در بین راه دوباره جر و بحثشان شروع شد. به هم چیزهایی میگفتند که فقط خودشان میفهمیدند و دیگرانی که از دور و بر مشغول نگاه کردن بودند فقط محو مشاجره آن دو نفر شده بودند؛ از نوع گفتارشان مشخص بود که اختلاف بر سر مسائل مالی است. معلوم نبود که چه اتفاقی افتاده اما میخواستند برای احقاق حقشان به کلانتری بروند.
تا مقابل در کلانتری رفتند و پشیمان شدند و برگشتند. دوباره آمدند و کنار ماشین ایستاده و شروع به بحث کردند؛ گاهی یکی از آنها بلند بلند صحبت میکرد و گاهی دیگری، و هر کدام دیگری را متهم به سهلانگاری میکرد.
یکی از آنها با صدای بلند داد زد: «اون ضمانت بود دست تو، نباید آن را خرج میکردی» و سپس رویش را به سمت خیابان چرخاند و از شدت ناراحتی دستهایش را روی صورتش گذاشت. بعد از دقایقی جر و بحث، وارد مغازه شدند و جالب اینکه در حالی که هر دو با هم بحث و دعوای شدید داشتند؛ همزمان وارد شدند، آب معدنی خواستند و هر کدام یک بطری آب برداشتند و کمی نوشیدند و دوباره تا کنار ماشین رفته و جر و بحثشان ادامه یافت .
بعد از دقایقی دوباره به داخل مغازه برگشتند و در حالی که به شدت عصبانی بودند؛ دل را به دریا زده و پرسیدم: «چه شده است؛ برادر چرا با هم بحث میکنید؟»
یکی از آنها که عصبانیتش به شدت بالا بود برگشت و گفت: «گرفتار شدهایم این نبود رسم رفاقت».
پرسیدم: مگر چه شده است؟
گفت: مدتی پیش برای کاری به این دوستم یک برگ چک ضمانتی دادم. او به من گفت که این چک را برای ضمانت میخواهد و من هم با اعتماد به اینکه چک ضمانت و امانتی است اعتماد کرده و چک را به او دادم اما اکنون میبینم که چک چند دست چرخیده و به بانک رفته است. از بانک با من تماس گرفتند که چک شما وارد بانک شده و در حال وصول شدن است در حالی که من موجودی حساب نداشتم!
گفتم: مگر چقدر چک دادی؟
گفت: ۲۵۰ میلیون
پرسیدم: بابت چه ضمانتی چنین مبلغی دادهای؟
گفت: من حتی آن را هم نپرسیدم از دوستم، چون به او اعتماد داشتم، این برگ چک ضمانت را به او دادم او چک را در حالی که به عنوان ضمانت از من گرفته؛ برده و خرج کرده است. فرد گیرنده چک هم آن را به بانک برده و قصد وصول آن را دارد. من از کجا بیاورم ۲۵۰ میلیون در این شرایط بابت چک بپردازم؟
پرسیدم: چرا اعتماد کردی؟ ۲۵۰ میلیون رقم کمی نیست!
گفت: دوستم بود غریبه که نبود. بارها به هم کمک کرده بودیم. بارها دست یکدیگر را گرفته بودیم اما نمیدانم چه شد که این بار چک ضمانت مرا خرج کرد.
او در حالی که به شدت عصبانی بود سرش را تکان داد و از مغازه بیرون رفت. در همین هنگام دوستش که دم در ایستاده بود وارد مغازه شد انگار نمیخواستند دوباره همدیگر را ببینند.
از او پرسیدم: داستان این چک چیست؟ دوستت از دستت بسیار عصبانی و شاکی است. میگوید در حالی که من این چک را به عنوان ضمانت به او دادم او برده و این چک را خرج کرده است، من به عنوان ضمانت این را دادم.
مرد جوان رو به من کرد و گفت: من همان موقع هم که چک را گرفتم، گفتم ممکن است آن را خرج کنم. نگفتم به عنوان ضمانت، گفتم شاید ضمانت جایی بگذارم، ولی میخواهم آن را خرج کنم، اما اکنون که من آن را خرج کردهام میگوید این چک به عنوان ضمانت دست تو بود و امانت بود نباید آن را خرج میکردی اما تو بردی آن را خرج کردی.
گفتم: خب حتی اگر آن را خرج هم کرده باشی باید خودت مبلغ آن را پر کنی، چرا مبلغ چک را پر نکردهای که اکنون دوستت از دستت شاکی شود؟
گفت: من از او طلبکارم. از او بابت ماشینی که با یکدیگر معامله کردیم طلب دارم. او میتوانست پول چک را به حساب واریز کند اما این کار را نکرده، اکنون که به اینجا رسیده است میگوید من چک را ضمانت به تو دادم.
گفتم: خب این اتفاق دوستیتان را خراب میکند شما میتوانستید به راحتی این مشکل را حل کنید، میتوانستی پول ماشینت را بگیری بدون اینکه از او چک ضمانتی بخواهی، او به تو اعتماد کرده و چک داده است اما تو چک را خرج کردهای.
گفت: خودش میدانست که من این چک را خرج میکنم اما وقتی موعد چک رسید پول آن را به حساب واریز نکرد. الان هر دو گرفتار این مخمصه شدهایم.
گفتم: بالاخره میخواهید چه کار کنید، میخواهید به کلانتری بروید و شکایت کنید؟
گفت: به خدا من که نمیدانم چه کار کنم او اصرار دارد که از دست من شکایت کند من هم ماندهام چکار کنم. او تمام این اتفاقات را میدانست و میتوانست از آن جلوگیری کند اما این کار را نکرد تا الان که کار به اینجا رسیده است.
گفتم: نهایتا میخواهید چه کار کنید؟
گفت: نمیدانم. او باید تصمیم بگیرد؛ چک را او کشیده و او هم باید تصمیم بگیرد که دقیقا چه کار کند.
صادق نبودن عامل اصلی بروز اختلاف
آنها از مغازه خارج شده و به سوی کلانتری رفتند در حالی که دوباره مشاجرهشان بالا گرفته بود، وارد کلانتری شدند و من از دور فقط به آنها خیره بودم و داشتم به این فکر میکردم، چه چیزی باعث بروز چنین اختلافاتی میشود؟ شاید بتوان گفت که صادق نبودن دلیل اصلی چنین اختلافاتی است اما همیشه پیشگیری بهتر از درمان است. مسائل مالی هیچگاه شوخیبردار نبوده و خانوادههای بسیاری را از هم پاشیده است. پس بهترین کار، صادق بودن و شفافیت مالی بین طرفین است تا شاید از بروز چنین اختلافاتی جلوگیری شود.







