موجها
- شناسه خبر: 47847
- تاریخ و زمان ارسال: 3 آذر 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
اکثر ما آدمهای مطلقی شدهایم که تنها راه صحیح را، راه خودمان میدانیم و به ندرت انعطاف و مصالحه را در دستور کارمان قرار میدهیم چون به ما آموختهاند که «عقبنشینی مترادف شکست است» و «بهترین دفاع حمله است» و بسیاری شعار و جمله که ما را به محکم ایستادن بر سر مواضعمان تشویق میکنند. چه میشد اگر ما به دنیای ذهنی همدیگر دسترسی داشتیم و وقایع را از دریچه نگاه بقیه میدیدیم؟ اگر کمی از موضع نگاه و قضاوت خودمان فاصله میگرفتیم و دنیا را با چشمهای بقیه تماشا میکردیم، مسلما دنیای بهتری را میساختیم. دنیایی که در آن دلایل و توجیهات گستردهتر میبود و هر رفتاری لزوما یک معنای قطعی نداشت و احتمالا ما آدمهایی مهربانتر و فداکارتر میشدیم. موثرترین کارکرد ادبیات و موسیقی و هنر در دنیای معاصر شاید همین تشویق آدمی به دیدن و شنیدن و شناختن انواع دیگر جهانبینی و پذیرفتن تفاوتها باشد. چیزی که ما را کمی از انحصارطلبی و فردگرایی دور کرده و ملاحظه و انعطافپذیری در روابط و رویکردها را به ما بیاموزد.
ویرجینیا وولف نویسنده بریتانیایی قرن بیستم و از پرماجراترین نویسندگان جهان است. مترجم کتاب، مهدی غبرایی، که این اثر را یکی از پنج اثر برتر قرن بیستم و نزدیک کتاب منثور به شعر میداند. وولف در زندگی پرفراز و نشیبش دو بار اقدام به خودکشی کرد و در دومین اقدامش خود را در رودخانه اوز غرق کرد. علیرغم بحرانهای شدید روحی و گرفتاریهای بیشمار در زندگی شخصی، او صاحب آثاری است که در جهان ادبیات چشمگیر و موثر بودهاند. از آثار درخشان او میتوان به «شب و روز»، «سالها» و «خانم دالاوی» اشاره کرد. بسیاری این کتاب را اوج کارنامه هنری وی میدانند. وولف در این کتاب راوی زندگی و روزمرگی چند نوجوان همکلاسی تا پایان عمر است. آدمهایی که هر کدام از خانواده و پیشنیهای متفاوت وارد مدرسهای شبانهروزی شدند و کنار هم تحصیل کردند. او در کتاب وقایعی یکسان و تاثیر آنها در نگاه و احساسات، هر کدام از این شش نفر را با جزئیات ظریف ذکر میکند. با گذر عمر و بزرگتر شدن، زندگی هر یک از آنها مسیر متفاوتی را پیش گرفت و شکاف بینشان به طرز معناداری تغییر کرد. شاید زیباترین بخش کتاب سرنوشت غیرقابل پیشبینی این جمع شش نفره باشد که چطور زندگی برای هرکدام برخلاف چیزی که انتظار میرود، متفاوت و پرفراز و نشیب ادامه مییابد.
در متن کتاب میخوانیم: «بفهمی نفهمی کشته مرده ماشین تحریر و تلفنم. با نامهها و تلگرامها و دستورهای کوتاه اما مودبانه تلفنی به پاریس برلین و نیویورک؛ زندگیهای بسیارم را در یکی ادغام کردهام؛ به یاری تصمیم و پشتکار خودم آن خطها را روی نقشه در آنجا کشیدهام که قسمتهای مختلف جهان را به هم وصل میکند. دوست دارم درست سر ساعت ده به اتاقم بیایم؛ برق ارغوانی میز ماهون تیره را دوست دارم؛ میز و لبه تیزش را دوست دارم؛ و نیز کشوهای نرم و روان تلفن را دوست دارم که لبش به نجوای من دراز شده و همچنین تقویم روی دیوار؛ و دفتر قرارهای ملاقات را. دوست دارم از من بخواهند به اتاق خصوصی آقای برچارد بروم و درباره تعهداتمان به چین گزارش بدهم. امیدوارم یک صندلی راحت و یک فرش ترکی ارث ببرم. شانه به زیر چرخ دادهام؛ تاریکی را پیش پایم پس میزنم و تجارت را در اقصی نقاط جهان که آشفتگی در آن برقرار است رواج میدهم. اگر همین طور پیش بروم و از هرج و مرج نظم ایجاد کنم، خود را در جایی خواهم دید که چشم پیت، برک و سر رابرت پیل ایستاده بودند. به این ترتیب برخی لکهها را میزدایم و آلودگیهای قدیم را پاک میکنم.»







