سنگ نالان شهر!
- شناسه خبر: 58722
- تاریخ و زمان ارسال: 23 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
کمی آن سوتر از مرکز شهر، مجسمه با نجابتی عجیب زیر آفتاب دراز کشیده و گرما را در بافتِ سنگی خود ذخیره میکند. در ازدحام خیابانی که زیبا نیست، مردم نامهربانانه از کنارش میگذرند. برخی با شتاب، برخی با خستگی و کسی محض رضای مجسمهای که رو به قبله خوابیده، حتی به آن نیم نگاهی نمیکند. خورشید به عمد میتابد و زندگی در پیاده رو به قلاده سگی بسته شده که صاحبش تیشرت آدیداس تنش کرده است. مجسمه دستش را زیر سرش گذاشته و با حنجرهای محزون پرندهها را صدا میزند. مجسمه هنوز مثل آدمها آنقدر دل سنگ نشده است که به زمین و آسمان دشنام دهد و انسانیت را به استهزا بگیرد. در این حیص و بیص مجسمه به تماشای جماعتی نشسته است که لخلخ کنان از کنارش میگذرند، بیآنکه کلامی صرف عشق کنند. اشک و لبخند عابران روی صورت مجسمه خشک شده. دلش میخواهد دستی از سنگ دراز کند، شانهای بدهد، پناهی باشد، اما ساکن است و صامت. فقط میتواند به نظاره مردی مشغول شود که دارد پشت تلفن زار میزند، زنی که کیفش را محکم چسبیده، کودکی که به دنبال مادرش میدود، پیرمردی که فیلتر سیگارش را تا ته میکشد و پروانهای که رنگ بالهایش را از یاد برده است. عصر است. خورشید درها را میکوبد، در کوچهها میپیچد و بر دیوارها میسُرد. سایه مجسمه روی زمین کش میآمده، درازتر از روز، درازتر از تنهایی. ستارهها یکی یکی از خواب بیدار میشوند و مرد سنگی بیاعتنا به هوهوی آواز شب، همچنان به آسمان نگاه میکند و در دل آرزو میکند کاش میتوانست برای یک شب،آدمها را در آغوش بگیرد، به جای فاختهها بخواند و شاهوار و شبق در جستجوی چراغهای روشن سری به کومههای شهر بزند و لختی در خلوت و جلوت بر جراحت کهنه پیچ کوچهها مرهم بگذارد. به خاطر تو به جهان خواهم نگریست به خاطر تو از درختان میوه خواهم چید به خاطر تو راه خواهم رفت و به خاطر تو با مردمان سخن خواهم گفت به خاطر تو خودم را دوست خواهم داشت…





