معجزه در دهلیزهای یک قلب بیقرار
- شناسه خبر: 83055
- تاریخ و زمان ارسال: 29 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

در مه اکلیلی صبح، به تاخت تا خدا بالا برو!
امید مافی
یک نفر که در چروکهای کت و راهراه پیراهنش محبوس شده بود سکوت آغشته به نفسهایش را شکست و بیاختیار گفت: وقتی همه درها بسته میشود، آدمی به پنجرهها پناه میبرد. پنجرههایی که شاید رو به آسمان باز شوند.
زیر سقف این شهر درندشت مردی هست که سالهاست پاهایش با او قهر کردهاند. پزشکان، با نسخههای فراوان و نگاههای محتاط آهستهآهسته به او فهماندهاند که امید چندانی باقی نمانده است و مرگ از کف دستانش جرعه جرعه مینوشد.
واژههای سرد پزشکی گاهی از خود بیماری دردناکترند. وقتی میگویند امکانش کم است، وقتی میگویند معجزه لازم است و باید روی مهربانی خدا و خورشید حساب باز کرد…
و مرد بیاعتماد به پرندگان تصمیم گرفته به سراغ معجزه برود و از مرزهای زمان و مکان بگذرد.
اینگونه است که راهی شده؛ با جسمی که دیگر فرمان نمیبرد و قلبی که هنوز سرشار از خواستن است. گفتند مقصدش مشهد است.
شهری که زائرانش امید را در چمدانهای کوچکشان میآورند… و او رفته تا کنار پنجرهای بایستد که سالهاست نامش با شفا گره خورده است؛ پنجرهای که خیلیها اشکهایشان را به میلههایش گره میزنند و در مه اکلیلی صبح به تاخت تا خدا بالا میروند و روی ماهش را میبوسند.
حالا مرد مفلوج دستهایش را بر پنجره فولاد گذاشته و چشمهایش را بسته و نام گلهایی که دنیا را لایق روییدن نمیدانند، صدا میزند. حالا در این لحظه قشنگ هیچ صدایی از هیچ طبیبی در گوشش نمیپیچد. فقط باور است و گفتوگویی آرام با آسمان در ارتفاع نه چندان پست. مرد باور دارد که هنوز چیزی در جهان هست که از علم و علوم و پیشبینی بزرگتر است. او باور دارد که شاید یک صبح روشن وقتی خورشید از پشت گنبد طلایی بالا میآید پاهایش دوباره راه رفتن را به یاد بیاورند. یقین دارد که دیر یا زود از پیراهن آسمان بوسهای خواهد چکید. دنیا را چه دیدید، شاید شفا پیش از آنکه در بدن اتفاق بیفتد در دهلیزهای یک قلب بیقرار رخ دهد… و مرد با همان امید ساده کنار پنجره فولاد ایستاده است، در شهری که پیوسته هزاران دعا آرامآرام به سمت آسمان پر میکشند. او در دلش گام برمیدارد، گامهایی که سالهاست زمین از لمسشان محروم مانده است. اشکهایش آرام میچکد، نه از سر شکست، که از شوقِ امکانی دوباره برای زیستن در جایی کوچک، به اندازه کف دست.
میگوید اگر شفا بیاید اولین قدمش را به سمت نور برمیدارد و اگر نیاید باز هم دلش را شفایافته میداند، چرا که ایمان، پاهاییست که هیچ مفلوجی از کارشان نمیاندازد.
او دلش روشن است که همین روزها کلمات و خاطرهها و خیالها کار خود را میکنند و چیزی میان دست و پا و زبانش زنده خواهد شد. پس برایش دعا کنید در هنگامهای که در لفافه روی ماه خدا و خورشید را میبوسید.
کیستی که من اینگونه
به اعتماد
نام خود را با تو میگویم
کلید خانهام را در دستت میگذارم
نان شادیهایم را با تو قسمت میکنم
کیستی که من، اینگونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ میکنم؟
کیستی که من جز او
نمیبینم و نمییابم
دریای پشت کدام پنجرهای؟
که اینگونه شایدهایم را گرفتهای
زندگی را دوباره جاری نمودهای
پر شور، زیبا و روان
دنیای با تو بودن در اوج همیشههایم
جان میگیرد
و هر لحظه تعبیری میگردد از
فردایی بیپایان
در تبلور طلوع ماهتاب
باعبور از تاریکیهای سپری شده …
کیستی ای مهربانترین؟



