شبی که «ستاره» در تاریکی خاموش شد!
- شناسه خبر: 88016
- تاریخ و زمان ارسال: 11 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :
سعید آخوندی
شهر پر از آدمهایی است که برای رسیدن به قله، سالها در تاریکی و سختی دستوپا میزنند. همه ما قصههای شکست و دوباره برخاستن را دوست داریم؛ داستان مردی که روزگاری در یکی از محلات قزوین، پشت دخل یک ساندویچی ساده میایستاد، سختیها را به جان میخرید و عاقبت با نگاه پرمهر خدا و سالها تلاش، صاحب کافه رستورانی معروف و نام آشنا در شهر شد. مردی اهل هنر و ادب، چهرهای محبوب و مردمدار که خیلیها او را الگوی ایستادگی میدیدند.
چند روز پیش، سناریویی در شهر رقم خورد که بیشتر به یک کابوس هولناک شباهت داشت تا واقعیت. مردی که نامش با تلاش و موفقیت در کسبوکار گره خورده بود و خیلیها او را الگوی ایستادگی میدیدند؛ در روی تاریک سکه، دست به جنایتی زد که جگر هر انسانی را میسوزاند.
تاریکی از جایی شروع شد که خشم، جای عقل را گرفت. در سکوت سنگین شب، همسری که سالها همراه روزهای سخت و آسانیاش بود، در خوابی بیخبر، نفسهایش قطع شد. زنی ساده، بیآلایش و مهربان که همان رفیق روزهای بیکسی و همراه صبور شبهای تلخ شکست بود؛ زنی که در خاکستر ناامیدی، پای تمام زمین خوردنهای مرد ایستاد، پناهش شد و شانه به شانهاش جنگید تا بالاخره روزگار روی خوش نشان دهد. اما تلخی عمیق قصههای جنایی درست در همینجاست: شمشیرِ جفا درست از سمت کسی فرود میآید که تمامِ زندگیات را وقف بال کشیدنش کردهای.
در خانهای که ظاهرش غرق در رفاه و آرامش بود، رویدادی تاریک و پیچیده اجرا شد. شواهد از تصمیمی سرد، نقشهای حساب شده و مشارکتی هولناک خبر میدهند؛ جایی که گفته میشود پسر ۱۷ ساله خانواده نیز در کنار پدر، در تاریکترین نقش زندگیاش فرو رفته است. در سکوت سنگین شب، همسری که سالها همراه و سپر بلای روزهای سخت بود، در خوابی بیخبر، با دستان کسی که رفیق تمام عمرش میدانست، خفه شد. نفسهایی که روزی گرمابخش آن خانه بود، در تاریکی مطلق قطع گردید.
اما فاجعه به همین نقطهی تاریک ختم نشد؛ جگرسوزترین فصل این جنایت هنوز در راه بود. «ستاره»؛ دخترک هشت سالهای که معصومیت تمام دنیا در چشمانش موج میزد و آغوش مادر، تمام جهانش بود. معصومیتی که حتی ندید چه بر سر مادر آمد و پیش از آنکه فرصت کند برای پناه گرفتن فریاد بزند، پس از مادرش قربانی خشمی شد که رحم و مروت را بلعیده بود. ستاره، که نامش روشنیبخش خانه بود، بیرحمانه پرپر شد تا نگاه منتظر و بیگناهش برای همیشه روی درهای آن خانه قفل بماند.
این حادثه فقط یک خبر جنایی ساده در صفحات حوادث نیست؛ یک شوک تکاندهنده به وجدان بیدار جامعه است. داستان مردی که برج عاجش را بر پایههای خون وفادارترین رفیقش و معصومترین فرزندش ویران کرد. حادثهای که به ما یادآوری میکند موفقیت، شهرت و محبوبیت، اگر بدون سلامت روان و انسانیت باشد، تنها نقابی شکننده روی یک آتشفشان فعال است.
قزوین این روزها عزادار ستارهای است که بیصدا در تاریکی خاموش شد؛ و یادآور این حقیقت تلخ که گاهی هولناکترین هیولاها، همانهایی هستند که شبها زیر یک سقف با ما به خواب میروند.



