روز ۸۸ جنگ؛ زیستن در «اتاق انتظار»
- شناسه خبر: 83518
- تاریخ و زمان ارسال: 4 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
روزهای اول، همه چیز با عددها سنجیده میشد؛ روز اول، روز سوم، روز دهم؛ مردم ساعتها پای صفحههای تلفن همراه مینشستند، کانالها را بالا و پایین میکردند و هر خبر تازهای میتوانست حال یک روز را تغییر دهد.
اما حالا در روز ۸۸، انگار زمان شکل دیگری پیدا کرده است، دیگر کسی با هیجان نمیپرسد «امروز چه خبر شد؟» بیشتر میپرسند: «این وضعیت تا کی ادامه دارد؟»
بحرانهای طولانی، فقط شهرها و اقتصاد را تغییر نمیدهند؛ آرامآرام وارد زندگی روزمره میشوند. در لابهلای خریدهای روزانه، قرارهای خانوادگی، لیست هزینهها و حتی پیش از خواب. آنها کمکم بخشی از زندگی میشوند؛ نه آنقدر عادی که فراموش شوند و نه آنقدر تازه که شوک ایجاد کنند.
جامعه در روز ۸۸، بیشتر شبیه آدمهایی است که در سالن انتظار نشستهاند؛ نه میتوانند بلند شوند و بروند و نه میدانند دقیقا باید منتظر چه چیزی بمانند.
روانشناسان برای این وضعیت تعبیری دارند؛ «عادیسازی بحران»، جایی که ذهن برای دوام آوردن، شدت اضطراب را پایین میآورد. شاید به همین دلیل است که این روزها آدمها همزمان درباره قیمت برنج حرف میزنند، برای آخر هفته برنامه میچینند و وسط گفتوگو ناگهان تلفن همراهشان را برمیدارند تا خبرها را چک کنند.
در ظاهر همه چیز شبیه زندگی عادی است؛ اما زیر پوست شهر، خستگی آرامی جریان دارد.
برای فهمیدن حال این روزهای مردم، با چند نفر از شهروندان درباره روزهای طولانی بحران صحبت کردیم.
زهرا، ۳۷ ساله، معلم و مادر دو فرزند میگوید: «اوایل خیلی میترسیدم. هر خبری را چند بار میخواندم. الان کمتر شده، نه اینکه نگران نباشم؛ بیشتر خسته شدم. انگار آدم دیگر توان این حجم نگرانی را ندارد. بچهها مدرسه و زندگی خودشان را دارند، من هم مجبورم عادی رفتار کنم.»
او مکث میکند و ادامه میدهد: «شاید سختترین قسمت این باشد که نمیدانی قرار است فردا چه شکلی باشد.»
محمد، ۲۹ ساله، راننده اسنپ میگوید: «من از صبح تا شب بیرونم. مردم سوار ماشین میشوند و بعد از چند دقیقه حرف میرسد به خبرها، ولی نسبت به قبل فرق کرده؛ قبلاً همه هیجان داشتند، الان بیشتر خستهاند.»
او میگوید مردم دیگر دنبال تحلیلهای بزرگ نیستند: «بیشتر میپرسند قیمتها چه میشود، اوضاع آرام میشود یا نه.»
الهام، ۳۱ ساله، فروشنده آنلاین تلفن همراهش را نشان میدهد و میخندد: «فکر کنم روزی صدبار خبرها را چک میکنم. هر بار هم به خودم میگویم فقط همین یک بار. ولی نمیشود. آدم حس میکند اگر خبرها را نخواند، چیزی را از دست داده.» بعد مکث میکند: «اما راستش را بخواهید بعد از خواندن خبرها هم آرامتر نمیشوم.»
این همان چرخهای است که جامعهشناسان از آن به عنوان اضطراب ناشی از عدم قطعیت یاد میکنند؛ تلاش برای کنترل شرایطی که قابل کنترل نیست.
حسن، ۵۶ ساله، بازنشسته نگاه دیگری دارد: «من جنگ را دیدهام. آن موقع شرایط فرق میکرد. مردم بیشتر کنار هم بودند. الان آدمها بیشتر تنهایند. هرکسی با گوشی خودش تنها نشسته و خبر میخواند.»
او میگوید چیزی که مردم را بیشتر خسته کرده، طولانی شدن وضعیت است: «آدم اگر بداند سختی تا یک زمان مشخص است، راحتتر تحمل میکند.»
و ریحانه، ۲۳ ساله، دانشجو میگوید: «بدترین قسمت برای من بلاتکلیفی است. نمیتوانی برنامه بلندمدت بریزی. حتی وقتی میخواهی درباره آینده فکر کنی، ذهنت وسط راه میگوید صبر کن ببین اصلا چه میشود.»
***
شاید این جمله، خلاصه حال روز ۸۸ باشد؛ «صبر کن ببین چه میشود.»
این روزها مردم همچنان سر کار میروند، خرید میکنند، فیلم میبینند، کتاب میخوانند و قرار میگذارند. زندگی متوقف نشده است اما جامعه زیر بار چیزی آرام و نامرئی حرکت میکند؛ نوعی خستگی جمعی که کمتر دیده میشود.
جامعه در روز ۸۸ هنوز ایستاده است؛ هنوز زندگی میکند؛ اما بیشتر از همیشه شبیه آدمی است که در اتاق انتظار نشسته، چشمش به تابلوی اعلانات است و فقط منتظر شنیدن یک خبر قطعی مانده است؛ خبری که بگوید این انتظار بالاخره تمام شده است.





