طمع، اعتماد و دوستی بیست ساله را پایان داد!
- شناسه خبر: 69115
- تاریخ و زمان ارسال: 26 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

محمد بهرامی: این روزها افراد بسیاری را میبینیم که اطراف خود، دوستان و رفقای زیادی دارند اما در بیشتر موارد، این دوستی و رفاقت، مال روزهای خوب زندگی است و تا گرفتاری برای یکی از دوستان پیش میآید، بقیه چون منفعتی در آن ندارند، ناپدید میشوند. در موارد خیلی کمی نیز دوستان و رفقا در تمام خوشیها و مشکلات، کنار هم میمانند و مسائل را پشت سر میگذارند و همه اینها از چیزی نشأت میگیرد که ما آن را اعتماد مینامیم. گاهی این اعتماد سالها پابرجا میماند و گاهی نیز به راحتی از بین میرود و میشکند. آنگاه است که دنیا رنگ دیگری میگیرد و نگاهها به دوستیها و مسائل پیرامون آن، کلا تغییر میکند. حکایتی که نمونه بارز آنرا بارها جلوی چشمانمان دیدهایم.
* سوءاستفاده از اعتماد و یک اشتباه ساده
داخل مغازه بودم و داشتم به بیرون نگاه میکردم، پیرمردی نزدیک کلانتری، گوشهای نشسته بود و تعدادی برگه در دست داشت، مرد جوانی نیز کنارش ایستاده بود، کلافه به نظر میرسید. در حالی که سیگار میکشید، مدام با هم حرف میزدند و معلوم بود که اتفاق مهمی افتاده است. پیرمرد شدیدا ناراحت بود و خطاب به مرد جوان، با اشاره دستهایش حرف میزد. از دور داشتم به این صحنه نگاه میکردم اما کنجکاو بودم که بدانم دقیقا چه اتفاقی افتاده است، چند ساعت گذشت و پیرمرد و مرد جوان مدام جلوی کلانتری راه میرفتند و حرف میزدند اما وارد کلانتری نمیشدند. سرانجام گلویشان خشک شد و برای خرید آب معدنی وارد مغازه شدند. بهترین فرصت بود تا بدانم که چه اتفاقی افتاده است.
پیرمرد به محض اینکه وارد شد گفت: عجب گرفتاری شدیم!
پرسیدم: حاج آقا از چی نگرانی، چه اتفاقی افتاده؟
گفت: یک ماهه زندگیمون شده نگرانی و اضطراب!
پرسیدم: چرا؟
آهی بلند کشید و گفت: تا زندهایم نباید آرامش داشته باشیم!
دوباره پرسیدم: چرا؟
کمی آب خورد و روی بستههای نوشابهای که گوشه مغازه بود نشست، برگههایش را از پوشه نارنجی رنگی که داشت درآورد و گفت: اینا مدارک و اسناد یه بنز باریه که 15 سال پیش با دوستم خریدم. بیست سال با هم رفیق بودیم، و مدتها بود که به فکر خریدن یک ماشین سنگین افتاده بودیم که با هم کار کنیم (در حالی که سرش را تکان میداد آهی بلند کشید.)
«هیچ وقت فکرشو نمیکردم که کار به اینجا برسه! بعد این همه سال کار کردن با هم، الان ببین به کجا رسیدیم یه ماهه هر روز کارمون شده فکر و خیال اینکه آخر و عاقبت کار ما، چی میخواد بشه.»
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد: «از دوتا برادر هم به هم نزدیکتر بودیم، دخترش عروس منه، با هم روزهای خوب و بد زیادی داشتیم، ولی ماشین به زندگی ما رونق داد، با وجود اینکه شراکتی بود ولی خانوادههای مارو به خوبی تامین کرده بود.»
پرسیدم: مگر اکنون چه اتفاقی افتاده؟
گفت: ماشین را فروخته!
گفتم: مگر سند ماشین به نام هر دو نفر شما نبود؟
گفت: نه! چون به همدیگر اعتماد کامل داشتیم، سند ماشین را به اسم او زدیم و در این مدت هم دنبال این نبودم که سند را نصف، نصف کنیم. همونجور که بود باقی موند.
پرسیدم: پس چطور میخواهید ثابت کنید که نصف ماشین مال شماست؟
گفت: ناراحتی و نگرانی ما هم همین است، این برگهها هم واریزی سهم من از درآمد ماشین است و یک کپی از سند ماشین.
گفتم: با اینها چطور میخواهید ثابت کنید که از ماشین شریک هستید؟ اینها که چیزی را ثابت نمیکند.
گفت: امضاش پای برگههای واریزی هست، باید بگه که این واریزیها بابت چی بوده .
گفتم: ولی اینها چیزی را ثابت نمیکند، میتواند ادعا کند که بابت هر چیزی بوده است، مثلا بدهکاری!
و دوباره پرسیدم: شکایت کردهاید؟
گفت: هنوز نه چون مدرک محکم و خاصی برای شراکتم ندارم .
گفتم: پس اینجا و جلوی کلانتری چکار میکنید؟
پاسخ داد: میخواستم برم و راهنمایی بگیرم ببینم راهی داره که بتونم اینو ثابت کنم، ولی هنوز داریم با خودمون کلنجار میریم.
گفتم: به جای آمدن اینجا، باید با یک وکیل صحبت میکردید و از او کمک میگرفتید.
پاسخ داد: وکیل هم مدرک میخواد، توی این یه ماه به همه این راهها فکر کردیم، با چندین نفر هم صحبت کردیم هر کسی یه چیزی میگه، ولی فکر کنم ماشین از دستمون رفت !
پیرمرد سرش را پایین انداخت و در حالی که به شدت ناراحت بود مدام میگفت: «عجب اشتباهی کردم.»
گفتم: بروید و با خودش (شریکتان) صحبت کنید، شاید به حرمت نان و نمکی که با هم خوردهاید سهم شما را از ماشین بدهد بالاخره هر کس برای خودش وجدانی دارد خدا را چه دیدهاید شاید حق شما را داد.
پیرمرد گفت: نمیده، اگه میخواست بده، اصلا ماشین رو بدون اجازه من نمیفروخت، اون که میدونست من باهاش شریکم چرا اصلا فروخت؟
گفتم: حرف حسابش چیست؟
پاسخ داد: میگه توی این سالها بیشتر از اونی که سهمت بوده برات واریز کردم و تو این مدت سهمت رو از کل ماشین گرفتی، الان دیگه کل ماشین مال منه و اختیار کاملش رو دارم، فروختمش که مدل بالاتر بخرم.
مانده بودم که چه بگویم، یک داستان کاملا واضح از خیانت در امانت، روبرویم بود و من مانده بودم که چطور میشود به همین سادگی، از اعتماد مردم سوءاستفاده کرد و مال و اموالشان را بالا کشید! دزدی که فقط بالا رفتن از دیوار مردم نیست، وقتی از اعتماد کسی سوءاستفاده کنید و اموالش را بالا بکشید هم نوعی سرقت محسوب میشود.
پیر مرد و همراه جوانش نیم ساعتی را در مغازه ماندند و حرف زدند، آب خوردند و در این مدت مرد جوان کلامی نگفت، هنگام خروج از مغازه، پیرمرد رو به من گفت: همین پسرم داماد دوستم است.
پرسیدم: در نهایت میخواهید چکار کنید؟
گفت: نمیدانم، فعلا که کاری از من ساخته نیست.
* چرا اعتمادها میشکند؟
دلم میخواست حرفهای مرد جوان را نیز بشنوم و ببینم که این اتفاق چه تاثیری روی زندگی او و همسرش گذاشته است اما قصد رفتن کرده بودند و دیگر مجال پرسیدن نبود.
آنها رفتند و من مانده بودم با سوالاتی که ذهنم را درگیر کرده بود، چه اتفاقی میافتد که یک نفر میتواند اینچنین راحت از اعتماد دوستان و اطرافیان خود سوءاستفاده کند و آنها را اینگونه گرفتار کند؟ چرا باید بدون در نظر داشتن عواقب احتمالی، سرمایهمان را بدون داشتن حتی یک برگ سند و امضا در اختیار دیگران قرار بدهیم؟ چرا آیندهنگری در بیشتر معاملات دوستانه رنگ میبازد؟ سرنوشت فرزندان این دو نفر که با هم ازدواج کردهاند چه خواهد شد؟ آیا آنها میتوانند نسبت به مشکلی که بین پدرانشان به وجود آمده است بیتفاوت باشند؟ سرانجام کار این دو نفر به کجا خواهد رسید؟ اینها همه تجربیاتی هستند که شاید تلخ باشند اما میتوانند درسآموز باشند تا ما بدانیم که در زندگیمان به چه کسانی اعتماد میکنیم، آدمهای اطرافمان را بشناسیم و به سرانجام روابطمان فکر کنیم، ساختن اعتماد یک عمر طول میکشد اما خراب کردن آن در کمترین زمان ممکن اتفاق خواهد افتاد.









