مردم را تا کجا میشود کوچک کرد؟!
- شناسه خبر: 89991
- تاریخ و زمان ارسال: 4 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

سارا افشار
ما دیگر با گرانی غافلگیر نمیشویم؛ با آن از خواب بیدار میشویم. صبح که چشم باز میکنیم، اولین سوال این نیست که امروز چه خبر است؛ این است که امروز چه چیزی گران شده! دلار بالا رفته یا پایین آمده، قیمت طلا چه تغییری کرده، قیمت مواد غذایی دوباره تکان خورده، کرایهها تغییر کرده یا کالایی که هفته پیش توان خریدنش را داشتیم، امروز از فهرست خرید حذف شده است.
انگار زندگی در این کشور، به یک تابلویِ قیمت تبدیل شده که هر روز عددهای تازهای روی آن نوشته میشود و سهمِ مردم از این تغییرات فقط یک چیز است: کمتر خریدن، کمتر خواستن و کمتر زندگی کردن!
دلار برای بسیاری از مردم، دیگر ارز خارجی نیست.
مترِ اندازهگیری زندگیست!!!
با بالا رفتنش، آدمها ناخودآگاه به جیبشان نگاه میکنند. میدانند اگر دلار تکان بخورد، چیزی در زندگی آنها هم تکان خواهد خورد. از گوشی و دارو و لوازم خانه گرفته تا خوراک و پوشاک و هزینههای خدمات.
بازار ارز ممکن است برای اقتصاددانها نمودار و شاخص باشد، اما برای مردم، گاهی فقط یک خبر، کافیست تا بفهمند فردا قرار است چه چیزی را، دیگر نمیتوانند بخرند. در هفتههای اخیر نیز نوسان شدید بازار ارز، همچنان ادامه داشته و قیمت دلار، در محدودههای بیسابقهای حرکت کرده است.
همزمان، گزارشهایی از کاهش محسوس تقاضا، برای کالاهای مصرفی و کوچکتر شدن قدرت خرید خانوار منتشر شده است.
اما درد اصلی، فقط گران شدن نیست. درد این است که درآمد مردم، با زندگیشان همقدم نیست…!
مردم، یک درآمد ثابت دارند و یک زندگی که هر روز، قیمت تازهای پیدا میکند. حقوق، یکبار در ماه میآید، اما گرانی هر روز سراغ آدم میآید.
حقوق هنوز به حساب نرسیده، بخشی از آن برای اجاره کنار رفته، بخشی برای قسط، بخشی برای قبض و درمان و رفتوآمد و آنچه باقی میماند، باید تا آخر ماه دوام بیاورد.
اینجا دیگر مسئله، مدیریت مالی نیست. مسئله این است که از یک جیب کوچک، هر روز خرج بزرگتری بیرون میآید!
مردم مدتهاست از خواستههایشان کوتاه آمدهاند. اول چیزهای غیرضروری حذف شد؛ بعد سفر. بعد رستوران. بعد خرید لباس. بعد تفریح. بعد بعضی خریدهای خانه. بعد خوراکهایی که زمانی عادی بودند. حالا دیگر صحبت فقط از حذف تجملات نیست. وقتی قدرت خرید پایین میآید، آدم به جای اینکه بپرسد «چه چیزی را دوست دارم؟» میپرسد «چه چیزی را میتوانم حذف کنم که زندگیام بچرخد؟»
این کمکردن اگر ادامه پیدا کند، فقط سفره را کوچک نمیکند، بلکه شخصیت زندگی را هم تغییر میدهد.
آدمی که همیشه حساب میکند، کمتر رویا میبیند. آدمی که دائماً نگران قیمت فرداست، برای فردا برنامه نمیریزد. آدمی که نمیداند چند ماهِ دیگر، هزینههای معمول زندگیاش چقدر خواهد بود؛ چگونه باید برای آینده تصمیم بگیرد؟ چگونه ازدواج کند؟ چگونه بچهدار شود؟ چگونه خانه بسازد؟ چگونه شغلش را تغییر دهد؟ چگونه حتی یک سفر ساده را برنامهریزی کند؟
متاسفانه، ما در اقتصادی زندگی میکنیم که «بعداً» در آن تبدیل به یکی از پرتکرارترین کلمات مردم شده است.!!!!
بعداً میخرم.
بعداً سفر میروم.
بعداً خانه را تعمیر میکنم.
بعداً لباس میخرم.
بعداً دندانم را درست میکنم.
بعداً برای بچهام کلاس میگیرم.
بعداً….
و چه تلخ است که گاهی «بعداً» فقط شکل مودبانهای از «دیگر نمیتوانم» است…
در چنین شرایطی، عجیب نیست اگر مردم از شنیدنِ توصیههای تکراری دربارهی صبر، صرفهجویی و مدیریت هزینه، خسته باشند.
مردم سالهاست صرفهجویی میکنند.
آنها استاد حذف کردن شدهاند!!!
بلدند چگونه با خرید کمتر، مصرف کمتر و خواستههای کمتر زندگی را سرپا نگه دارند. اما سوال اینجاست که چرا همیشه باید مردم، خودشان را با اقتصاد تطبیق دهند؟ چرا هیچوقت قرار نیست اقتصاد به اندازهای سامان پیدا کند که مردم بتوانند دوباره به زندگی عادی برگردند؟
گاهی آنقدر درباره قیمتها حرف میزنیم که فراموش میکنیم پشت هر قیمت، یک انسان ایستاده است…
پشت افزایش قیمت دارو، بیماری است که شاید درمانش را عقب بیندازد. پشت گران شدن مواد غذایی، مادریست که باید حساب کند، کدام خوراکی را از سفره حذف کند. پشت گرانی پوشاک، کودکی است که لباس سال قبلش را هنوز میپوشد. پشت افزایش هزینهی تعمیرات، خانهای است که خرابیهایش یکییکی به فردا سپرده میشوند و پشت هر عددی که روی برچسب کالا میچسبد، بخش مهمی از زندگی مردم قرار دارد…
و شاید بیرحمانهترین اتفاق همین باشد که گرانی، از یک مسئلهی اقتصادی به یک عادت اجتماعی تبدیل میشود!
دیگر کسی از گران شدن، تعجب نمیکند. فروشنده با شرمندگی قیمت تازه را میگوید، خریدار با تعجب نگاه میکند، چند ثانیه سکوت میشود و بعد کالا سر جای خودش برمیگردد، همین!!!
نه دعوایی، نه اعتراضی، نه حتی پرسشی. انگار جامعه یاد گرفته است هر بار چیزی را که نمیتواند بخرد، بیسروصدا از زندگیاش خط بزند!
این سکوت را نباید با رضایت اشتباه گرفت. مردم فقط خستهاند…
خسته از اینکه هر روز باید خودشان را با یک واقعیت تازه، وفق دهند. خسته از اینکه آینده قابل پیشبینی نیست. خسته از اینکه یک خبرِ سیاسی، میتواند قیمت چیزی را که فردا باید بخرند تغییر دهد. خسته از اینکه یک نوسان در بازاری که حتی شاید هیچوقت واردش نشدهاند، مستقیماً به زندگیشان برسد.
اقتصاد وقتی از مردم فاصله میگیرد، در نمودارها اتفاق نمیافتد؛ در سفرهها اتفاق میافتد. در یخچالهایی که خالیتر میشوند، در خریدهایی که کمتر میشوند، در آرزوهایی که عقب میافتند و در خانوادههایی که بیشتر از همیشه حساب و کتاب میکنند.
دلار هر چقدر بالا و پایین شود، مردم یک چیز را خوب میفهمند: مسئله فقط قیمت دلار نیست. مسئله ارزش زندگی آنهاست…
وقتی یک خانواده، حتی برای خریدهای معمولی، مجبور به حذف و انتخاب و چشمپوشی میشود، دیگر نمیتوان با چند جمله دربارهی شرایط بازار، از کنار ماجرا گذشت.
بازار اگر برای مردم ساخته شده، باید جایی برای زندگی مردم هم باقی بگذارد.
واقعا چرا مردم، دیگر از گرانی نمیپرسند؟ شاید چون آنقدر این سوال را پرسیدهاند که خسته شدهاند. سوال امروز آنها سادهتر و تلختر است: تا کجا؟
تا کجا باید از سفره کم کرد؟
تا کجا باید خریدها را عقب انداخت؟
تا کجا باید رویاها را کوچک کرد؟
تا کجا باید به فرزندان گفت «فعلاً نمیشود»؟
تا کجا باید زندگی را به فردایی موکول کرد که خودش هر روز گرانتر از دیروز میشود؟
و قسمت تلخ ماجرا، وقتیست که سطح خواستهها، امیدها و کیفیت زندگی مردم، آنقدر پایین کشیده شود که دیگر، کسی انتظار زیادی از زندگی نداشته باشد…
آن روز، شاید دیگر، صدای اعتراض هم بلند نباشد.
آدمی که چیزی برای از دست دادن ندارد، لزوماً فریاد نمیزند، گاهی فقط سکوت میکند.
و این مسئله، میتواند خطرناکترین بهایی باشد که جامعه برای گرانی میپردازد!!!







